تبليغاتX
اینده از ان ماست وقتی خدا خوابه در آرزوی مرگم

حالمان بد نیست غم کم می خوریم

کم که نه هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم سرابم می دهند

عشق می خواهم عذابم می دهند

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی آفتاب

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ی نامردمی بر پشتم نشست

از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

یک شبه بیداد آمد داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه اندیشه ام

عشق اگر این است مرتد می شوم

خوب اگر این است من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است

کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو می کنم

هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر به دست

بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم بت پرستی کار ماست

چشم مستی تحفه بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم

طالعم شوم است باور می کنم

ما که با دریا تلاطم کرده ایم

راه دریا را چرا گم کرده ایم

قفل غم بر درب سلولم نزن

من خودم خوشباورم گولم مزن

من نمی گویم که خاموشم مکن

من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش

من نمی گویم مرا غمخوار باش

من نمی گویم دگر گفتن بس است

گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین شاد باش

دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه در شهر شما یاری نبود

قصه هایم را خریداری نبود

وای رسم شهرتان بیداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

ازدر و دیوارتان خون می چکد

خون من فرهاد مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان

خسته از همدردی مسمومتان

اینهمه خنجر دل کس خون نشد

اینهمه لیلی کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان

بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دور و پایم لنگ بود

قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود

تیشه گر افتاد دستم خسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد ؟ نه!

فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه!

هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه!

هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

رشته مهر و محبت را گسیخت

چند روزی هست حالم دیدنیست

حال من از این و آن پرسید نیست

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفائل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 و ساعت 16:16 |
 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 و ساعت 16:33 |

ابلهان، رقصِ ديانت ميکنند         در گمانِ خود، عبادت ميکنند

ابلهان، رقصِ کرامت ميکنند        در خفای خود، خيانت ميکنند

ابلهان، رقصِ نجابت ميکنند        در جفای خود، فضاحت ميکنند

ابلهان، هر دم جنايت ميکنند        در ضميرِ خود، شجاعت ميکنند

ابلهان، از دين حکايت ميکنند          در خداوندی وساطت ميکنن

ابلهِ اکبر، جنايت ميکند               در خيالِ خود، ولايت ميکند

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه چهاردهم آذر 1388 و ساعت 17:29 |
دیو شب نعره زد تو

خندیدی                                                                                 

بر رهت طعنه زد تو غریدی

آن دد سیاه خون آشام

خورد خونت نگفتی وای

بارها آن پلید افعی خو

اندر آن دخمه های تو در تو

برد از طاقتت فشردی پای

خم نکردی به پیش دشمن سر ،

پیش رفتی چنان که باید رفت ،

به تو ای راهگشای آینده

به تو ای شب شکن تر از خورشید

به تو ای قهرمان رزم درود

قلب تو قلب خلق میهن

به طپش های عشق روشن

با این همه تیرگی این شب سرد

به سپیده به روز مومن بود

پ ن: به کلیه برادارن   بسیجی وطن فروش توصیه می شود تا در روز ۱۶ آذر 

 پوشک my baby  بپوشند تا بتوانند سر خودشون را مثل مرد بالا بگیرند

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در جمعه سیزدهم آذر 1388 و ساعت 23:26 |
شبی این چنین مرگ آور و هولناک


برای مردمم ، خلقم ، مادرم ، سرزمینم


و من اینگونه خاموش و بی تحرک


شمشیری بی خون و خونابه بی رگبار


و مسلسل بی کینه ای خون آور و شلیکی تا آخر


نه ، این بار نخواهم خفت در خویش و خواهم خواست برخاستن


و تنها با فریادم ، با گلوله تنها یارم، با ناقابل تنها جانم


آری خواهم خواست حتی با جانم

نخواهم خواست این ذلت ، این زبونی ، این بیدادگر مردمان بی یاور


و خواهیم خواست برخاستن و بی تفاوت نخواهیم گذشت از دیارمان ،

 

 از خونمان ، از خلق در خونمان


و فریاد بر خواهیم آورد ، این بیداد ، این زبونی ، این بردگی


و طغیان خواهیم کرد با اشک ، با خلقمان ، با گلوله ، با دردمان


و به آتش خواهیم کشید این ظلمت ، این سیاهی ، این استبداد

 

 

 

 

 

 

برتا مدل کوگار

 

 

 نارنجک stinger


 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388 و ساعت 12:5 |
 

حکومت نظامی یک نشانه است


حتی اگر رسما اعلام نشده باشد


حتی اگر به جای قانون منع آمد و شد؛


_ قانون آزادی آمد و شد


اما با شکل و لباسی خاص اعلام شده باشد


حتی اگر به جای حق تیر به دژخیم


حق ضرب و شتم با باتوم را داده باشند


حتی اگر به جای سربازان کلاه خود به سر


زنان روبنده بر صورت در خیابان حکم رانی کنند.


حکومت نظامی یک نشانه است


چه آنکه تجمع بیش از سه نفر ممنوع باشد


چه آنکه پلیسها به هر جمعی ناگفته حمله کنند


حکومت نظامی یک نشانه است


نشانه ی زوال درونی دیکتاتوری های آهنین


نشانه ی زوال عقل حاکم مستبد


نشانه ی نهایت تردید های درونی مردم


نشانه ی آغازهای پر تشویش


نشانه ی پا گرفتن بچه گوزن برای دویدن


نشانه ی...


حکومت نظامی یک نشانه است



نشانه ی افتادن کلاه ها ی نظامی از سر


نشانه ی چادر شدن عمامه های سیاه و سفید


حکومت نظامی آغاز فرو ریختن است

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در سه شنبه دهم آذر 1388 و ساعت 23:23 |

در این شب بارانی

من در برابر تو

چشم در برابر چشم

قلمت را بکش

و به دلتنگی های این سرباز پیر رنگ فراموشی بپاش

تا نفسی تازه بگیرد

سربازان کاغذی به مرخصی نمی روند

 

پ ن:جمعه 27 نوامبر برابر با 6 آذر, در شهر سالمی در جزیره سیسیل ایتالیا, خیابان

«دانشجویان تهران» توسط ویتوریو اسگاربی, شهردار, و نمایندگان کمیته 18 تیر ایتالیا و انجمن

 آزادی بیان در ایران, پرده برداری شد.


ویتوریو اسگاربی در جریان این مراسم گفت «در ایران دانشجویان برای تحقق آرمان های مهمی

 جان خود را فدا می کنند و این وظیفه ما شهروندان کشورهای آزاد و دمکراتیک است که در

 کنار آنها قرار بگیریم».


سالمی اولین شهر در ایتالیا و جهان است که خیابانی را در قدردانی از مبارزات دانشجویان

ایران برای آزادی و دمکراسی نامگذاری می کند.


ویتوریو اسگاربی در خاتمه مراسم پرده برداری از خیابان «دانشجویان تهران» گفت «ما 16

آذر در کنار دانشجویان ایرانی که بار دیگر به خیابان ها سرازیر خواهند شد تا صدای حق طلبانه

 خود را به گوش جهانیان برسانند قرار خواهیم گرفت.

