روزی به جستجو آزادی رفتم و گفتم امروز باید آزادی را
طلب کنم
نزد پدر رفتم گفتم: پدر میخوام حرفی را با تو در میان
بگذارم
گفت دلبندم بگو: گفتم: پدر من آزادی میخواهم
و پدر با ابروی در هم کشیده و با صدای خشمگین
فریاد زد دیگر سخن نگو
و من گفتم آخر چرا؟؟؟
گفت " : آزادی یعنی حرمت شکنی یعنی عبور از خط
قرمز هاو پا از گلیم خود دراز کردند
به سراغ مادر رفتم مادر را همانند همیشه در مطبخ
خانه کو چکش یافتم
مادر گفت" از قیافه ات معلوم است که چیزی میخواهی!
چه می خواهی دخترم؟! گفتم آزادی
او لبانش را گزید گفت این چه حرفی ایست که
میگویی
گفتم مگر آزادی چه جرمی ایست که همه مرا برای
رسیدن به ان به صلابه میکشند
گفت آزادی: یعنی فاحشه شدن یک زن
بالا رفتن یک دزد از دیوار مردم و .....
من سر خوده و پریشان به گو شه ای پناه بردم در آن
هنگام برادرم وارد شد و شادمان برخاستم و به
سمتش رفتم آخر او جوان و منطقی تر بود و می
توانست حرفهایم را بفهمد
گفتم برادر آزادی یعنی چه؟
گفت" آزادیعنی به دنبال عشق و صفا رفتن و از زندگی
لذت بردن و جوانی کردن
وقتی دیدم همه آنها از آزادی که در دورن ذهن من
است فاصله دارندبا خود گفتم اگر آزادی این است که
آنها میگویند پس..
لعنت بر آزادی
مرگ بر آزادی
که در این هنگام از خواب برخواستم
منبع:من زنی ایرانی
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه سی ام آذر 1387 و ساعت
1:32 |