تبليغاتX
you have no message
زمين می توانست يك توپ بازی باشد در دستهای كودكی كه قهقهه‌هاش جهان را پر كرده‌است.


مگو نهراس،اخبار نخوان!


كودكان سرزمين من عطر نارنج‌هايي بودند پراكنده در خيابانهاي بهار


كه در دود نارنجك محو مي شدند


خيابان نعره می كشيد و شليك می كرد


پنجره ها را نفله می خواست


و روی آدمها لگد می كوبيد


ماشينها چماق حمل می كردند و گردنها را به دور كرواتها گره می‌زدند


ما به جای خواب روی پشت بام و شمردن درخشش ستاره‌ها


زير سقف اتاق، تاريكی سوراخ گلوله ها را شماره می زديم.


تيمارستان قدرت گرفته بود و زندانها مردهايی می شدند كه گور می زاييدند.


نام همه‌ی خيابانهاي جهان فلسطين بود


و سرهای زنان، لياقت بستن چفيه های مردان عرب را هم نداشت


ساعت عقربه‌هاش را عصا كرده بود و به آن تكيه مي‌زد


و صفحه‌ی چوبيش در ستيز با آتش


زغال مي‌زاييد


كسی ناله‌هاش را سوزانده بود


و خانه در تجاوز دود


شبها تا صبح سرفه می كرد و روز تا شب،از درد مچاله دراز می‌كشيد.


كوچه‌های بالا شهر نعره‌ی خانه هاش را به شوش نسبت می‌داد و دشنامهاش را چون فاضلابهای

متعفن جايی بيرون فضای زمين و زمان می‌خواست


شايد انباشته حتی نه، در سياهچالهای آسمان.


همه همديگر را بی صدا تف می كردند


و همه می خواستند ثابت كنند ما متعلق به جويباريم و تفهای جهان با ما هيچ نسبتی ندارد.


می خواهيد اعتراف كنم؟


در هر تكه آب دهانهاتان سهمی از من زار می زند


ديگر هيچ احساس شرمی ندارم كه بگويم:


ـ‌ من بزرگترين هزار تكه ی تف جهانم!


پس چرا هيچگاه اينقدر زلال نبوده ام كه اكنون.

پ ن۱: فاسد نفوذ بیشتری دارد

پ ن۲:همیشه حقیقت را فدای مصلحت کن

پ ن۳:ژنرال فراموشت نمیکنم

 

 

ژ 


 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 و ساعت 19:23 |
مظلومیت شماره شناسنامه ملت ایران است

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه چهارم تیر 1388 و ساعت 19:0 |

چیزهایی هست که نمی توان به زبان اورد چرا که واژه ای برای بیان

ان ها وجود ندارد اگر هم وجود داشته باشد کسی معنای ان ها را درک

 نمی کند.اگر من از تو نان و اب بخواهم تو درخواست مرا درک می

کنی اما هرگز این دست های تیره ای را که قلب مرا در تنهایی گاه می

 سوزاند و گاه منجمد می کند، درک نخواهی کرد

 

 

پ ن:

زمان آدم‌ها را دگرگون مي‌كند اما تصويري را كه از ايشان داريم ثابت نگه مي‌دارد.هيچ چيزي

دردناك‌تراز اين تضاد ميان دگرگوني آدم‌ها و ثبات خاطره نيست

پ ن۲:برای نظرات تایید گذاشتم تا وقتی برگشتم جواب محبت دوستان را بدهم و هر کس هر چه

 دل تنگش میخواهد بگویید

پ ن۳:شعرخاک مرا به باد مده را از خانم سیمین بهبهانی در اخر می اورم که بدانید تا لحظه رفتم به فکر مردم بودم

گر شعله های خشم وطن / زین بیشتر بلند شود
ترسم به روی سنگ لحد / نامت عجین به گند شود

پر گوی و یاوه ساز شدی، / بی حد زبان دراز شدی
ابرام ژاژخایی ی تو / اسباب ریشخند شود

هرجا دروغ یافته ای / درهم چو رشته بافته ای
ترسم که آنچه تافته ای / بر گردنت کمند شود

باد غرور در سر تو، / کور است چشم باور تو
پیلی که اوفتد به زمین / حاشا دگر بلند شود

