تبليغاتX
اینده از ان ماست وقتی خدا خوابه(MARINE)

جان دادم و فارغ شدم از محنت هجران

یعنی که  ز  شبهای دگر بهترم امشب

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت 22:22 |

این طوری قدم یک خورده بلند تر شده!!!

+ نوشته شده توسط اخرین مبارز در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت 12:48 |

اگه این پرنده ایطوری بود هیچ گربه به طرفش نمی رفت

+ نوشته شده توسط اخرین مبارز در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 12:45 |

 عکس منتخب در مورد بوس کردن

+ نوشته شده توسط اخرین مبارز در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 12:40 |

افسوس! این دنیا برای دوست داشتن خیلی کوچک است خیلی کوچک خیلی!

 

یک روشن فکر ایرانی تماشاچی جامعه خودش است . جامعه ای که تقریبا به او پشت کرده است.

 

مردن را می شود تحمل کرد. ولی توی تابوت خوابیدن غیر قابل تحمل است .

 

این دلم می خواهد این لفظ " باید " از زندگی دور شود .کدام دیوانه ای بشر را به این زندگی تلخ و پر از رنج محکوم کرده؟؟

 

زندگی! چه چیز گندم و در عین حال معرکه ای !

 

آدم اگر آرزویی نداشته باشد می میرد و این واقعا وحشتناک است .

 

وصال نه پایان بلکه می تواند آغاز همه چیز باشد .

 

اگر عشق باشد زمانه حرف احمقا نه ای ست.

 

              گزین گویه های فروغ فرخزاد

 

                  

+ نوشته شده توسط اخرین مبارز در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 12:11 |
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 23:48 |
دوستی کی اخر امد دوستداران را چه شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 23:33 |
 

بد گوهر را علم و فن اموختن

دادن تیغ است دست راهزن

تیغ دادن در کف  زنگی مست

به که اید علم را نادان دست

علم و مال و منصب و جاه و قران

فتنه ارد در کف بد گوهران

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 23:29 |
+ نوشته شده توسط اخرین مبارز در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 و ساعت 20:31 |
 

بعد از دیدن این عکس چه حسی به شما دست داد

+ نوشته شده توسط اخرین مبارز در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 20:14 |

ما نگفتیم در اول  که نجوییم نفاق؟

یا بر ان عهد نبودیم که سازیم وفاق؟

به کجا رفت پس ان عهد و چه شد ان میثاق ؟

چه شد اکنون که شما را همه برگشت مذاق ؟

کس نگوید ز شما که خانه من در خطر است

ای وطن خواهان زنهار وطن  در خطر است

شرط ما بود که با هم همه همدست شویم

به وفاق و به وفا یکسره پابست شویم

از پی نیستی ،از همت حق هست شویم

نه کز اینان ز نفاق و دودلی  پست شویم

که مرا خانه و ملک و سر و تن در خطر است

ای وطن خواهان زنهار وطن در خطر است

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 15:34 |

منم چند خاطره از جنس یک گناه

منم و چند سطر پریشانی سیاه

پیوند میخورد تمام دقیقه هایم

با گریه های  در به دری ،اه پشت اه

ان قصه ماه  ها ست  به پایان رسیده

ولی ما را رها نمیکند این بغض گاه گاه

من ماهاست پیش خودم فکر میکنم

چیزی نبود عشق جز چند اشتباه

ما  را، به این امید که راهی نمانده است

تنها گذاشتند رفیقان نیمه راه

ایمان اوردم به اغاز فصل سرد زندیگم

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 و ساعت 0:13 |
+ نوشته شده توسط اخرین مبارز در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 23:30 |

با یاد تو،جان کندن من با تن تبدار قشنگ است

 

بر شانه ام ان لحظه که غم می شود اوار قشنگ است

 

یخ بسته از اندوه تو ،دست و دل این خسته ، وگرنه

 

بر حال دل بی کس من گریه این تار قشنگ است

 

حالا که رد پای تو در وادی بیداری من نیست

 

خو کردن با خواب چو دیوانه  به ناچار قشنگ است

 

ان لحظه که فریاد نگاه تو پر از شور و تمناست

 

بر سرخی لبهای تظاهر گرت افکار قشنگ است

 

کفر است اگر بشکنم از بهر لبت روزه خود را

 

با قند لبان تو اگر وا کنم افطار قشنگ است

 

 در اتش هجران تو جان دادن این مرد چه زیباست

 

مثل جسد بی کس من که بر دار ..... قشنگ است
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 23:49 |

 

با خود گناه نیست اگر گفتگو کنم

 

پروزا را برای خودم ارزو کنم

 

گاهی دم غروب دلم تنگ می شود

 

لک می زند که با تو کمی گفتگو کنم

 

عمری نشستم و به سراغم نیامدی

 

باید به درد بی کسی خویش خو کنم

 

هر جا که فکر می کنم امروز رفته ام

 

دیگر کجا نگاه تو را جستجو کنم؟

 

خود را به هر دری که زدم حاصلی نداشت

 

سوی کدام در که نبسته است رو کنم؟
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 و ساعت 1:2 |

از من بریده ای و صدایم نمی کنی

 

چون درد، در منی و رهایم نمی کنی

 

گم گشته ام میان تماشای چشم تو

 

از این جنون تلخ جدایم نمی کنی

 

هر شب چو باد می وزم از داغ یاد تو

 

اخر چرا؟ چه شد که دعایم نمی کنی

 

من اخرین پرنده گم کرده لانه ام

 

در اسمان خویش هوایم نمی کنی

 

امشب میان کوچه تو را جار میزنم

 

اما تو باز رو به صدایم نمی کنی

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 11:47 |

فروتنانه میشکنم

 

در مقابل گرد باد اندوهت

 

و شوکران حیات را

 

قطره قطره می نوشم

 

چه سهمناک عقوبتی  است

 

تاوان گناهی که نکرده ام .........

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه ششم تیر 1387 و ساعت 0:27 |

 

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 0:55 |
آنجا.. بر پلکان عریض

بر پلکان اشکها

در کوره راه گود افتاده ی مرگ

در قلمرو زاری ها

یهودیان و مبارزان قدم بر می دارند

یهودیان و مبارزان بر خاک می افتند.

آنان هر یک تخته سنگی بر دوش دارند

تخته سنگی که صلیب مرگ است.

هم در آن دم است که آندونیس صدایی می شنود

صدایی که می گوید:

"آه ... رفیق! آه... رفیق!

مرا به به بالا رفتن از پلکان مدد کن!"



لیکن آنجا بر پلکان عریض

بر پلکان اشکها

هرگونه یاری در حکم گناهی است

هر گونه شفقتی شایسته ی عقوبتی



یهودی بر پله فرو می افتد

و پله به سرخی می گراید.

"و تو .. فرزند... بدین سو بیا

و این سنگ را نیز بردار!"



سنگی گران بر دوش دارم و

سنگ دیگری نیز بر می دارم

نام من آندونیس است

و تو نیز اگر انسانی

به کارگاه سنگ کوبی قدم بگذار!


  منبعhttp://www.customize.blogfa.com/

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در یکشنبه دوم تیر 1387 و ساعت 0:11 |