 پ ن۲: یک بغضی تو گلومه نمیخواهم کسی بدونه برای چی بغضی تو گلومه

 پ ن ۳ : خودمو توی آیینه می کنم نگاه  آیینه  میگی تو همونی که یک روزمیخواستی   .......

ولی امروز........... می شکنم آیینه  رو تا دوباره نخواد از گذشته حرف بزنه آیینه  می شکنه

 هزار تیکه میشه ولی بازم تو هر تیکه عکس منه عکس ها با دهن کجی هم میگن چشم امیدی را

ببر ازش

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه هفتم آذر 1388 و ساعت 14:27 |

عملیات مروارید نام یکی از عملیات نیروی دریایی ایران، در جنگ ایران و عراق ‌است.

در این عملیات که در روزهای ابتدایی آذر ماه سال ۱۳۵۹ توسط نیروی دریایی ارتش با پشتیبانی

 نیروی هوایی ارتش انجام شد، (در این عملیات جمعاً 12 ناوچه و 2 جنگنده عراقی نابود شد و

شیرازه نیروی دریایی عراق به کلی از هم پاشید. در این عملیات تنها ناو پیکان به فرماندهی ناخدا

 سوم محمدهمتی با تمام رشادتی که از خود نشان داد و تعداد زیادی از ناوچه ها را هدف قرار

 داد هدف موشک قرار گرفت و غرق شد و حماسه ای بزرگ آفرید و ایران از بزرگترین جنگ

 دریایی خود را پس از دوران هخامنشی پیروز بیرون آمد.تمام ناوچه های ایرانی شرکت کننده

 در این عملیات از کلاس لاکمبا تانت فرانسوی بودند و از موشک هارپون بهره می بردند)

 

 

 عکس ناخدا سوم شهید همتی متاسفانه عکس بهتری از ایشان پیدا نکردم تاسف بار است که انواع و اقسام عکس هایی مزخرف در نت وجود دارد ولی عکس قهرمانان میهنی که جونشون  را برای کشورشون دادن نیست

 

 

در آن زمان، بارگیری و تخلیه کالا برای عراق از طریق بندر ام‌القصر که خارج از اروند رود

است، انجام می‌گرفت. صدور نفت عراق از طریق دو سکوی عظیم نفتی به نامهای «البکر» و

«الامیه» واقع در مصب اروندرود عملی می‌شد. در روز هفت آذر ۱۳۵۹ در عملیات مروارید

این سکوهای نفتی منهدم شدند و عملاً صدور نفت عراق از طریق دریا قطع گردید.

بدین ترتیب، رفت و آمد کشتی‌های نفت کش و تجاری برای کشور عراق که از این طریق انجام

می‌گرفت و برای عراق در زمان جنگ نقش اساسی و تعیین کننده داشت، ناممکن شد. از آن سو،

 ۹۰ درصد از صادرات و واردات ایران که از طریق دریا بود با پیروزی نیروی دریایی ایران و

 سیادت دریایی ایران در خلیج فارس، امکان‌پذیر بود

ناخدا  بهرام افضلی که چهارمین فرمانده نیروی دریایی به هنگام شروع جنگ بود طراح این

 عملیات تاریخی ‌است.

 ناخدا افضلی که بود :

افضلی دارای درجه دکترا در مهندسی الکتروتکنیک از ایتالیا بود، وی در دهه ۶۰ میلادی از

 طرف نیروی دریایی برای تحصیل به ایتالیا فرستاده شد و در ایتالیا با حزب کمونیست ایتالیا آشنا

 گردید.

اواخر سال ۱۳۶۱ تا اوایل ۱۳۶۲ حزب توده بعنوان تنها حزب سیاسی باقیمانده در کشور از

سوی مقامات وقت متهم به تلاش برای "كودتا" به و سپس "جاسوسی" به نفع شوروی شد و طی

 دو یورش، اعضای رهبری و بسیاری از كادرهای حزب توده دستگیر شدند و به اتهام "كودتا"

مورد بازجویی قرار گرفتند بسیاری از رهبران این حزب و حدود ۲۰۰ تن از نظامیان (از

افسران ارتش، شهربانی و ژاندارمری) به اتهام عضویت در شبکه مخفی افسران، وابسته به

حزب توده، دستگیر و محاکمه شدند.

کیانوری در نامه‌ای که سالها بعد به علی خامنه‌ای نوشت از شکنجه خود، همسر و دخترش و

همینطور شکنجه سایر دستگیر شدگان برای اعتراف گیری خبر داده‌است. در ‌گزارش ساختگی

كه به افراد رهبری زیر شكنجه تحمیل شد، درست از همین افراد به عنوان رهبران بخش‌های

سیاسی - نظامی - تشكیلاتی و تبلیغاتی كودتا نام برده شده‌است. واقعا تعجب‌آور است كه چه

"مغزهای داهیانه‌ای" این كمدی بی‌مزه را تنظیم كرده بودند.

مهندس میرحسین موسوی در این باره می‌گوید:

 

در جریان حزب توده، به ما تلفن زده شد كه حزب توده توطئه وسیعی را پی

ریخته و مسئله چنین مطرح بود كه ظرف ۴۸ ساعت تا ۲۴ ساعت ممكن است

اتفاقاتی بیفتد. تلفن كردیم به برادرمان جناب هاشمی رفسنجانی و مسئله با بقیه

مسئولین بالای مملكتی مطرح شد. گویا حضرت آیت‌الله خامنه‌ای با آیت‌الله

موسوی اردبیلی آنوقت تشریف نداشتند. بالاخره فورا خدمت امام رفتیم.

برادران اطلاعاتی مسئله را گزارش دادند.

 

حضرت امام با دقت مسئله را گوش دادند. سپس تحلیلی در ظرف چند دقیقه از روند حركت

شرق و غرب ارائه كردند و فرمودند:

 

این اطلاعات كاملا نادرست است. هیچ مسئله‌ای پیش نخواهد آمد.

اصرار شد كه آقا چنین نیست، خود آنان اعتراف كرده‌اند. ایشان فرمودند: من

نمی‌گویم مواظب نباشید و تحقیق نكنید، ولی بدانید این مسائل و اطلاعات دروغ

است. بعد هم تحلیل حضرت امام درست در آمد و نظر ایشان ثابت شد.

 

پس از اثبات عدم كودتا، اتهام را به جاسوسى براى شوروى تغییر دادند!

دو دهه بعد هاشمی رفسنجانی در مصاحبه با روزنامه همشهری گفت:

 

اگر آن کار را نمی‌کردیم، بهتر بود. ما حزب توده را زیر نظر داشتیم. من برای

این حرف که آنها به فکر کودتا بودند، دلیلی پیدا نکردم. البته به نفع شوروی

فعالیت‌هایی داشتند.