بر سر کله گشاد منه، / خاک مرا به باد مده
ابر عبوس اوج - طلب / پابوس آبکند شود

بس کن خروش و همهمه را، / در خاک و خون مکش همه را
کاری مکن که خلق خدا / گریان و سوگمند شود


نفرین من مباد تو را / زان رو که در مقام رضا
دشمن چو دردمند شود، / خاطر مرا نژند شود

خواهی گر آتشم بزنی / یا قصد سنگسار کنی
کبریت و سنگ در کف تو / خاموش و بی گزند شود

 

 

 

  


 



 


 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت 9:40 |

بگذارید این وطن دوباره وطن شود

 

بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود

 

بگذارید پشاهنگ دشت شود

 

و در ان جا که ازاد است منزلگاهی بجوید

 

این وطن هرگز برای من وطن نبود

 

بگذارید این وطن رویایی باشد برای رویا پروران در رویای خویش داشته اند

 

بگذارید سرزمین بزرگ و پر توان عشق شود

 

سرزمینی که در ان نه رهبر بتواند بی اعتنایی نشان دهد

 

نه دروغگویان ستمگر اسبابچینی کنند

 

تا هر انسانی را ،که بیشتر از او رای اورد از پا در اورد

 

این وطن هرگز برای من وطن نبود

 

اه بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در ان ازادی را

 

با تاج گل ساختگی وطن پرستی نمی ارایند

 

اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست ،زنده گی ازاد است

 

و برابری هوایی است که استنشاق می کنیم

 

در این سرزمین ازاده گان برای من هرگز

 

نه برابری در کار بوده است نه ازادی

 

لنگستون هیوز

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 9:34 |

ای خفته در چشم تو،از خشم تو،اندوه

 

ای رسته در خون تو،از یاد تو ،افسوس

 

ای با سکوتت سوخته اندیشه باغ

 

ای نام تو،از یاد تو،گلبونه شرم:

 

از من گریزانی بفکر خویشتن باش

 

در یاد خود گر نیستی،در یاد من باش

 ۲

ای جسته در چشم تو،از خشم تو،اذر

 

ای رسته در خون تو ،از یاد تو لبخند

 

ای با خروشت سوخته پندار مرداب

 

ای یاد تو،از نام تو شیرین ترین یاد:

 

ای انکه پنهان منی.پیدای من باش

 

ای انکه مرداب توام،دریای من باش

 ۳

ای در بهارن. بیغم از پائیز خون ریز

 

ای باد و برف و سوز وسرمای زمستان

 

خون تو، از ننگ تو لبریز

 

یاد تو ، از یاد تو بیزار:

 

در اسمانها بوده ای، یکدم زمین باش

 

از من نه!از پندار شومت شرمگین باش

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 9:52 |
گامی به پیش می نهم

 

گامی به پس رانده می شوم

 

به راهپیمایان می پیوندم

 

و سپس ارام بیرون می خزم

 

نگه می کنم به پوسترهای روی دیوار چپ

 

و به جماعتی که در برابر ان گرد امده اند

 

انگاه به پوسترهای دیوار راست

 

و به مردمی که در برابر انها ایستاده اند

 

به سربازانی ماننده اند که در دو جبهه به سی یک دیگر شلیک می کنند

 

و گلوله هایی از فراز سر من در پروازند

 

اه سقراط خیابان ها کجایی؟

 

در کتاب ها خوانده ام که تو قادری حقیقت را به جوانان بنمایی

 

پس چگونه از یاد برده ای سرزمین مرا

 

بی پناه تر از همه جهان

 

و سرگشته تر از همه دوران ها

 

این جا مرز بین اری و نه پیدا نیست

 

اینجا حقیقت عروسک خیمه شب بازی است

 

در نقشی دوگانه

 

 یکی می گوید : هر انچه من اندیشم می باید حقیقت نام گیرد

 

دیگری میگویید : هر گاه هر انچه تو ، هر ان چه من گردد ، حقیقت نام خواهد گرفت

 

حقیقت طعمه لذیذی می شود

 

برای به دام انداختن ماهی اویخته از قلاب

 

با چشمان گرد نزدیک بینشان

 

ناتوانند از دیدن دام های گسترده در برابرشان

 

 

 

 تخریب اموال مردم

 

