تبليغاتX
اینده از ان ماست وقتی خدا خوابه(MARINE)

من چون پرنده ای افسرده بر شاخسارم چشم انتظارم میخواهم اکنون تا

 

سحرگاهان بخونم که دیوانه ام بی تابم افسرده ام ازار ادم ها منو کشت

 

نامهربانی و بی هم زبانی اتشم زد دیگر خدا هم یار من نیست همدمم شبها

 

 به جز فریاد نیست ان ساغر شکسته منم از زندگی خسته منم اری چه

 

سخت است این گونه  تنها ماندن که حتی نسیم سحری هم محرم راز

 

نیست

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:17 |
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:59 |

به دنیا دل نبنده هر کی که مرده / که دنیا سراسر اندوه درده / به قبرستون گذر کن تا ببینی / که دنیا با رفیقونت چه کرده

 

 

 

 

 

منت دنیا گذران بر دنیا گذاران / نه بر پدران مانده نه بر پسران / طول عمر به طاعت حق گذران / که ببین فلک چه کرد با من و دگران

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:17 |

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           دیدی گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه دیدار این خونه

فقط  خوابه ، تو که رفتی هوای  خونه تب داره  ،  داره  از درو دیوارش غم

عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ،  بیا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش

حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و  گنجشک  کلاغای

سیاه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابیده  توی  دنیای خاموشی  ،   دیگه  ساعت رو

طاقچه شده کارش فراموشی  ،  شده کارش فراموشی  ،  دیگه  بارون  نمی

باره  اگر چه  ابر سیاه  ،  تو که  نیستی  توی  این خونه ،   دیگه  آشفته

بازاریست  ،  تموم  گل ها  خشکیدن مثل خار بیابون ها ،  دیگه  از

رنگ  و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت

گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو

به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری

گفتم که تو می دونی،سرخاک

و می میرم ، ولی

تا لحظه مردن

نمی گیرم

دل از

تو

+ نوشته شده توسط بهار دل در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 6:20 |

دود ...

این تیرگی ها را ببین

چشمها می سوزند

جز سیاهی چه چیز می بینی

در این دود سیاه

چه نفس تازه کنیم

چه امیدی بدین راه دراز

که درآن پایان هست

لیک مهلت رسین هیچ است...

آن دوست که در سینه ی ما خانه گزید

خنجری بر پشت خمیده کشید

حیله اش تلخ بود لیک

چه کمینگاه امنی داردـ

ــ کسی بر خارهای خشک بیابان

دست نوازش نمی کشد.

+ نوشته شده توسط بهار دل در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 6:15 |

شبی مست گذشتم ز ویرانه ای/ چشم من خورد به در خانه ای/ لنگ

 

لنگان رفتم سوی پنجره ای/ که دیدم عجب صحنه ای دیوانه ای / پدری

 

 کور فلج در گوشه ای / مادری مات پریشان همچون پروانه ای / پسرکی

 

 از سوز سرما دندان به لب /  دختری مشغول عیش  نوش با بیگانه ای /

 

 از ان پس قسم خوردم مست نروم در خانه ای / که ببینم دختری عصمت

 

 می فروشد بهر نان خانه ای

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:15 |

 

 ذهن ما باغچه است گل در آن باید کاشت ،

 گر نکاری گل عشق علف هرز در آن میروید.

 زحمت کاشتن یک گل سرخ کمتر از برداشتن هرزگی آن علف است.

 گل بکاریم بیا تا مجال هرزه فراهم نشود،

 بی گل آرایی ذهن ،نازنین ،آدم انسان نشود.

+ نوشته شده توسط بهار دل در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:32 |

دوستی با هرکه کردم خصم مادر زاد شد

 

اشیان هر جا گرفتم لانه صیاد شد

 

ان درختی که با خون جگر پرودمش

چو حکم قتلم را دادن بر سرم جلاد شد

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:39 |

قلم بتراشم از هر استخوانم/مرکب گیرم از خون رگانم/بگیرم کاغذی از پرده

 

دل/ نویسم بر یار مهربانم/یاران به خدا که بی وفایی نکنید/با عاشقان دلخسته

 

جدایی نکنید/یا این که وفا کنید تا اخر عمر یا اینکه از اول اشنایی نکنید
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:7 |
خوبرویان جهان  رحم ندارد دلشان/ باید از جان گذرد هر که شود

 عاشقشان/ روز اول که خدا ساخت سرشت و گلشان را/ سنگی اندر

 گلشان بود که همان شد دلشان

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:34 |
 
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:7 |

شب های بلند بی عبادت چه کنم طبعم به گناه عادت  کرده چه کنم دوستان

 

 همه گویند خدا می بخشد گیر که خدا بخشد ز خجالت چه کنم

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:59 |

ما زندگی را ندانسته بودیم. و همچنان به تکرار عادات خود ادامه دادیم غافل از اینکه

 

زندگی غیر از این است که ما اموخته ایم. چرا تخم محبت و یک رنگی و مهربانی

 

 را در کویر دل هایمان نکاشتیم؟ چرا در ساغر چشمانمان می  ناب  عطوفت 

 

نیست؟چرا بر لب هایمان  گل سرخ لبخند پژمرده است؟ چرا مهربانی مرده اس؟

 

 چرا زندگی سرد و بی روح است؟ چرا زندگی زندان سرد کینه هاست؟

 

و صد چرا دیگر که بی جواب مانده است.