 

رهبران حزب به زندان‌های طولانی مدت محکوم و در سال ۱۳۶۷ اعدام شدند.اما تعدادی از

 نظامیان نزدیک به حزب از جمله آدمیرال افضلی به دنبال یورش به حزب و برپایی نمایشات

تلویزیونی و سپس تشکیل دادگاه‌های نظامی، درروز ۶ اسفند ماه سال ۱۳۶۲، ده تن از اعضای

 حزب که در میان آنها برخی از برجسته ترین فرماندهان ارتش و قهرمانان دفاع میهنی، (  

 ناخدا دکتر بهرام افضلی فرمانده نیروی دریایی و فاتح نبردهای دریایی خلیج فارس، سرهنگ

 بیژن کبیری فرمانده نیروهای هوابرد و فاتح عملیات شکستن محاصره آبادان، سرهنگ هوشنگ

 عطاریان قهرمان مرحله نخست جنگ و فاتح عملیات غرب کشور و مشاور وزیر دفاع،

سرهنگ حسن آذرفر استاد دانشکده افسری و معاون پرسنلی نیروی زمینی، از برجسته ترین، و

 مجرب ترین افسران وقت ارتش، شاهرخ جهانگیری عضو مشاور کمیته مرکزی حزب و از

مسئولان سازمان نوید، ابوالفضل بهرامی نژاد پژوهشگر توانا، محمد بهرامی نژاد از کادرهای

حزب، فرزاد جهاد قهرمان مقاومت درکمیته مشترک، رضا خاضعی از کادرهای با سابقه و

 خسرو لطفی از کادرهای ورزیده حزب جان و هستی سوزان خود را نثار مبارزه در راه

انسان ساختند به جوخه اعدام سپرده شدند.)


ناخدا  افضلی از اردیبهشت ۱۳۶۲ در بازداشت بود و تحت نظر بخش اطلاعات و امنیت سپاه

پاسداران که کمیته مشترک و ۲۰۹ اوین را اداره می‌کرد، زندانی بود و عاقبت در دادگاهی که به

 ریاست ری‌شهری برگزار شد به اعدام محکوم و حکم صادره در اسفند سال ۱۳۶۲ در

اوین اجرا شد.

حکم اعدام بهرام افضلى از سوی محمد محمدی ری‌شهری صادر و در زندان اوین با نظارت

اسدالله لاجوردی اجرا شد

این جریان پس از مرگ افضلى نیز ادامه یافت و رهبران سیاسى-نظامى هر از چندى براى

توجیه شكست هاى خود، افضلى و دیگر نظامیان میهن دوست را به انواع و اقسام متهم می‌كنند

ناتوانى و شكست‌هاى خود را توجیه كنند و مردگان را مسئول شكست‌ها می‌شمارند، مثلا افضلى

را جاسوس سیا نیز معرفى می‌كنند

سیاوش کسرایی در سوگ او شعری سروده است به نام از انوشه تا افضلی که بخشی از آن در

 زیر می‌آید:

من می‌گریم، اما


در غریو مرغک دریا، باز پیامی است


گلخند ”ناوی انوشه“


در دهان تو شکفت ناخدا


بمان، بمان


که فردا


ما بهار را در آغوش می‌کشیم


من می‌گریم ودریا


همچنان


موج بر موج می‌کوبد...

 

از آن روز خونین سال های بسیاری گذشته ولی نام و خاطره و راه رفقای قهرمان ماهمواره و

همیشه زنده است. رژیم واپس گرای ولایت فقیه با اعدام این ده مبارزه فداکار توده ای کینه

حیوانی خود را به حزب و آرمان های مردمی آن نشان داد، همین رژیم واپس گرا و کینه جو در

 فاجعه ملی توده ای ها و دیگر مبارزان میهن دوست و ترقی خواه را با برپایی دادگاه های چند

دقیقه ای تفتیش عقاید قتل عام کرد و اینک با تخریب خاوران می کوشد به زعم خود گرد

فراموشی بر جنایات بی شمار خویش افشاند. نام رفقای شهید: ناخدا افضلی و یاران او آذین بند

 درفش مبارزه مردم ایران برضد استبداد، ارتجاع و امپریالیسم برای عدالت اجتماعی، آزادی،

استقلال صلح و طرد رژیم ولایت فقیه است

 در جدول زیر عملیات هایی انجام شده در زمان  فرماندهی ناخدا افضلی بر نیرو دریایی ایا

فرمانده این عملیات  هایی بزرگ و شکوهمند میتونه خائن باشه؟ (بعد از افضلی نیرو دریایی کار

 زیادی از بیش نبرد فقط در فروردین سال ۱۳۶۷ در درگیری با ناوگان امریکا یکی از ناوچه

هایی خود به نام جوشن را از دست داد)

تاریخ عملیات

نام عملیات

نقطه عملیات

خسارت و تلفات دشمن

31/06/59

دفاع از خرمشهر

شلمچه-خرمشهر

نا مشخص

01/07/59

نبرد هوایی ناو نقدی

بندر خمینی

سرنگونی هواپیمایی دشمن

03/07/59

نبرد هوایی ناوچه گرز

شمال خلیج فارس

سرنگونی هواپیمایی دشمن

01/08/59

نبرد دریایی ناوچه جوشن

شمال خلیج فارس

غرق ناوچه دشمن

09/08/59

نبرد کوی ذوالفقاریه

آبادان

280 کشته و 120 اسیر

09/08/59

عملیات اشکان

سکوی البکر

بمبارن سکو وسرنگونی 1 هواپیمایی دشمن

16/08/59

عملیات صفری

سکوی العمیه

انهدام سکو العمیه و البکر

28/08/59

نبرد دریایی ناچه فلاخن

منطقه سکو العمیه

غرق ناوچه دشمن

06/09/59

عملیات مروارید

سکو البکر

نابودی تقریبی کل نیرو دریایی عراق

31/03/60

عملیات آفندی تکاوران دریایی

محور آبادان

تعدادی کشته و 4 اسیر

05/07/60

شرکت در عملیات ثامن الائمه

شرق کارون

3000کشته  و زخمی-1656اسیر

۱۰/۰۲/۶۱

شرکت درعملیات بیت المقدس

غرب کارون

16000کشته و  زخمی 17499 اسیر

02/03/۶۱

عملیات ویژه برون مرزی

فاو-راس البیشه

انهدام سکو و رادار موشک های کرم ابریشم

 ناخدا بهرام افضلی

پ ن:هفتم اذر روز نیرو دریایی بر دلاور مردان یازده پایگاه دریایی ارتش مبارک باد

پ ن۲: این شعر هم تقدیم به تمام بسیجان عزیز

بسیج یعنی روی حمام را ندیدن / بسیج یعنی سر از مردم بریدن

بسیج یعنی که جوراب را نشُستن / چپیه چرک و خاکی سر بستن

بسیج یعنی شپش بر ریش داشتن / شعور اُشتران و میش داشتن

بسیج یعنی تجاوز، چوب و آلت / همانا بوسه بر تخم ولایت

بسیج یعنی سگ سید علی خان / دُمی جنباندن بهره لقمه ای نان

بسیج یعنی خیانت بر همه خلق / بسیج یعنی تجاوز بهتر از جلق

بسیج یعنی عبادت بهره پاداش / بسیج یعنی مغز سایزِ یک عدد ماش

بسیج یعنی ابوالفضل جای کورش / بسیج یعنی همه اعدام و پاپوش

بسیج یعنی سگ اعراب بودن / بسیج یعنی ننه خراب بودن

بسیج یعنی همه رای ها ربودن / شعار مرگ بر خلقت سرودن

بسیج یعنی عرق، بوی تهوع / به خود شاشیدن از هر تجمع

بسیج یعنی همه هار بودن / به آستین خودت مار بودن

بسیج یعنی که ما تحتت دریدن / که فردا در سوراخ موشی خزیدن

که فردا گر همه سبزان بجوشند / زمین را از بسیجی ها بشویند

پ ن۳:به اینجا هم بروید تا حقیقت جریان سخنرانی احمدی نژاد را در دانشگاه کلیمبا را بفهمید