 خائن

پ ن۱:سرباز وظیفه چرا مردم را میزنی ؟ می دانم تو وظیفه ای اما شدت آوردن باتومت که

وظیفه نیست

پ ن۲:لباس شخصی های عزیز لحظه ای  سرنوشت صادق قطب زاده ِایت الله لاهوتی ِسعید

امامی و....... را به یاد بیار سرنوشت شما بهتر از انها نمیشود رژیم فقط به بقا خودش فکر

می کند به چه قیمتی خودتان و وطنتان را فروخته اید؟

 

پ ن۳: باور نمیشه این قدر ارزشهایی انسانی سقوط کرده باشند اخه پست فطرتی هم حدی دارد

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 18:9 |
اخرین راه

 

در عظیم خلوت من

 

لحظه ها سرود دلتنگی ست

 

لحظه ها را سرود بیزاری ست

 

لحظه ها را سکوت بیداری ست

 

در عظیم خلوت من

 

لحظه ها را گریه بی رنگی ست

 

لحظه ها را گریه بد نامی ست

 

لحظه ها را عقده ناکامی ست

 

در عظیم خلوت من

 

لحظه ها را هوای تنهائی ست

 

لحظه ها را در هوای خاموشی است

 

لحظه ها را  وقت فراموشی ست

 

در عظیم خلوت من

 

هیچ غیر از خلوت نیست

 

هیچ غیر از سکوت خلوت نیست

 

هیچ غیر از شکوه خلوت نیست

 

در عظیم خلوت من

 

لحظه نیست

 

هست نیست

 

خلوت نیست

 

در عظیم خلوت من

 

فقط......هست

 

اخرین.....

پ ن: چی برام مونده به جز اشک ندامت

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 و ساعت 16:50 |
هوای ابری است دلم بی قرار اوست

او کجاست

ایا می داند دلم زخم خورده اوست

شاید او را در کوچه پس کوچه هایی شیدای هنگام نبرد با دیوی که

دشمن اوست

جا گذاشته ام

و او اکنون.........

ای خستگان وادی تردید بیاید تا به قاب قله هایی یقین پرواز کنیم و

لحظه هایی دلتنگی را خط بزنیم

خدایا .......من کجاست

 

 

پ ن ۱: بی تو با خاطراتم چه کنم

پ ن ۲:دلم میخواست بهانه ای باشی برای فراموش کردن همه چیز  اما حالا دلم میخواهد بهانه ای باشد برای

فراموش کردن تو متاسفانه غریبت و انتخابات هم این بهانه ها نبودن

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت 19:35 |
می نویسم با چشمان خیسم

 

 

ز بی مهری چه کردی تو با دل

به جان امد ز تکرار دعا دل

دلت کی لرزد  ز سیلاب اشکم

ندانستم دلت چه سنگ است

زبان گوید ز صبر طاقت اما

تو دانی کجا صبر کجا دل

..................................................................................................................

ازت کین دارم ای دل

چون مسبب همه اشک هایمی ای دل

ارزومندم ازت خلاص شوم ای دل

چو معشوقم سنگی گذارم جای دل

پ ن۱:دلگیرم از این شهر سرد

پ ن۲:از کلیه سروانی که برای این اپ خبرشان نکردم عذر میخواهم

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 و ساعت 16:10 |
 

 

تف به زندگی

 

لعنت به من

 

بای

پ ن۱:

هر كه اندر راه ما خاري فكند از دشمني........هر گلي كز باغ وصلش بشكفد بي خار باد

پ ن۲:

 گمان نبر که به آخر رسید کار مغان .... هزار باده ناخورده در رگ تاک است

پ ن۳:

از کلیه دوستان ، بانوان، سروران که در این مدت منو تنها نگذاشتن کمال تشکر را دارم چند

 روز قبل از رفتن این مطلب را گذاشتم تا..........در صورت بازگشت فقط به دوستانی سر می

زنم که نظرشان در این مطلب به ثبت رسیده باشد

پ ن۴:

سخت است می نوش کسی دیگر بود/شمع شب خاموش کسی دیگر بود /  با یاد کسی که دوستش می داری /   یک عمر در آغوش کسی دیگر بود

پ ن۵:

همیشه ۵ برای من عدد خاصی بوده  برای همین پا نوشت هایی اخرین مطلبم را ۵ تایی میکنم


