تبليغاتX
اینده از ان ماست وقتی خدا خوابه(MARINE)
 

به نام انكه عشق وهستي ازاوست و يكتاست وهمتايي ندارد..

 دعامی کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو رو
تو انحصار قطره های اشک نبینم

دعا می کنم که لبانت رو فقط تو غنچه های لبخند ببینم


دعا می کنم دستات که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار رو  داره
همیشه از حرارت عشق گرم باشه

من برات دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشن و
هميشه شادي در خونه ي تو رو بزنه

و

من برای خورشید آسمون زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکنه و عشق هر لحظه به تو لبخند بزنه..

 ارزو مند ارزوهای قشنگت :

مرضیه

+ نوشته شده توسط بهار دل در شنبه سی و یکم مرداد 1388 و ساعت 13:14 |

 

دوستدار همیشگی تو

 

در این بازار بی مهری
                            به دیدار تو شادم
تو شادم کن
              که سوز غم بر آمد از نهادم

تو می گفتی صدایم کن
                          زسوز سینه هر شب
صدایت می زنم
                  اما رسی ایا به دادم؟

کمک کن
          تا ابد تنها به تو عاشق بمانم
به کوی عاشقی
                شعر خوش ماندن بخوانم

+ نوشته شده توسط بهار دل در دوشنبه هجدهم آذر 1387 و ساعت 15:35 |

ساقي بده پيمانه اي،زآن مي كه بي خويشم كند

بر حسن شو انگيز تو،عــاشق تر از پيشم كند

 

زآن مي كه در شبهاي غم ، بارد فروغ صبحدم

غافـــل كند از بيش و كم  ،فارغ ز تشويشم كند

 

نور سحرگاهي دهد ، فيضي كه مي خواي دهد

با مسكنت ، شاهي دهد ،  سلطان درويشم كند

 

سوزد مرا ســـــازد مرا ، در آتش اندازد مرا

و ز من رها سازد مرا، بيگانه از خويشم كند

 

بستاند اي سرو سهس، سوداي هستي از رهي

يغما كنـــد انــديشه را ،  دور از بد انديشم كند

+ نوشته شده توسط بهار دل در شنبه سی ام شهریور 1387 و ساعت 13:17 |

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           دیدی گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه دیدار این خونه

فقط  خوابه ، تو که رفتی هوای  خونه تب داره  ،  داره  از درو دیوارش غم

عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ،  بیا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش

حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و  گنجشک  کلاغای

سیاه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابیده  توی  دنیای خاموشی  ،   دیگه  ساعت رو

طاقچه شده کارش فراموشی  ،  شده کارش فراموشی  ،  دیگه  بارون  نمی

باره  اگر چه  ابر سیاه  ،  تو که  نیستی  توی  این خونه ،   دیگه  آشفته

بازاریست  ،  تموم  گل ها  خشکیدن مثل خار بیابون ها ،  دیگه  از

رنگ  و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت

گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو

به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری

گفتم که تو می دونی،سرخاک

و می میرم ، ولی

تا لحظه مردن

نمی گیرم

دل از

تو

+ نوشته شده توسط بهار دل در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 6:20 |

دود ...

این تیرگی ها را ببین

چشمها می سوزند

جز سیاهی چه چیز می بینی

در این دود سیاه

چه نفس تازه کنیم

چه امیدی بدین راه دراز

که درآن پایان هست

لیک مهلت رسین هیچ است...

آن دوست که در سینه ی ما خانه گزید

خنجری بر پشت خمیده کشید

حیله اش تلخ بود لیک

چه کمینگاه امنی داردـ

ــ کسی بر خارهای خشک بیابان

دست نوازش نمی کشد.

+ نوشته شده توسط بهار دل در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 6:15 |

 

 ذهن ما باغچه است گل در آن باید کاشت ،

 گر نکاری گل عشق علف هرز در آن میروید.

 زحمت کاشتن یک گل سرخ کمتر از برداشتن هرزگی آن علف است.

 گل بکاریم بیا تا مجال هرزه فراهم نشود،

 بی گل آرایی ذهن ،نازنین ،آدم انسان نشود.