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در جمعه ششم آذر 1388 و ساعت 14:15 |
ابر وقتی بالایی کوه بلند رسید سلام کرد کوه مقاوم و پر غرور ایستاده

 بود و داشت سنگ های سیاه را پاک می کرد کوه وقتی صدای ابر را

شنید با بی توجهی سری تکان داد.کوه ابر را دوست نداشت چون

احساس می کرد وقتی ابر بالای سرش چنبره میزنه همه جا تاریک شده

 و عظمت او زیر سایه سیاهی ابر سفید پنهان می شد در عوض او

همیشه خورشید را دوست داشت چون او و خورشید سالها بود که با هم

همسایه بودند و نور درخشان خورشید اعتماد به نفس به کوه می داد کوه

 به ابر گفت از اینجا برو اما ابر با مهربانی لبخندی به کوه زد و به

مناسبت ده میلیون سالگی کوه برف شادی ریخت حالا کوه سیاه سایه

پس از سالها سفید شده  بود و تن داغش لطیف تر باد می وزید و

قاصدکی از دیار دور را به بالای کوه رساند و قاصدکی از دیار دور را

 به بالای کوه رساند قاصدک به کوه گفت تو واقعا اینقدر بزرگ بودی

تازه وقتی برف می بارد و عظمت کوه و پستی بلندی های او را می

بینی کوه عظیم و بزرگ است اما تا سفیدی برف و پاکی هوا و

درخشندگی خورشید نباشد بزرگی او به شچم نمی اید عظمت وجود

انسان نیز وقتی اشکار می شود که پاکی و نیکی سر اسر وجودش را

بگیرد

 

پ ن:غم و اندوه به شادی پایان می پذیرد و بی قراری قلبی با نوازش

 دست محبتی تسکین خواهد یافت  اما تنهایی دردی بی پایان است

 

 پ ن۲:به مناسبت یکم اذر سالگرد تیربارن پسران خاله ام حمید و رضا

 

اکنون که شمابا مرگ رفتی و من اینجا به این امید دم می زنم که با هر نفس گامی به شما نزدیک

 

 ترشوم این زندگی من است

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه سی ام آبان 1388 و ساعت 18:24 |
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 10:28 |

ترس از به خواب رفتن در شب

 

ترس از به خواب نرفتن

 

ترس از رستاخیز گذشته

 

ترس از اکنونی که بال و پر می گیرد

 

ترس از زنگ تلفن که سکوت شب را می خراشد

 

ترس از توفان های الکتریکی

 

ترس از سگ های که شنیدم گاز نمی گیرند

 

ترس از  اضطراب

 

ترس از شناسایی  کردن جسد یک دوست

 

ترس از  بی پولی

 

ترس از زیادی داشتن

 

ترس از پرونده های روانی

 

ترس از دیر رسیدن

 

ترس از پیش از دیگران رسیدن

 

ترس از دست خط بچه هایم روی پاکت نامه ها

 

 

ترس از اینکه پیش ار من بمیرند و احساس گناه کنم

 

ترس از اینکه مجبور شوم دوران سالخوردگی ام را با مادر پیرم سر کنم

 

ترس از سر درگمی

 

ترس از اینکه این روز با پیام ناخوشایندی پایان یابد

 

ترس از بیدار شدن و فهمیدن اینکه تو رفته ای

 

ترس از دوست نداشتن

 

ترس از زیاد دوست داشتن

 

ترس از اینکه چیزی هایی که دوست دارم برای انهایی که دوستشان دارم مرگبار  است

 

ترس از مرگ

 

ترس از زیاد زندگی کردن

 

زندگی یعنی ترس بی پایان

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 11:11 |

درخت غریب نفس عجیبی کشید. احساس می کرد بهتر از هر روز دیگر نفس می کشد و

ضربان قلبش منظم تر شده است از گلدانش خبری نبود سرش را کمی به سمت راست متمایل

کرد و گل قرمز زیبایی را در کنار خود دید گل تازه از خواب بیدار شده بود و داشت گلبرگ

هایش را تمیز می کرد درخت نگاهش کرد و پرسید :اینجا کجاست؟گل زبان درخت غریب را

نمی فهمید نگاه محبت امیزی کرد و لبخند زد و عطرش را در هوا پراکنده شد درخت از عطر

 گل احساس انرژی بیشتری کرد و شاخ برگ هایش رشد کردند گل هر روز به عطر افشانی

خود افتخار می کرد از اینکه جانی تازه به همسایه جدیدش می بخشد احساس قدرت  می کرد

درخت بزرگ و بزرگ تر شد و سایه خود را روی گل انداخت. گل بالای سرش را نگاه کرد

دیگر افتاب را نمی دید احساس می کرد بدنش درد می کند و گل برگ هایش  دیگر رنگ و

عطری ندارند و به خواب رفت خوابی عمیق و ابدی. خورشید از ان بالا شاهد تمام اتفاقات بود و

 با خودش فکر کرد : (محبت اگر حد و مرزی نداشته و کنترل شده نباشد جان تمام زیبایی های

زندگی را می گیرد)

پ ن:آزادی ؟! چه واژه ی غمگینی ست این روزها

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 10:53 |
13 ابان روز پیروزی ماست

 

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 8:13 |

بغض نشسته در گلویم سکوت چشم هایم را خواهد شکست

 

و لبان ارام و خموشم به شکوه باز خواهند شد

 

و حرف های مدفون شده در قلبم چون اتش فشانی سوزان فوران خواهد کرد

 

و تو از صداقت و گرمی گفتارم ذوب خواهی شد اگر................