 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 و ساعت 18:19 |

هر شب كه مي افتم درون بستر خويش

 

خواهم نبينم افتاب را

 

هر كس به دل مي پروراند ارزوئي

 

من؛ مي کشانم لاشه هاي اروز را

 

هر كس كه بر مي خيزد سحر از بستر خويش

 

شوقي ؛اميدي،يا خيالي در سر اوست

 

يا با سرابي مي فريبد خويشتن را

 

يا خون سرخ زندگي در رگ اوست

 

من با كدامين كوشش و نيرنگ و پندار

 

از خواب بر خيزم و بگذارنم زندگي را؟

 

گيرم فريب تازه اي در خون من رست

 

اخر به چه سازم غم درماندگي را

 

اندوه من تنها ز مرگ عشق نيست:

 

بال و پر مرغ فريب من شكسته

 

شوق زندگي در من مرده

 

خون من اكنون تيره چون قير مذاب است

 

شوق و اميد و ارزو ..... ديري ست  ديري ست

 

كوچيده اند از نيمه ويران خانه دل

 

دانم كه رفتنشان را امدن نيست

 

از انچه كه با من بوده اكنون فقط مانده بر جا

 

شعر و كتاب و نفرت و غمهاي انبوه

 

روزي اگر مينا غمگسار  هستيم بود

 

امروز در خونم چكاند زهر اندوه

 

اكنون منم بيزار از هر كس و زهر چيز

 

بيزارم از ان كس كه از راه رفته برگشته

 

يا از پس كوچه هاي تيره بگريخت

 

بيزارم از ان كس چو شكار را قرباني يافت

 

بال پرستوي قشنگش را شكسته

 

طاوس خود را بال بگشوده است  و هر روز

 

چون غنچه اي بر بستر شاخه يك شاخه رسته

 

بيزارم از ان كس  كه بر مرداب دل بست

 

بي اعتنا بر اب پاك چشمه مانده

 

دست نياز و چشم او بر اسمان ست

 

هر سو كه بادش مي برد، ز ان سوست رانده

 

بيزارم از مرغي كه ترك اشيان گفت

 

بيزاري از بومي كه بر ويرانه دل بست

 

بيرازم از بلبل كه پيمان بست با باغ

 

تا باغ را خالي ديد هر پيوند  بگسست

 

بيزارم از طاوس رنگين

 

از كبك سر در برف برده

 

از بلبل پيمان شكسته

 

بيزارم از اميد ، از ياس

 

از ارزو،از عشق،از شرم

 

از انكه مي لولد ميان خارو خاشاك

 

و ز انكه ميخوابد درون بستر نرم

 

از بوته خشم

 

 از ابر نفرين

 

از چشمه مهر

 

از كوه تحسين

 

بيزارم ز بيزاري

پ ن: با همه بلاهایی که سرم اوردی و مسبب بیزاری ام تو هستی بازم

 نمی توانم بیزار ازت باشم

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 و ساعت 23:10 |

در برگ ريز شوم خزان

 

به ترانه سبز بهار مي انديشم

 

در سوگ سرد باد

 

به سرود شاد شاليزار مي انديشم

 

در انجماد سكوت

 

انعقاد نطفه خروش را مي نگرم

 

در زير خاكستر  ياس

 

اتش سوزانده اميد را مي نگرم

 

در زمزمه شوم قاري  پير

 

سمفوني شاد مولود را مي شنوم

 

 گرچه ذره ذره مرده ام

 

و با پا خويش لحظه به لحظه بسوي مرگ شتافته ام

 

اما هرگز خبر دروغين مرگ تو را باور نكرده ام

 

زيرا به زنده بودن تو

 

زيرا به ماندن انديشه تو

 

اعتقاد داشتم

 

براي تو شعر گفتم

 

به اميد تو زيسته ام

 

به تو  و انديشه ات  مي انديشم

 

تو را مي نگرم

 

صدايت را مي شنوم

 

اي زنده جاويد

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 و ساعت 0:35 |
امروز سوگوار مردی هستیم که   میتوان  ان فرد را ابر مرد تاریخ معاصر ایران دانست کسی

که یک تنه با هزار چهارصد سال خرافت مبارزه میکرد رضا برای من رهبر بود افتخار میکنم