+ نوشته شده توسط بهار دل در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:32 |
 
 
۱۰۰۰ مر تبه ۹۰۰ جمله عاشقانه را در ۸۰۰ جای مختلف بر ۷۰۰ زبان در پیش ۶۰۰ نفر مطرح کردم ۵۰۰ نفر ۴۰۰ جمله را بر ۳۰۰ زبان در ۲۰۰ برگ ترجمه کردند و ۱۰۰ بار برای تو در ۹۰ روز و روزگاری ۸۰ دقیقه در ۷۰ جمله گفتم ۳۰ تای آن را آموختی پس از ۲۰ روز ۱۰ مرتبه ۹ سوال از تو کردم ۸ مرتبه بر ۷ سوال من ۶ جواب در فاصله ۵ دقیقه دادی و ۴ بار تو را در ۳ روز دعوت کردم و ۲ ساعت خواهش کردم تا ۱ بار به من بگویی: "دوستت دارم"
+ نوشته شده توسط بهار دل در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:40 |

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،

بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی  گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ، 

بر لب  پیمانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین

زمین و آسمانرا 

واژگون ، مستانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار این  بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان  ،

سبحۀ، صد دانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

 

 

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد  بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و ، دیوانه میکردم .

 عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بگرد شمع سوزان  دل عشاق سر گردان ،

سراپای  وجود بی وفا معشوق را ،

پروانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم  .

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک  ناروا  گردیده خواری میفروشد ،

گردش این چرخ را

وارونه ، بی صبرانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم.

که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای پر افسانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم .

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!

و گر نه من بجای او چو بودم ،

 یکنفس کی عادلانه سازشی ،

با جاهل و فرزانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !   عجب صبری خدا دارد

+ نوشته شده توسط بهار دل در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:58 |
روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاکهای پایین کوه بود از او پرسید : که چرا این همه سختی را متحمل میشود . مورچه گفت : معشوقم به من گفته است اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق  وصال او میخواهم  این کوه را جابجا کنم .حضرت سلیمان فرمود تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمیتوانی این کار را انجام دهی . مورچه گفت :  تمام سعی ام را میکنم . حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد .
+ نوشته شده توسط بهار دل در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:30 |
فریدون مشیری

بیشتر او را با " بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم" می شناسند. ولی او حرفهای بیشتری برای

ما به جا گذاشته است

                                                  ای ستاره که پیش دیده ی منی
                                                  باورت نمی شود که در زمین
                                                  هر کجا به هر کسی که می رسی
                                                خنجری میان مشت خود نهفته است
                                                 پشت هر شکوفه تبسمی
                                                 خنده ی جان گداز حیله ای شکفته است


        ای ستاره ما سلاممان بهانه است
        عشقمان دروغ جاودانه است
        در زمین زبان حق بریده اند
        حق زبان تازیانه است
        وانکه با تو صادقانه درد دل کند
       های های گریه ی شبانه است
        انکه با تو می زند سلاح مهر
       جز به فکر غارت دل تو نیست
      گر چراغ روشنی به راه توست
        چشم گرگ جاودان گرسنه است

                                                ای ستاره    ای ستاره ی غریب

+ نوشته شده توسط بهار دل در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:29 |

سنگي كه طاقت ضربه هاي تيشه را ندارد تنديسي زيبا نخواهد شد ، از زخم تيشه خسته نشو كه وجودت شايسته تنديسي زيباست...

+ نوشته شده توسط بهار دل در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 22:57 |

دوست دارم

 دوست دارم ،دوست دارم قد تموم آدما قد تموم عاشقا

دل بردي و پنهون شدي ، از من چرا اي بي وفا ، از من چرا، از من چرا

عاشق شدم ، عاشق شدم از چشم من پنهون نشو ، تنها شدم تنها شدم، تنها نرو، تنها نرو

پر مي كشي تا آسمون ، من خسته ي بي بال و پرم

روزي كه برميگردي دگر از من نمي بيني اثر

من مثل ابري رهگذر مي بارم از شب تا سحر

دريا نمي گيره نشون از قطره هاي در به در

+ نوشته شده توسط بهار دل در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 22:55 |

دلم هزار پاره شد فقط تو مي داني

شبيه حس شاعري شبيه باراني

عزل چكيده از نگاه خيس تو اما

چرا مرا به خلوت خودت نمي خواني ؟!