پ ن: اهنگ شاهین نجفی با عنوان وقتی خدا خوابه:

سه نفر، سه مرد از جنس مرگ                   یه تن شکسته شده از جنس تگرگ

سه اراده، شش بیضه، سه آلت                     یه ترانه، یه بهانه و یه فرصت

سه مغز پر از آیه و خشم و شهوت                یه اتاق، یه کبوتر، یه حرمت

تو رگهاشون که جاریه آب منی                    تو تو لحظه‌ای که تو حسرت مردنی

وحشت از تو چشماش فوران می‌زد               دستاش بسته بود فقط فریاد می‌کرد

اوین صداشو خفه می‌کرد  تو‌‌ دیوار               درد دخول و چندش از این تکرار

زخم رعشه خندهاشون رو تن                      ترانه گریه کن چشماتو ببند

تو بکن برادرخدا خوابه                              بکن مثل تاریخ کردنی کردنی

بدن مجروح و پاره شو بسوزن                    روی نعش این کبوترآیه بخوون

زمین وارثتو ببین خون گریه کن                   زمین  منفجر شو، بپاش حیا کن

شب ازهم بدر طرح آسمونو                        فلک به زیر بکش زمین و زمانو

زمین تف کن تو صورتم اگه ساکتم                اگه واسه ترانه صدتا ترانه نگم

ترانه نعره بکش به حالم بخند                      ترانه گریه کن چشاتو ببند

ترانه ببین چه طور غرقم تو لجن                  ترانه تو بیا این بار منو خط بزن

یه سر روی سنگ فرش و خواب فشنگ        یه بدن یه سرباز و اشک تفنگ

یه بسیجی عاشق رنگ سبز                        یه پلیس یه پولس مسیح و نفی جنگ

یه آخوند رها توی قلب مردم                                    بی عمامه بسر توی دست کژدم

یه مهسا، ژیلا، شیوا، محمد                         عیسا، عدنان، کاوه، جلوه، احمد

یه وکیل بی وکیل و درد قفس                       سیلی و فحش و سلول و حبس نفس

یه بغض بلوری تو گلوی قناری                    یه صدا، یه گلوله، یه زخم کاری

یه محمود اما از جنس زغال                        یه حقارت، توهم، حس کمال

یه دولت که از معده‌ی ملت قی شده                گله‌ای که سی  ساله وله، پی شده

خط بد و زشت و سیاه یه مداد                      دکترمریض  ومجرم بی سواد

مثل هاله‌ای نور دور سرمیخ                        کاریکاتوریه دیکتاتور بوق و بیغ

یه ولی فقیه وقیح شنیع                               یه معاویه گم تو لباس علی

ترانه ببین این کشتی رو تو لجن                   ترانه اسمشو از این دفتر خط بزن

ترانه نعره بکش به حالم بخند                      ترانه گریه کن چشاتو ببند

ترانه ببین چه طور غرقم تو لجن                  ترانه تو بیا این بار منو خط بزن

 

این اهنگ را می توانید ازاینجادانلود کنید

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 6:48 |
پاسکال میگویید : انسان هیج گاه به اندازه ای  با مفاهیم دینی توجیه شده باشند  شرارت را با کمال

 و لذت  انجام نمی دهند  شما هیچ گاه فیلم سر بردیدن انسانی را  توسط اسلام گیران را دیده اید

 اگر ندیده اید فلیم سربریدن  دو فرد ترکیه ای را در عراق به شما توصیه میکنم  معمولا انسان

از دیدن این فیلم هایی هولناک  نخستین پرسشی که از خودش میپرسید این است که ایا این

جانواران چرا این گونه  بیرحمانه سر انسان ها را از تنشان در حالی که  الله اکبر میگوییند جدا

میکنند؟ در  برخی از این فیلم ها وقتی سر کسی را از تنش جدا میکنند  ایاتی از قران را نیز

تلاوت میکنند  ایا اگر سر بریدن یک روش اسلامی باشد  و این افراد به دلیل اسلام گرا بودنشان

و اینکه از اسلام پیروی میکنند این گونه جانوار خویانه  سر انسان را از بدنشان جدا میکنند  شما

 حاظرید دین اسلام را  به عنوان دینتان قبول کنید ؟ لحظه ای درنگ کنید  و به این مسله به  طور

 جدی فکر کنید ایا شما میتوانید هوا داری دینی باشید که در ان   سر انسان ها را میتوان  در

 شرایطی  برید امیدوارم  پاسخ منفی باشد و اسلام انسانیت  شما را انقدر از بین نبرده باشد که به

 این پرسش پاسخ مثبت بدهید بیشتر  مسلمانانی که این تصاویر وحشتناک را میبینند  شگفته زده

از خود میپرسند  ایا ممکن است اسلام چنین چیزی را قبول داشته باشه خوشبختانه بیشتر انسان

 ها  وقتی با این پرسش روبه رو میشوند  میگوییند اگر اسلام  چنین چیزی را تایید کرده باشه من

 هرگز خودم را مسلمان نمیدانم  و این از خوی انسانی است و از هر انسانی میتوان انتظار

داشت  حال پرسش اصلی این است ایا اسلام این کار را تایید کرده  است ؟ اگر شما نیز به دنبال

 پاسخ مناسبی به دنبال این پرسش مهم هستید ؟ شاید برای مسلمانانی که قران نخوانده باشند یا  به

 مرور زندگی پیامبر اسلام و اطرفیانش نپرداخته باشند بسیار برایشان سخت و ناگوار است که

چنین چیز وحشتناکی در دینشان وجود داشته باشد  من در این نوشتار به اوردن مستندات به شما

 ثابت میکنم که سر بریدن یک کار صد در صد اسلامی است قران کتابی است که در ان  ایات

فروانی مربوط به جنگ ، قتل، و سربریدن وجود داره  برای  هیچ انسان، انسان گرایی قابل قبول

 نیست  که خدا (در صورتی که وجود داشته باشد) این قدر بخواهد انسان ها را به جون هم

و به یک عده ای از ان ها دستور بدهد که عده  دیگری را بکشند   اگر تا حالا  ایات قتل و کشتار

 قران را که ما ان ها را ایات جنایی می نامیم  نخوانده اید وقت ان است با این ایات اشنا شوید 

در این جا وقت  ایاتی که مروبط به سر بریدن است اشاره میکنیم  به ایه زیر توجه کنید سوره

محمد ایه 4چون با کافران  رو به رو شدید گردنشان را بزنید  و چون ان ها را سخت  فرو

فکندید ان ها را اسیر کنید  و سخت ببندید  انگاه یا به منت  ازاد کنید  یا به تزویر تا انگاه که

جنگ به  پایان  رسد و این است حکم خدا  چون خدا اگر میخواست می توانست از ان ها انتقام

بگیرد   ولی خواست شما را به یکدیگر بیازمایید و ان ها که د رراه خدا کشته شدند اعمالشان را

باطل نمیکنم . ( ایا شما چنین خدایی را قبول دارید) شاید بپرسید  معنی کافر چیست  معنی کافر

 یعنی کسی است که به الله ایمان  ندارند و به خدایی دیگری اعتقاد داره حال ان خدا بت باشد یا

اهورامزدا باشه و یا........ کافر در اسلام به تشخیص خود مسلمان بستگی دارد ممکن است بازم

 بگویید این ایه دارد در مورد جنگ صحبت میکند درست است  اما در اسلام دو نوع جنگ

وجود دارد که به یکی جهاد ابتدایی و به دیگری جهاد دفاعی میگوییند در جهاد ابتدایی  به سایر

 کشورها حمله میکنند مانند حمله ان ها به ایران اگر همان ایه اولیه  کافی نیست تا شما باور کنید

سر بریدن کاملا یک روش اسلامی است  به ایه دیگری نگاه میکنیم سوره انفال ایه 12 و انگاه 

که پرودگارت به فرشتگان وحی کرد من با شمایم شما مومنان  را ترغیب به ایستادگی کنید من در

