جان دادم و فارغ شدم از محنت هجران
یعنی که ز شبهای دگر بهترم امشب
جان دادم و فارغ شدم از محنت هجران
یعنی که ز شبهای دگر بهترم امشب
این طوری قدم یک خورده بلند تر شده!!!
اگه این پرنده ایطوری بود هیچ گربه به طرفش نمی رفت
عکس منتخب در مورد بوس کردن
یک روشن فکر ایرانی تماشاچی جامعه خودش است . جامعه ای که تقریبا به او پشت کرده است.
مردن را می شود تحمل کرد. ولی توی تابوت خوابیدن غیر قابل تحمل است .
این دلم می خواهد این لفظ " باید " از زندگی دور شود .کدام دیوانه ای بشر را به این زندگی تلخ و پر از رنج محکوم کرده؟؟
زندگی! چه چیز گندم و در عین حال معرکه ای !
آدم اگر آرزویی نداشته باشد می میرد و این واقعا وحشتناک است .
وصال نه پایان بلکه می تواند آغاز همه چیز باشد .
اگر عشق باشد زمانه حرف احمقا نه ای ست.
گزین گویه های فروغ فرخزاد

بد گوهر را علم و فن اموختن
دادن تیغ است دست راهزن
تیغ دادن در کف زنگی مست
به که اید علم را نادان دست
علم و مال و منصب و جاه و قران
فتنه ارد در کف بد گوهران
بعد از دیدن این عکس چه حسی به شما دست داد
ما نگفتیم در اول که نجوییم نفاق؟
یا بر ان عهد نبودیم که سازیم وفاق؟
به کجا رفت پس ان عهد و چه شد ان میثاق ؟
چه شد اکنون که شما را همه برگشت مذاق ؟
کس نگوید ز شما که خانه من در خطر است
ای وطن خواهان زنهار وطن در خطر است
شرط ما بود که با هم همه همدست شویم
به وفاق و به وفا یکسره پابست شویم
از پی نیستی ،از همت حق هست شویم
نه کز اینان ز نفاق و دودلی پست شویم
که مرا خانه و ملک و سر و تن در خطر است
ای وطن خواهان زنهار وطن در خطر است
با یاد تو،جان کندن من با تن تبدار قشنگ است
بر شانه ام ان لحظه که غم می شود اوار قشنگ است
یخ بسته از اندوه تو ،دست و دل این خسته ، وگرنه
بر حال دل بی کس من گریه این تار قشنگ است
حالا که رد پای تو در وادی بیداری من نیست
خو کردن با خواب چو دیوانه به ناچار قشنگ است
ان لحظه که فریاد نگاه تو پر از شور و تمناست
بر سرخی لبهای تظاهر گرت افکار قشنگ است
کفر است اگر بشکنم از بهر لبت روزه خود را
با قند لبان تو اگر وا کنم افطار قشنگ است
در اتش هجران تو جان دادن این مرد چه زیباست
با خود گناه نیست اگر گفتگو کنم
پروزا را برای خودم ارزو کنم
گاهی دم غروب دلم تنگ می شود
لک می زند که با تو کمی گفتگو کنم
عمری نشستم و به سراغم نیامدی
باید به درد بی کسی خویش خو کنم
هر جا که فکر می کنم امروز رفته ام
دیگر کجا نگاه تو را جستجو کنم؟
خود را به هر دری که زدم حاصلی نداشت
از من بریده ای و صدایم نمی کنی
چون درد، در منی و رهایم نمی کنی
گم گشته ام میان تماشای چشم تو
از این جنون تلخ جدایم نمی کنی
هر شب چو باد می وزم از داغ یاد تو
اخر چرا؟ چه شد که دعایم نمی کنی
من اخرین پرنده گم کرده لانه ام
در اسمان خویش هوایم نمی کنی
امشب میان کوچه تو را جار میزنم
اما تو باز رو به صدایم نمی کنی
فروتنانه میشکنم
در مقابل گرد باد اندوهت
و شوکران حیات را
قطره قطره می نوشم
چه سهمناک عقوبتی است
تاوان گناهی که نکرده ام .........
منبعhttp://www.customize.blogfa.com/