شبي براي ديدنت دلم گرفته بود

هميشه گفته اي كه با دلم نمي ماني

نمي رسم به تو چرا كه خوب مي دانم

تو از تمام لحظه هاي من گريزاني

در امتداد گيج لحظه هاي شيدايي

تو بهترين ترانه اي و خط پاياني

پس از تو در هواي مبهم سكوت و درد

دلم هزار پاره شد فقط تو مي داني

+ نوشته شده توسط بهار دل در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 22:53 |

هجران كشيده ام

دامن مكش به ناز كه هجران كشيده ام

نازم بكش كه ناز رقيبان كشيده ام

شايد چو يوسفم بنوازد عزيز مصر

پاداش ذلتي كه به زندان كشيده ام

از سيل اشك شوق دو چشمم معاف دار

كز ايندو چشمه آب، فراوان كشيده ام

جانا سري به دوش ذستي به دل گذار

آخر غمت به دوش دل و جان كشيده ام

ديگر گذشته ،از سر و سامان من مپرس

من بي تو دست از اين سر و سامان كشيده ام

تنها نه حسرتم غم هجران يار بود

از روزگار سفله دو چندان كشيده ام

بس در خيال ، هديه فرستاده ام به تو

بي خوان و خانه حسرت همان كشيده ام

دور از تو ماه من همه غم ها به يك طرف

وين يك طرف كه منت دونان كشيده ام

جز صورت تو نيست به ايوان منظرم

افسوس نقش صورت ايوان كشيده ام

از سر كشي طبع بلند است شهريار

پاي قناعتي كه به دامان كشيده ام

استاد محمد حسين شهريار

 

 

+ نوشته شده توسط بهار دل در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 22:46 |

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی سر به دار اویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی مست و بی پروا شدن عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن.

+ نوشته شده توسط بهار دل در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 22:44 |

اين را بـــــه ياد بسپـــــار يک نفر ... يک جايي ... تمام روياهاش لبخند توست ... و زماني که به تو فکر مي کنه ... ....احساس مي کنه که زندگي واقعا با ارزشه .... پس هر گاه احساس تنهايي کردي ... اين حقيقت رو به خاطر داشته باش ... ...يک نفر.... ...يک جايي ... ....در حال فکر کردن به توست

+ نوشته شده توسط بهار دل در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 22:41 |

غنچه از خواب پريد و گلي تازه به دنيا امد خار خنديد و به گل گفت : سلام و جوابي نشنيد

خار رنجيد ولي هيچ نگفت... ساعتي چند گذشت گل چه زيبا شده بود دستي بي رحمي آمد نزديک گل سراسيمه ز وحشت افسرد.. ليک آن خار در آن دست خزيد وگل از مرگ رهيد .. صبح فردا که رسيد خار با شبنمي از خواب پريد گل صميمانه به او گفت : سلام

+ نوشته شده توسط بهار دل در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 22:40 |

الهی به حق خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرینت نورم ده .

الهی راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر .

الهی چگونه خاموش باشم که دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گویم که خرد مدهوش و بیهوش است .

الهی چو تو حاضری چه جویم و چو تو ناظری چه گویم .
 
الهی چگونه گویم نشناختمت که شناختمت و چگونه گویم شناختمت که نشناختمت .

+ نوشته شده توسط بهار دل در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 13:51 |

چه تنگناي سختي است

يك انسان يا بايد بماند يا برود

و اين هردو،

اكنون برايم از معني تهي شده است

و دريغ كه راه سومي هم نيست

+ نوشته شده توسط بهار دل در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 13:49 |
گل من گریه مکن
که در اینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
گل من گریه مکن
سخن از اشک مخواه
 که سکوتت گویاست
از نگه کردنت احوال تو را می دانم
دل غربت زده ات
بی نوایی تنهاست
من و تو می دانیم
چه غمی در دل ماست
 گل من گریه مکن
اشک تو صاعقه است
تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی
بیش از این گریه مکن
که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
من چو مرغ قفسم
تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی
گل من گریه مکن
 که در ایینه ی اشک تو غم من پیداست
فطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
دل به امید ببند
نا امیدی کفرست
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگریز
در دندان تو در غنچه ی لب زیباست

+ نوشته شده توسط بهار دل در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 13:47 |

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...

+ نوشته شده توسط بهار دل در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 13:46 |
در سکوتم به چيزهايي فکر مي کنم که در بهترين کلاسها به اون افکار نمي رسم لحظه ها را گذرانديم تا به خوشبختي برسيم .. غافل از اينکه .. خوشبختي همان لحظه هايي بود که مي گذرانديم
+ نوشته شده توسط بهار دل در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 0:32 |
ديشب در فكر تو بودم كه قطره اشكي از چشمم چكيد به اشك گفتم چرا امدي گفت در چشم تو جا كسي است كه ديگه جاي من نيست

+ نوشته شده توسط بهار دل در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 20:20 |

