
هر شب كه مي افتم درون بستر خويش
خواهم نبينم افتاب را
هر كس به دل مي پروراند ارزوئي
من؛ مي کشانم لاشه هاي اروز را
هر كس كه بر مي خيزد سحر از بستر خويش
شوقي ؛اميدي،يا خيالي در سر اوست
يا با سرابي مي فريبد خويشتن را
يا خون سرخ زندگي در رگ اوست
من با كدامين كوشش و نيرنگ و پندار
از خواب بر خيزم و بگذارنم زندگي را؟
گيرم فريب تازه اي در خون من رست
اخر به چه سازم غم درماندگي را
اندوه من تنها ز مرگ عشق نيست:
بال و پر مرغ فريب من شكسته
شوق زندگي در من مرده
خون من اكنون تيره چون قير مذاب است
شوق و اميد و ارزو ..... ديري ست ديري ست
كوچيده اند از نيمه ويران خانه دل
دانم كه رفتنشان را امدن نيست
از انچه كه با من بوده اكنون فقط مانده بر جا
شعر و كتاب و نفرت و غمهاي انبوه
روزي اگر مينا غمگسار هستيم بود
امروز در خونم چكاند زهر اندوه
اكنون منم بيزار از هر كس و زهر چيز
بيزارم از ان كس كه از راه رفته برگشته
يا از پس كوچه هاي تيره بگريخت
بيزارم از ان كس چو شكار را قرباني يافت
بال پرستوي قشنگش را شكسته
طاوس خود را بال بگشوده است و هر روز
چون غنچه اي بر بستر شاخه يك شاخه رسته
بيزارم از ان كس كه بر مرداب دل بست
بي اعتنا بر اب پاك چشمه مانده
دست نياز و چشم او بر اسمان ست
هر سو كه بادش مي برد، ز ان سوست رانده
بيزارم از مرغي كه ترك اشيان گفت
بيزاري از بومي كه بر ويرانه دل بست
بيرازم از بلبل كه پيمان بست با باغ
تا باغ را خالي ديد هر پيوند بگسست
بيزارم از طاوس رنگين
از كبك سر در برف برده
از بلبل پيمان شكسته
بيزارم از اميد ، از ياس
از ارزو،از عشق،از شرم
از انكه مي لولد ميان خارو خاشاك
و ز انكه ميخوابد درون بستر نرم
از بوته خشم
از ابر نفرين
از چشمه مهر
از كوه تحسين
بيزارم ز بيزاري

پ ن: با همه بلاهایی که سرم اوردی و مسبب بیزاری ام تو هستی بازم
نمی توانم بیزار ازت باشم
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 و ساعت
23:10 |