 دل هایی کفار بیم خواهم افکند بر گردنهایشان بزنید و انگشت هایشان را  قطع کنید  شاید الان

وقت مناسبی برای شوخی نباشد ولی   پرسشی که اینجا مطرح است حال اینکه اول گردن

کافران را باید زد بعد انگشت هایشان را یا برعکس  یک بار به ایه 13 سوره انفال نگاه کنید در

 ان گفته شده چون کافران خدا و رسولش را قبول ندارند باید کشته شوند ایا دینی از دین اسلام

فاشیست تر وجود دارد  ایا در شان شماست  چنین دینی را قبول کنید ؟

پ ن: اگر ایران  و هویت ایرانی برایت ارزش داره به اینجا  حتما یک سر بزن

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 13:31 |
گنجشک های خانه مان گریه می کنند

اصلا پرنده های جهان گریه می کنند

گنجشک های کوچک ایوان که دیدنت

هر روز بود عادتشان گریه می کنند

سنگین تر از همیشه بین خاطر اتمان

بر دوش سرد یک چمدان گریه می کنند

بی تو همیشه نازترین الهه ها

پشت ترانه های بنان گریه می کنند



+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 19:38 |

رقص لحظه درون من ساخت مردی نا آشنا با رسم زندگی

با رنگ روز به غریبی شب و تنهایی بافت واژه ی من ومن

 

دوباره سوز درونم این صدای کهنه      صدای عقربه های ساعت که داره حکمه

پتکی که میکوبه رو مخم نداره حسی      منو بالا می یاره  و میخواد نذاره زنده

من... این اتاق این سکوت تشنه      به فریاد من و ناله های جنون بین

بودن و نبودن خیلی وقته انس گرفتیم       این صحنه ها تکراری برام جز یه حسی

حس لب گرفتن یه تیغ از روی رگم      یا هر شکافی که وا میکنم روی تنم

با هر چیز تیزی که کنارمه دستم میاد      خون میپاشه میباره مثل اشکم میاد

دیگه خسته ام  و حتی ندارم نای رفتن     تنها دو قدم برای ریختن چهار شبرنگ

یه سیگار بهمن لای لبم تلخ      مثل یه چیزای بختم مثل تنها بودنم تنها بودنم تنها

چه بیچاره قلبم میزنه و رقص لحظه      با روحو درونم بازی کرده درکش سخته

واسه تو  نکشیدی نفس حرفم      نمیدونی درد چیه و این مرض قلبم

نمیتونی میدونم نداری طاقت گریه ام       نداری باور قصه ام و من آخره ورسم

پرم من خالی نشدم هنوز درد هست بگم      فقط پاکت سیگارم خالی شده اه چه بد

 

باز منو من تنها داغ غمها پیشم

با تیغی رگم رو میزنمو می افتم دیگه از پا

 

عجیبه واست وقتی که میبینی میکنم کز      گوشه ی اتاق و تنهای تنها میخورم حرص

به یاد گذشته و آینده و میتونم حس      کنم لحن بختم که به خنده گفته هرگز

یه تن سبز که بعد این همه سال       پرازعقده است عقده ی یه نفس و خواب

بدون درد و ضعف بدون حس مرگ      خیلی راحت و زود همه چیش رفت به باد

میزنم مشت به دیوار یا که پک به سیگار      تا یه کم ساکت شه خشم رو تنه عقده ایم باز

آره تف به این راه که توش قفل شدیم ما      تو ایستگاه درد رنج و رنگ کهنگی ها

تو که از ده ژانویه تا پونزده جولای      میری و دلت میخواد سنگ بندازی سر پولات

ماهام این ور آب هر روز پی زدن طاق      بین رنگ دندونامون با رنگ موها

میشه سد نفس یا که سلب هوس      غرض نحس بسته شدن این در قفس

وقتی تو اوج تنهاییم میکنم هوس پرواز      نگام خیره میشه به جلو و در که بستست

مثل حس استرس قصه های نیمه کاره        مثل نصف حرص ارث ویلاهای دم ساحل

راحت میتونی لمس کنی حس بین  فرقش       واسه ما نگاه به آسمونو واسه تو حساب بانکه

 

باز منو من تنها داغ غمها پیشم

با تیغی رگم رو میزنمو می افتم دیگه از پا

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 18:23 |
 

در ساعت یک بامداد ۵/۷/۱۳۶۰ با نام عملیات ثامن الائمه (ع) و با رمز «نصر من الله و فتح

 القریب» در سه محور دارخوین، فیاضیه و جاده آبادان - ماهشهر به اجرا درآمد. در این

عملیات ۱۶ گردان از سپاه، ۱۳ گردان از ارتش و یک گردان از ژاندارمری به مصاف حدود

۳۰ گردان دشمن رفتند که تا ساعت ۱۴ ضمن شکستن حصر آبادان، دو جادهٔ مهم آبادان - اهواز

و آبادان - ماهشهر را آزاد کردند.

پ ن۱:یکی از فرماندهان این عملیات عظیم سرهنگ بیژن کبیری فرمانده نیروهای هوابرد بود که

 بعدها به جرم خیانت!!!! به کشور تیر باران شد!!!!

 

 

پ ن ۲:

 

زندانی ای اوج فریاد


زندانی ای هر دم در یاد


ای که شور و عزم آهنین‌ات


ســرداده آوای آخرین‌ات


در نگه همه‌گان تو همان شیری


گرچه زجور شه هان تو بـه زنجیری


خونین پیکار تو 


فـردا از آن تو


لاله زخون رخ تو سرخی دارد


ژاله ز پاکی روی تو می‌بارد


بــرپــا کــه راه تــو


فــردا از آن تــو

نقش جانبازی‌ات همه جای اوین


نشانه‌ای از رزم بیژن گرد و دلیر


حماسه‌ی تاریخ پر ز فراز و نشیب


برای ما درسی دیگر دارد


نوید پیروزی دربر دارد

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 18:14 |
من تو را خوب میفهمم

من که همدم همیشگی لحظه های تنهایی ات بودم

و حالا در اخرین فصل زندگی یک ژنرال

گوشه خیس پاگانم را می فشارم

و چشم انتظار گام هایی قاتلی می نشینم

که روزی خود راه رفتن را به او اموخته ام

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت 18:6 |

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 و ساعت 22:49 |
این روزها همه حسها برایم تکراری جر یک حسی حس لب گرفتن یک

 تیغ از روی رگم یا هر شکافی که باز کنم روی تنم

 

 

 

پ ن:با من بی کس تنها شده یارا تو بمان

همه رفتند از این خانه نگارا تو بمان

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 و ساعت 18:27 |
 

 

عروسی به پا شده است داماد سیاه پوش به سراغ عروس ژنده پوش می رود تا شب زفاف را در

 گورستان گمنام ها حلوا خیرات کنند شما هم در این مراسم پذیرایی خواهید شد وعده ما

بیست هفتم شهریور روز مستضعفین

پا بر سرزمین فراموش شدگان نهاده ای؟بهشت زهرا را دیده ای؟چه شباهتی با قبرستان بقیع یافته

 است؟چه گم نام زهراهایی مدفون گشته اند و بوی عطرشان را از ما دریغ نموده اند.خدا قهرش