 مریدش بودم حس میکنم بی پشت و پناه شدم

به اینجاو اینجا بروید

ان قدر خوب عزیزی که به هنگام وداع حیف اید تو را دست خدا بسپارم رضا جان بهت تا عمر

 دارم مدیونم

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 21:51 |
لیک . هرگز نپسندید که باد

 

بر سر خشم بیاید و بکوبد ما را

 

بر در و دیوار

 

اعتمادی به چه کس؟

 

اعتقادی به چه چیز؟

 

چون همه تنهائیم

 

خنجر باد شکافد تن تنهامان را

 

ما بمانیم در این وحشت و بیم

 

چاره ای نیست جز این:

 

که بمانیم و بمیریم در این تیره اتاق

 

ما بمانیم در اینجای که شاید روزی

 

مژده  ارند: بهار امده است

 

لیک اما ،اما...

 

تا نبینیم گل و سبزه به باغ

 

تا نگیریم زهر دشت سراغ

 

تا نخواند بلبل

 

باورمان نشود اینکه:بهار امده است

 

گر بغرد  ز خشم:

 

ای سرما زدگان

 

ترستان  از سرما بیهوده است

 

گر بیائید همه تان بیرون

 

از بخار نفس گرم شما

 

برف و یخ اب شود

 

سنگ ها نرم شود

 

بادها انگاه می شود نسیم سحری

 

نمی یابید ز سرما اثری

 

انچه ببنید نسیم است نه باد

 

انچه یابید امید است نه بیم

 

باد دیگر نمی لرزاند

 

اشک در چشم نمی گرداند

 

انچه خواهید بگوئید که:

 

میخواهیمش

 

انچه که دلخواتان نیست

 

بسرائید

 

نمیخواهیمش

 

ای سرما زدگان!

 

ترستان از سرما بیهوده است

 

انچه باد به گوشتان خوانده است

 

قصه ای سخت دروغ است. دروغ

 

ما که دیدیم و چشیدیم چنین پنداریم:

 

باد افسانه بی فرجامی است

 

غرشش نعره یک طبل تهی است

 

باد و سرماست امروز تمام

 

گر نشینید در این گوشه مدام

 

شب همه شب سرماست

 

پ ن۱: برای درک بهتر شعر افسانه باد ۱ و ۲ را مطالعه کنید

پ ن ۲:تا خم نشی کسی سوارت نمیشه

پ ن ۳: از ماست که برماست

 

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 و ساعت 0:21 |

 

داد از این باد که در هم شکند

 

هر در و پنجره را

 

ای بسا صخره جدا کرده ز کوه

 

ای بسا شاخ تنومند درختان بشکست

 

چه درختان بشکست

 

چه گلها دل انگیز که پرپر کرده است

 

و چه برگان نشاط اور سبز

 

که ز، زخشمش شده زرد

 

اسمان شفاف

 

شده است همچو مس زنگ زده

 

هر چه گل بود و باغ

 

هر چه سبزی بود و درخت

 

زیر پای غضبناک خزان خرد شده است

 

انهمه چلچله بوده است و پرستوی باغ

 

هر طرف بنگری اکنون،حتی:

 

اثری نیست به جای

 

لیک  اما، اما.....

 

روی هر شاخ درخت،

 

روی هر دامن دشت،

 

روی دیوار،لب بام، سر هر ایوان،

 

سر هر کوی و گذار

 

تا بخواهی دریغا! زیاد است کلاغ

 

پیرمردی می گفت:

 

دوش من برده بسی بار زمستانها را

 

اه دیدم چه زیاد:

 

شب و سرما ویخ و باران را

 

لیک هرگز ندیدم همه عمر:

 

باد. اینگونه غضبناک و پلید و بی شرم

 

که بریزد بدین گونه درختان را . برگ

 

که بکارد بدینگونه به دلها . وحشت

 

بشکند بال پرستوها را

 

سبز را زرد کند

 

زرد ها را  بنمایاند سرخ...

 

هر چه گویم به سرما زدگان:

 

باد. تنها باد است

 

هیچی اش نیست بدست

 

سوزش باد کم از نیم دم است

 

غرش باد چو باد شکم است

 

بدر ائید از ان تیره اتاق

 

ز ان هوای مسموم....