هنگام ديدن كسي كه عاشق او هستيد تپش قلب شما زياد شده و هيجان زده خواهيد شد اما هنگاميكه كسي كه را دوست داريد مي بينيد احساس سرور و خوشحالي مي كنيد .
 هنگاميكه عاشق هستيد زمستان در نظر شما بهار است وليكن هنگامي كه كسي را دوست داريد زمستان فصلي زيباست .
 وقتي به كسي كه عاشقش هستيد نگاه مي كنيد خجالت مي كشيد و ليكن هنگامي كه به كسي كه دوستش داريد نگاه مي كنيد لبخند خواهيد زد .
هنگاميكه در كنار معشوقه خود هستيد نمي توانيد آنچه را كه در ذهن خود داريد بيان كنيد ولي در مورد كسي كه دوستش داريد شما توانايي آنرا خواهيد داشت .
 در مواجه شدن با كسي كه عاشقش هستيد خجالت مي كشد و حتي دست و پاي خود را گم مي كنيد اما در مورد كسي كه دوستش داريد راحت تر بوده و توانايي ابراز وجود خواهيد داشت .
شما نمي توانيد به چشمان كسي كه عاشقش هستيد مستقيم و طولاني نگاه كنيد اما مي توانيد در حالي كه خنده اي بر لب داريد مدتها به چشمان كسي كه دوستش داريد نگاه كنيد .
 وقتي معشوقه شما گريه مي كند شما نيز گريه خواهيد كرد اما در مورد كسي كه دوستش داريد سعي بر آرام كردن او خواهيد داشت .
احساس عاشق بودن و درك آن از طريق ديدن است اما دوست داشتن از طريق شنوايي و صحبت كردن است .
 شما مي توانيد يك رابطه دوستي را پايان دهيد اما هرگز نمي توانيد چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببنديد چرا كه حتي اگر اين كار را بكنيد عشق همچون قطره اي در قلب شما و براي هميشه خواهد ماند .

 

+ نوشته شده توسط بهار دل در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 0:21 |
 

سرسبز ترین بهار تقدیم تو باد آوای خوش هزار تقدیم تو باد گویند که لحظه ایست روییدن عشق آن لحظه هزار بار تقدی تو باد.

بهار دوست داره این رو فراموش نکن

+ نوشته شده توسط بهار دل در جمعه دوازدهم بهمن 1386 و ساعت 21:35 |
لورنس دورل :
تاريخ تكرار بى پايان خطاهاى زندگى است.
شكسپير :
سربر گريبان فرو بر، از دل خويش بپرس آنچه را كه مى داند.
اينشتين :
هيچ كس به خرد غايى نرسد، مگر آن را در خود جست وجو كند.
جين كاكتيو :
تاريخ حقيقتى است كه سرانجام به افسانه و افسانه دروغى است كه سرانجام به تاريخ مى پيوندد.
اف پى دانسى :
مى توانيد انسانى را به كسب دانش رهنمون كنيد، اما نمى توانيد او را وادار به انديشيدن كنيد.
جواهر نعل نهرو :
برگرداندن تصاوير آويخته بر ديوار، مسير تاريخ را دگرگون نمى كند.
بارونس استاكس :
آنچه را تا ديروز گناه مى خوانديم، امروز بيان شخصيت و احساسات خود مى ناميم.
بنيامين فرانكلين :
آنان كه آزادى را فداى امنيت مى كنند، نه شايستگى آزادى را دارند و نه لياقت امنيت را.
هلن كلر :
خوشبختى لذت مشتركى است كه حاصل يارى بى چشمداشت به ديگران است.
سانسكريت:
نيك زيستن امروز، ديروز را به خوابى شيرين و فردا را به رؤياى اميد بدل مى سازد.
اچ لاسكى :
نشانه مهارت، دانستن بيشترين ها در مورد كوچك ترين ها است.
بى پيماستر :
اولين گام در راه آگاهى، درك جهل است.
جبران خليل جبران :
خداوندا، نمى توانيم از تو چيزى بخواهيم كه تو نيازهاى ما را مى دانى، پيش از اينكه در ما پديدار شود.
يونگ :
فرهنگ رودخانه اى است به قدمت تاريخ.
لرد تنيسون :
راز خوشبختى در اين است كه بدانيد ديگران دليل خوشبختى شما هستند.
فردريش نيچه:
آدم هاي حقير،انسانهاي والا را ديوانه ميپندارند. چرا كه اين انسانها سرشت نامعقول تري داشته و به سمت چيزهاي استثنائي جذب ميشوند:چيزهايي كه هيچ جذابيتي براي بسياري از مردم ندارند
+ نوشته شده توسط بهار دل در جمعه دوازدهم بهمن 1386 و ساعت 21:7 |