هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
شکوه خندهایت در دلم ماند
غروب ماجرایت در دلم ماند
شریک دردهایت بودم اما
درد بی انتهایت در دلم ماند
دویست نود سه شبم همچون باد گذشت
طنین قصه هایت در دلم ماند
سپردی سرنوشتم را به پاییز
بهار با صفایت در دلم ماند
علی رغم سکوت ساده من
سفر کردی صدایت در دلم ماند
و حالا مثل یک رویایی برفی
تو رفتی و رد پایت در دلم ماند
مقصود از زندگی آن نیست که خواب و خوراکی داشته باشیم و گریزان از مرگ آنرا استقبال
کنیم ، بلکه زندگی آنست که « بموقع بمیریم » و راه را بر بهتر از خود نبندیم
پ ن :در نگاه کسانی که معنا پرواز را نمی فهمند هر چه اوج بگیری کوچک تر به نظر می رسی
می خواستم همیشه با تو همسفر باشم
تنها برای مردن از تو پیش تر باشم
نامهربانی می کنی با من بگو دیگر
تا کی به دنبال نگاهت در بدر باشم
حالا که سهمم با تو بدون نیست
بگذار در کنج قفس بی بال و پر باشم
با هرم نگاهت بسوازن تار و پودم را
اتش بزن تا گر بگیرم،شعله ور باشم
طاقت نمی اورد دل دیوانه ام بی تو
دیگر نخواه از حال و روزت بی خبر باشم
مسبب همه انتظار من باشی
قرار بود که من بی قرار نان بشوم
قرار بود که تو بی قرار من باشی
ستاره ای بشوی سالیان سال اما
ستاره ای که فقط در مدار من باشی
که ماه باشم در اسمان چشمانت
پلنگ باشی و فکر شکار من باشی
قرار بود که مجنون شوم نپرهیزی
قرار بود که لیلا کنار من باشی
نگار من نشدی بی قرار من نشدی
خدا کند که خودت بند دار من باشی
خدا کند که بیایی شب وداع مرا
و پرپرین گل روی مزار من باشی
نه از یادم میره
پ ن:حماقت چیست؟ به یاد داشتن کسی که به یادت نیست
از من که اهل کجایی؟
می مانم
یک ستاره دل تنگ
و یا یک پرنده عاشق
اهل کجاست؟
گاهی که می پرسند
از من
می مانم
کجای جهان ایستاده ام
که نمی دانم
پ ن: کاش می شد تنها نبود
سوزد همین شمعی که می سوزد سر خاکم

زاظهار درد، درد مداوا نمی شود
شيرين دهان، به گفتن حلوا نمی شود
درمان نما تو درد، که پا بر زمين زدن
اين بستری، زبستر خود پا نمی شود
می دانم ار که سر خط آزادگی ما
با خون نشد نگاشته، خوانا نمی شود
بايد چنين نمود و چنان کرد، چاره جست
ليکن چه چاره؟! با من تنها نمی شود!
تنها منم که گر نشود حکم قتل من:
حاشا، معاهده امضاء نمی شود
گر سيل سيل خون ز در و دشت ملک هم
جاری شود، معاهده اجرا نمی شودمرگی که سر زده به در خلق سرزند
من در پی وی و پيدا نمی شود
ايرانی ار به سان اروپاييان نشد
ايران زمين به سان اروپا نمی شود
زحمت برای خود کش، زيرا که خود به خود،
اسباب راحت تو مهيا نمی شودضايع مساز رنج و دوای خود ای طبيب
دردی ست درد ما که مداوا نمی شود
مرغی که آشيانه به گلشن گرفته است،
او را دگر به باديه مآوا نمی شود
جانا فراز ديده ی عشقی ست جای تو
هر جا مرو، ترا همه جا، جا نمی شود
، اگر گرد و غبار ایام روی یک سکه نشست به طوری که آن سکه را نتوانی بخوانی و بشناسی
، آن را بردار و روی آن دست بکش و آن را صیقلی کن ، به تو معلوم خواهد شد یادگار وجود
چه کسی است . (نیما یوشیج)
پ .ن: مینا تا ابد به یادتم