مگو نهراس،اخبار نخوان!
كودكان سرزمين من عطر نارنجهايي بودند پراكنده در خيابانهاي بهار
كه در دود نارنجك محو مي شدند
خيابان نعره می كشيد و شليك می كرد
پنجره ها را نفله می خواست
و روی آدمها لگد می كوبيد
ماشينها چماق حمل می كردند و گردنها را به دور كرواتها گره میزدند
ما به جای خواب روی پشت بام و شمردن درخشش ستارهها
زير سقف اتاق، تاريكی سوراخ گلوله ها را شماره می زديم.
تيمارستان قدرت گرفته بود و زندانها مردهايی می شدند كه گور می زاييدند.
نام همهی خيابانهاي جهان فلسطين بود
و سرهای زنان، لياقت بستن چفيه های مردان عرب را هم نداشت
ساعت عقربههاش را عصا كرده بود و به آن تكيه ميزد
و صفحهی چوبيش در ستيز با آتش
زغال ميزاييد
كسی نالههاش را سوزانده بود
و خانه در تجاوز دود
شبها تا صبح سرفه می كرد و روز تا شب،از درد مچاله دراز میكشيد.
كوچههای بالا شهر نعرهی خانه هاش را به شوش نسبت میداد و دشنامهاش را چون فاضلابهای
متعفن جايی بيرون فضای زمين و زمان میخواست
شايد انباشته حتی نه، در سياهچالهای آسمان.
همه همديگر را بی صدا تف می كردند
و همه می خواستند ثابت كنند ما متعلق به جويباريم و تفهای جهان با ما هيچ نسبتی ندارد.
می خواهيد اعتراف كنم؟
در هر تكه آب دهانهاتان سهمی از من زار می زند
ديگر هيچ احساس شرمی ندارم كه بگويم:
ـ من بزرگترين هزار تكه ی تف جهانم!
پس چرا هيچگاه اينقدر زلال نبوده ام كه اكنون.
پ ن۱: فاسد نفوذ بیشتری دارد
پ ن۲:همیشه حقیقت را فدای مصلحت کن
پ ن۳:ژنرال فراموشت نمیکنم
ژ




