+ نوشته شده توسط اخرین مبارز در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:59 |

گر مرده شدم خاک مرا گم سازید

 

احوال مرا عبرت مردم سازید

 

خاک و تن من را به باده اغشته سازید

 

و زکالبدم خشت سر خم سازید

 

گر مرده شدم به باده شوئید مرا

 

تلقین ز شراب ناب گوئید مرا

 

خواهید به روز محشر یابید مرا

 

از خاک میکده یابید مرا

 

به تابوتی از چوب خاکم کنید

 

به راه خرابات خاکم کنید

 

به اب خرابات غسلم کنید

 

پس ان به دوش مستم نهید

 

بریزید بر گور من خبر شراب

 

ننالید بر ماتمم جز رباب
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:14 |
 
 
۱۰۰۰ مر تبه ۹۰۰ جمله عاشقانه را در ۸۰۰ جای مختلف بر ۷۰۰ زبان در پیش ۶۰۰ نفر مطرح کردم ۵۰۰ نفر ۴۰۰ جمله را بر ۳۰۰ زبان در ۲۰۰ برگ ترجمه کردند و ۱۰۰ بار برای تو در ۹۰ روز و روزگاری ۸۰ دقیقه در ۷۰ جمله گفتم ۳۰ تای آن را آموختی پس از ۲۰ روز ۱۰ مرتبه ۹ سوال از تو کردم ۸ مرتبه بر ۷ سوال من ۶ جواب در فاصله ۵ دقیقه دادی و ۴ بار تو را در ۳ روز دعوت کردم و ۲ ساعت خواهش کردم تا ۱ بار به من بگویی: "دوستت دارم"
+ نوشته شده توسط بهار دل در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:40 |
+ نوشته شده توسط اخرین مبارز در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:2 |
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:1 |
بگذار که در حسرت ديدار بميرم در حسرت ديدار تو بگذار

 بميرم دشوار بود مردن و روي تو نديدن بگذار بدلخواه تو

دشوار بميرم بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب در

بستر اشک افتم و ناچار بميرم تا بو ده ام اي دوست

وفادار تو بودم بگذار که اي دوست وفادار بميرم

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:17 |

درکوشم نجوا کردی کلمات به یاد ماندنی را


هنوز نمی توانم    چیزی که مرا اینجا در بند کرده پیدا کنم


زمان بسیاری است که به پوچی رسیده ام


من می دانم که تو هنوز اینجایی


من را ميبيني ٬ من را می خواهي


دوستت دارم تو را و ترسانم  که تو مرا غرق کني


من نمی گذارم


به دنبال شكار تو هستم و می توانم بویت را حس کنم


 قلب تو ذهن من را مي كوبد   


من را ميبيني ٬ من را می خواهي


 من فشار تو را برای غرق    شدنم حس می کنم


من را نگه داشته اي ، من را صدا ميزني ، من را

 

ميخواهي


من را ميبيني  من را می خواهي


من فشار تو را برای غرق شدنم حس می کنم


دوستت دارم تو را و ترسانم  که تو مرا غرق کني


من نمی گذارم

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:12 |

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،

بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی  گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ، 

بر لب  پیمانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین

زمین و آسمانرا 

واژگون ، مستانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار این  بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان  ،

سبحۀ، صد دانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

 

 

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد  بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و ، دیوانه میکردم .

 عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بگرد شمع سوزان  دل عشاق سر گردان ،

سراپای  وجود بی وفا معشوق را ،

پروانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم  .

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک  ناروا  گردیده خواری میفروشد ،

گردش این چرخ را

وارونه ، بی صبرانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم.

که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای پر افسانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم .

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!

و گر نه من بجای او چو بودم ،

 یکنفس کی عادلانه سازشی ،

با جاهل و فرزانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !   عجب صبری خدا دارد

+ نوشته شده توسط بهار دل در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:58 |
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:23 |
روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاکهای پایین کوه بود از او پرسید : که چرا این همه سختی را متحمل میشود . مورچه گفت : معشوقم به من گفته است اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق  وصال او میخواهم  این کوه را جابجا کنم .حضرت سلیمان فرمود تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمیتوانی این کار را انجام دهی . مورچه گفت :  تمام سعی ام را میکنم . حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد .
+ نوشته شده توسط بهار دل در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:30 |
فریدون مشیری

بیشتر او را با " بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم" می شناسند. ولی او حرفهای بیشتری برای

ما به جا گذاشته است

                                                  ای ستاره که پیش دیده ی منی
                                                  باورت نمی شود که در زمین
                                                  هر کجا به هر کسی که می رسی
                                                خنجری میان مشت خود نهفته است
                                                 پشت هر شکوفه تبسمی
                                                 خنده ی جان گداز حیله ای شکفته است


        ای ستاره ما سلاممان بهانه است
        عشقمان دروغ جاودانه است
        در زمین زبان حق بریده اند
        حق زبان تازیانه است
        وانکه با تو صادقانه درد دل کند
       های های گریه ی شبانه است
        انکه با تو می زند سلاح مهر
       جز به فکر غارت دل تو نیست
      گر چراغ روشنی به راه توست
        چشم گرگ جاودان گرسنه است

                                                ای ستاره    ای ستاره ی غریب

+ نوشته شده توسط بهار دل در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:29 |
عشق را درزندگی را فریاد می زنیم اما افسوس که در هیایوی بی رنگ

عاطفه ها گاهی قلب را در گرو اندکی محبت میگذاریم  و اینگونه قلب را

بدون دریافت  چیزی  از دست می دهیم و ما هم میشویم یک بی عاطفه

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:1 |

+ نوشته شده توسط اخرین مبارز در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:51 |
خیلی ها مترسک را دوست ندارند چون پرنده ها را می ترساند اما من

دوستش دارم چون مثل من تنهایی را درک می کند.

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:44 |
می نویسم  از دلتنگی هایم از زخم کهنه چند ساله  از ارزوهایی که داشتم

 از انسانیتی که بر باد رفته کاش نبودی دلم غمگین نمیشد نمیدونم شاید

 نقش  تقدیرم چنین بود.

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:13 |