 

پاسخشان چه درد الود است:

 

گوشمان نشنود هیچ

 

چشممان ننگرد هیچ

 

ما همین جا مانیم

 

برف می بارد سخت

 

باد می بارد چست

 

قایق وحشت بر دریاها

 

ما می توانیم بمانیم در اینجا همه عمر

 

اه که بیرون سرماست

 

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 و ساعت 0:0 |
برف می بارد و یخ بسته هوا

 

سخت بسته است در و پنجره ها

 

نه فغانی است بجز ناله و رعد

 

نه خروشی است بجز غرش باد

 

ناله گر هست چنان کوتاهست

 

که هیچ نتراود بیرون ز اتاق

 

در دل هر اواز

 

غرش باد چنان بیم و هراس افکنده ست

 

که عبث پندارد هر فریاد

 

در دل شام چنین سرد و سیه می ماسد

 

باد می غرد:

 

کیست کز وحشت سرمای چنین طاقت سوز

 

بتواند برون اید از کلبه خویش؟

 

پاسخ باد:

 

سکوت است ! سکوت

 

باد از ترس افکنده بر دلها شاد است

 

نرم تر می گوید:

 

ای سرما زدگان مصلحت نیست در این سرما شب

 

 

که برون ائید از کلبه تان

 

 

پاسخش باز سکوت است سکوت

 

منقل کرسی افتاده به یک گوشه هوا یکسره مسموم شده است

 

از دم و دود زغال

 

کودکان رنجور

 

زیر کرسی گرسنه در خواب

 

فارغ از اندیشه

 

غمشان نیست: بیرون سرماست

 

غمشان نیست:پدرشان که از سرماست نشسته به اتاق

 

در گمانشان نرود :اینکه هوا مسموم است

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 22:13 |
تنها

 

با یاد زیستن

 

با یاد تلخ گریستن

 

نفرت فراگرفته نگاه و دل

 

اما خاموش ماندن و نگریستن

 

افسوس خوردن

 

بر جای ماندن

 

در پشت سر دریا به پیش رو کویری ساکت و ارام دیدن

 

با دست خالی

 

با پای فرتوت

 

همراه بسیاری اندوه

 

همراه بیزاری بسیار

 

در خاموشی  بیکران جاده بی عابر شب

 

بیهوده با فریاد با نجوا با ناله سرودن:

 

ای جاده بی عابر شب!

 

در رهگذر باد

 

تا بیکران در چشم من تصویر تاریک سکوت  است

 

 

...............................................................

 

خاموش! خاموش!

 

ای جاده بی عابر شب

 

در رهگذر باد

 

من مانده ام با نامهای رفته از یاد...

 

خاموش ! خاموش!

 

ای جاده بی عابر شب

 

در رهگذر باد

 

من زیستم در دهشت کابوس بسیار بسیار

 

خاموش ! خاموش!

 

در جاده بی عابر شب

 

مردی است تنها مانده با یاد

 

از زهرگین عشق بی پاسخ خود شرمگین است
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 و ساعت 22:56 |
مردی که تنها بود

 

مردی که تنها زیست

 

مردی که تنها رفت

 

مردی که حتی سایه خود را می راند

 

مردی که با اندیشه اش تنهای تنها ماند

 

مردی که قلبش کار بدستش داد

 

مردی که در عمق پلید شب غریو او سکوتش بود

 

مردی که تنهائی سرشتش بود

 

مردی که خود سوزی گذشتش بود

 

مردی که امید فریب او بدستش بود

 

مردی که پیروزی شکتش بود

 

مردی که خشمش را به وحشت داد

 

مردی که تلخی شکستش را نه با امید،بلکه با یاس درمان کرد

 

مردی که ایمان داشت

 

مردی که دشمن را ز نیروی شگفت خویش حیران کرد

 

مردی که تنها زیست

 

مردی که دیگر مرد نیست

 

ان مرد من بودم

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه پانزدهم فروردین 1388 و ساعت 22:44 |
در گذرگاه لحظه های عبث

 

تنها ایستاده ام

 

تنها ایستاده ام و خاموش

 

به تو می نگرم ، به تو

 

ای که از قلب من بزرگتری

 

هیچکس با من نیست

 

حتی قلبم که یک زمانی همسفرم بود،

 

من هستم و من.