را اغاز نموده است اهای مردمان نوظهور و مدعیان بشر دوست گوش کنید صدای یزیدیان چه

دلنواز گشته است دیگر کسی صدای کیست تا مرا یاری کند را نمی شنود دیگر کسی نیازی به

رستگاری در زندان یوسف را ندارد چرا که همه رستگار گشته اند جهنم شرمنده وار نابود می

شود و تنها بهشت است که برای ما می ماند بهشت شداد .بهشت معصومیت.بهشت حورالعین

وبهشت کرسی نشستگان . ای مردمان پر گوش و پرزبان دشنام دهید بر کر و کورانی که بر

دیوار نم دار دینا تکیه زده اند ای ۲۶ ساله ساکت مانده مولا علی جان(ع)چه زیبا به نتیجه

سکوتت رسیده ای!می بینی!می بینی چطور تشنگان قدرت قدمگاه خویش را فرشی از دستان

ترک خورده ساده اندیشان کرده اند و گاهگاهی برای رسیدن به قدرت انان را قربانی خویش می

کنند و نام اغتشاش گر بر ان می گذارند اه خدواند مهربانی و عطوفت کجا رفته؟جباریت تو کجا

رفته؟!کجا رفته ستاریت تو؟!خدیا تو ستاری در حالی که بندگان رستگارت پرده دری بر یکدیگر

می کنند و بعد چون کلاغی بر مردار قربانیان دایره شعف بر شکم می زنند قیام بر تو را به

سجده می روند و در تشهدشان بر خویش سلام می دهند و اشک زیباتر از تمساح می ریزند خیام

 چه زیبا رباعی سر داده است که:

 

قومی متفکرند اندر ره دین                    قومی به گمان فتاده در راه یقین

می ترسم از ان که بانگ اید روزی          کان بیخبران راه نه انست نه این

 

 

مرگ بر اغتشاش گر

                                                              درود بر عدالت گستر!!!!

 

برنده این بازی کیست؟

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 13:42 |

تفنگت را زمین بگذار

 که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار

 تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن

 من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن

ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو

 تو ای با دوستی دشمن.

 زبان آتش و آهن

 زبان خشم و خونریزی ست

 زبان قهر چنگیزی ست

 بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید

 فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید

 برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار

 تفنگت را زمین بگذار

 تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو

این دیو انسان کش برون آید.

 تو از آیین انسانی چه می دانی؟

 اگر جان را خدا داده ست

چرا باید تو بستانی؟

 چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را

 به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی

 و حق با توست

 ولی حق را -برادر جان-

 به زور این زبان نافهم آتشبار

نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار

 تفنگت را زمین بگذار...

 

تصنیف جدید محمدرضا شجریان در ارتباط با وقایع اخیر ایران  من که با این شعر مخالفم

 شما چطور؟

دانلود : http://homayounshajarian.blogfa.com/

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 21:47 |

ای ناشناسان !

 

بیهوده می گوئید:

 

با تو اشنائیم.

 

من با شما؟

 

فرسنگها از هم جدائیم

 

با این همه درهای باز اشنائی.

 

ای ناشناسان!

 

هر نوشخند مهرتان نیشی بر جانم می فشاند

 

هر کلمه گفتارتان زهری به خونم می چکاند

 

باور کنید

 

باورکنید:

 

از من جدائید.

 

ای ناشناسان!

 

من رنجهای ناشناسی می شناسم

 

کان با شما بیگانه باشد جودانه

 

من اسمان را با نگاه دیگری کردم نظاره

 

ای ناشناسان!

 

من با همه تان اشنایم

 

هرگز بغیر از ان نئید

 

که می نائید.

 

پیوسته غیر از ان منم

 

که می نمایم.

 

ای ناشناسان!

 

بیهوده می گوئید. هرگز باورم نیست

 

هرگز شما با من نخواهید اشنا شد.

 

یا شور  و شوق اشنائی در سرم نیست.

 

ای نا شناسان

 

من با شما؟....

 

فرسنگها از هم جدائیم

 

با اینهمه درهای باز اشنائی

 

پ ن۱:یازده شهریور هشتاد هشت جواب سخن هشت شهریور هشتاد هفتم را گرفتم خدایا ازت

 

پ ن۲:بانوان و سروران گرامی در این ماه بنده حقیر را از دعاهای خودتان محروم نگردانید

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 21:38 |
صبح به خیر

       

   شب به خیر

 

شش کلمه در  روز

 

شاید عشق همین باشد


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 و ساعت 17:53 |
زنده یاد پارسا

سوسن کشاورز

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 16:34 |
چرا یکی برای کسی حاظر جونشو بده ولی اون حتی حاضر نیست

برایش تره خرد کنه ؟همیشه این سوال در ذهنم بدون جواب بوده شما

چه سوال بدون جوابی در ذهن دارید

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه دوم شهریور 1388 و ساعت 17:51 |

گلپونه ها نامهربانی اتشم زد

گلپونه ها بی همزبانی اتشم زد

میخواهم اکنون تا سحرگاهان بخوانم

افسرده ام، دیوانه ام،ازرده جانم ...

گلپونه های وحشی دشت امیدم

وقت سحر شد

خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد

من مانده ام تنهای تنها

من مانده ام تنها میان سیل غم ها

حبیبم سیل غم ها .....

 

سی مرداد روز تولد منه داشتم به عکس هایی تولد ده سال قبلم نگاه میکردم ناخوداگاه اشک در

چشمانم جمع شد نمیدونم ده سال دیگه که به عکس هایی امروزم نگاه کنم چه حسی بهم دست میده

 ایا یاد شب پرستی ها !یاد  گریه های شبانه خنده در جمع با دلی خونین یا دوستان از دست رفته

یاد عشق نا کامم و...  پارسال روز تولدم سه ارزو کردم که به هیج کدوم از ان ها نرسیدم

امروز فقط یک ارزو داشتم ارزوکردم اروز نداشته باشم

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در جمعه سی ام مرداد 1388 و ساعت 20:2 |
صبحت به خیر عزیزم با انکه گفته بودی دیشب....

 

مینا دوستت دارم

23 مرداد

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 و ساعت 5:0 |

وقتی که روح و عاطفه از هم شده جدا

 

دیگر چه چیز مانده در این قلب بی صدا؟

 

جای که اعتماد گرفتار امده

 

حس گمان بد شده دیوار بین ما

 

وقتی وفا به عهد دگر نیست در این زمان

 

بین دو دوست فاصله افتاده ماهها

 

از کوچه گردی دل حسرت نصیب من

 

تنها مانده برایم در این سرا

 

تصویرهای گنگ ردیف کنار هم

 

بر من نمانده هیچ نشانی ز رد  پا

 

در لا به لای بغض گلو گیر له شده ام

 

ای چاره جو درد مرا چاره ای نما

 

ارامشی نمانده برایم ز یاد تو

 

گردیده روز من چون شب از این جفا

 

بیهوده نیست این همه دلواپس تو ام

 

در خواب گاهی مثل اسپند می پرم ز جا

 

رفتی ولی ز یادم نرفته ای

 

ای گل زیبا به رویم دری گشا

 

روحی دگر نمانده است بر جسم مرده ام

 

دیدار تازه تو به من می دهد بقا

 

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 و ساعت 14:24 |

می رفتم

 

هدف رسیدن بود.