 

تنها ایستاده ام

 

تنها ایستاده ام و مبهوت

 

می نگرم رد پای لحظه های عبث را

 

هیچ چیز در من نیست:

 

نه گذشته، لبریز از غم

 

نه ایینده، سرشار از نامفهوم

 

و اما حال...... چیزی نیست که بگویم هست

 

تنها ایستاده ام

 

به تو می نگرم به تو

 

ای که در افتاب خود خواهی ات ذوب شدم

 

تنها ایستاده ام

 

هیچ چیز در من نیست

 

هیچ کس با من نیست

 

به تو می نگرم به تو

 

ای که از سایه ام بلند تری

 

و اینک من

 

از اندوه هجر تو.......................

 

هنوزم دوستت دارم

 

 

 

 

پ ن:

تکیه بر دوست نکن غم خوار کسی نیست ما تجربه کردیم کسی یار نیست

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 و ساعت 22:37 |
 

 

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

 

که تا ناگه ز هم دیگر نمانیم

 

کریمان جان فدای دوست کردند

 

سگی بگذار، ما هم مردمانیم

 

غرض ها تیره دارد دوستی ها

 

غرض ها را چرا از دل نرانیم

 

کنون مردم،پندار،اشتی کن

 

که در تسلیم ما چون مردگانیم

 

چو برخاکم بخواهی بوسه دادن

 

رخم را بوسه کن اکنون همانیم

 

 

دوستت داشتم  دارم و خواهم داشت

پ ن 1:ای غایب از نظر به خدا می سپارمت جانم بسوختی اما به دل دارمت دوست

 

پ ن 2:دیر گاهی است در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است بانگی از دور مرا

میخواند لیک پاهام  در قیر شب است

 

پ ن 3: از من ازرده نشو میروم از خانه تو قبل از رفتن بدان عاشق و بی تقصیرم  تو اگر

خسته ای از دست دلم حرفی نیست امر کن بمیرم به خدا میمیرم

 

پ ن 4: پا نوشت ها هیچ ربطی به هم ندارم دم اخری یک مقداری قاطی کردم 29 فروردین از

 شرم راحت می شوید

پ ن ۵:خوشحالم دارم از جای میروم که حتی مردمش فرهنگ نت را هم ندارن

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه دهم فروردین 1388 و ساعت 15:19 |
در گذرگاهی چنين باريک

در شبی اين گونه دل افسرده و تاريک

کز هزاران غنچه لب بسته اميد

جز گل يخ ، هيچ گل در برف و در سرما نمی رويد

من چه گويم تا پذيرای کسان گردد

من چه آرم تا پسند بلبلان گردد


من در اين سرمای يخبندان چه گويم با دل سردت

من چه گويم ای زمستان با نگاه قهر پروردت

با قيام سبزه ها از خاک

با طلوع چشمه ها از سنگ

با سلام دلپذير صبح

با گريز ابر خشم آهنگ

سينه ام را باز خواهم کرد

همره بال پرستوها

عطر پنهان مانده انديشه هايم را

باز در پرواز خواهم کرد

گر بهار آيد

گر بهار آرزو روزی به بار آيد

اين زمينهای سراسر لوت
 
باغ خواهد شد

سينه اين تپه های سنگ

از لهيب لاله ها پرداغ خواهد شد.

آه.... اکنون دست من خالی ست

بر فراز سينه ام جز بوته هايی از گل يخ نيست

گر نشانی از گل افشان بهاران باز می خواهيد

دور از لبخند گرم چشمه خورشيد

من به اين نازک نهال زرد گونه بسته ام اميد.

هست گل هايی در اين گلشن که از سرما نمی ميرد

وندرين تاريک شب تا صبح

عطر صحرا گسترش را از مشام ما نمی گيرد.
 
 
 
 
 
هرگز !!!
 
 

 

 


 
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در یکشنبه نهم فروردین 1388 و ساعت 11:37 |

براي عزيز دلي كه خود داند كه كيست.


عزيزي كه وجود نازنينش ،


از هر چيز با ارزشي در اين دنيا ،


برايمان :


" با ارزشتر است و بس."


عزيزي كه صدايش ، همانند قطرات باراني است ،


كه مي بارد بر جسم و روح خسته مان ، تا آرامشي يابيم،


" ز او ."

 

اما افسوس..........................

 


+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در جمعه هفتم فروردین 1388 و ساعت 16:17 |