 

شب بود وبیمناک جنگل بود

 

تنها بودم

 

می رفتم

 

شاید ز بیم ماندن بود

 

می رفتم

 

شاید ز ترس مردن بود

 

تنها بودم

 

می رفتم

 

شاید مقصود رفتن بود

 

هر چیز بود در من.الا . الا

 

شوق و هوای راه گشودن بود

 

بیهوده بود. هیچ بود. یاوه- میدانم

 

یک چیز بود در ان شاید

 

برگردان بیم شبان جنگل بود

 

هستم

 

تنها هستم

 

هدف رسیدن نیست

 

شب هست و بیمناک جنگل هست

 

هستم

 

تنها هستم

 

در من دیگه بیم مردن نیست

پ ن:طاقت بيار رفيق


طوفان رو پشت سر بذار


اون سمت ما آباديه


اين زمزمه تو گوشمه


فردا پر از آزاديه...

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 10:36 |

یک نگاه خیره و صد علامت سوال

حرفهای یخ زده چشم های گیج و لال

در سکوت سرد شهر روی سیم های برق

دسته ای کلاغ پیر گرم کار قیل و قال

در کنار پنجره روی میز کار می نویسم

از زمان می نویسم از زوال می نویسم

از خود می نویسم از خدا می نویسم

از خیانت می نویسم از دروغ می نویسم

می نویسم اه اه خسته ام

من از خیال خسته ام

خسته ام از زمین

خواب دیدم به من دست های اسمان هدیه می دهد دو بال

تا پر زنم شبی به شهر خواب

شهر حرفهای سبز در زمینه خیال

پ ن:الهی تو انی که انی توانی جهانی نهانی ته استکانی ازت یک خواهش دارم که بهم قدرت

بدی که تمومش کنم چون میدونی پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان است

 

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 و ساعت 18:18 |
من ضدِ انقلابم


من عاشقِ اراذل و اوباشم


من دوستدارِ اشرارم


من جانیان و راهزنان را


بسیار دوست دارم


مُزدور و سر‌سپرده‌ی بیگانه‌ام


من دوستدارِ خائنِ بالفطره، «حیدر»م


وقتی


حیدر عمو اوغلیِ خدا‌نشناس


در گُنبدِ امام رضا برق می‌کشد


من کِیف می‌کنم


وقتی جنابعالی


از انقلاب


معنایِ دیگری داری


من ضدِ انقلابم، آری!

ستار‌خان


این لاتِ کوچه‌گردِ یکه ‌بزن را


بسیار دوست دارم


اما ز شیخِ نوری


این مردِ انقلابی


این چهره‌ی مبارز


بیزارم


من دوستدارِ روزبهِ خائنم


با حرف‌هایِ خائنانه‌ی گُلسرخی


من عشق می‌کنم

آری، انگار این‌جور است!


من آدمِ خطرناکی هستم


رذلم، شَرَف ندارم، پستم


رندم، شرابخوارم، مستم


دیگر به راهِ راست هدایت نمی‌شوم


با شیطان همدستم


گویند این لعین


یک ‌لحظه نیز گوش به فرمان نیست


شیطان اگر جز این باشد


دیگر شیطان نیست!


شیطان


در کارخانه‌ها


ور می‌رود


با چرخ و دنده‌ها


هِی چوب لایِ چرخ گذارد


شیطان


در مزرعه


خوابیده پایِ ساقه‌ی گندم


تا بچه‌هایِ آدم را


بارِ دگر فریب دهد



گویند جن


می‌ترسد از تلاوتِ بسم الله


اما


سَمپات‌هایِ جن می‌گویند


بسم‌الله


از نامِ جن می‌ترسد!


از بچه‌هایِ شیطان هم


خیلی خوشم می‌آید


از بچه‌هایِ بی‌ادب و بی‌هنر


مخصوصاً از جنابِ علی‌ مردان خان


فرزندِ با‌شهامتِ عباس‌ قُلی!


خیلی خوشم می‌آید


من با علی رفیقِ صمیمی هستم


با آن علی که حرفِ مادرِ خود نشنید


و رفت و ناگهان


افتاد تویِ حوض


گویی


با ماهیِ سیاهِ نترسی قرار داشت

بگذار بیش‌تر


خود را معرفی بکنم


من خانه‌ای ندارم، اما


لعنت بر آن‌کسی که بگوید بیکارم


من


شغلم تحصن است


خشمم اضافه‌کار است


مُزدم...


باروت و سُرب!


تا خرخره


در باتلاقِ قرضم


با این حساب


از مُفسدینِ فی‌الارضم


قلبم


در قوریِ شکسته‌ی گُل‌نقشی


دَم کرده خون و ریخته تویِ دو استکان


در چشم‌هایِ من


در سینه‌ام


سازِ شکسته‌ای است


آویخته به دیوار


خاموش و در خیالِ مخالف نواختن...

پ ن۱:متاسفانه شاعر شعر را نمیشناسم

پ ن۲:در ادامه مطلب مکانهای تجمع پنج شنبه 8 مرداد ساعت 6 بعدازظهر به مناسبت چهلیمن

 روز درگذشت هموطنانم

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 و ساعت 20:28 |
ببار ای بارون ببار


با دلُم گریه كن، خون ببار


در شبای تیره چون زلف یار


بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون ببار


بر كوه و دشت و هامون ببار


دلا خون شو خون ببار


بر كوه و دشت و هامون ببار


به سرخی لبای سرخ یار


به یاد عاشقای این دیار


به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار


با دلُم گریه كن، خون ببار


در شبای تیره چون زلف یار


بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

ببار ای ابر بهار


با دلُم به هوای زلف یار


داد و بیداد از این روزگار


ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون

ببار ای بارون ببار


با دلُم گریه كن، خون ببار


در شبای تیره چون زلف یار


بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون


دلا خون شو خون ببار


بر كوه و دشت و هامون ببار


دلا خون شو خون ببار


بر كوه و دشت و هامون ببار


به سرخی لبای سرخ یار


به یاد عاشقای این دیار


به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار


با دلُم گریه كن، خون ببار


در شبای تیره چون زلف یار


بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

با دلُم گریه كن، خون ببار


در شبای تیره چون زلف یار


بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

 پ ن:باز هم ۵ مرداد شد

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 5:55 |
پان

عهد کرده ای که به خون نشانی مرا..........من جهد کرده ام که به عهدت وفا کنی

سـر تا قـدم نـشـانه تــیر تو گشــتــه ام..........تیری خـدا نـاکـرده مــبـادا خــطـا کـنـی


تا کـی در انتـظـار قیـامـت توان نـشست..........برخیز تا هـــزار قــیـامـــت بـه پا کــنـی


دانی که چیست حاصـل انـجام عاشقی..........جانانه را ببـینـی و جــان را فـدا کـنـــی

   پ ن:شعری از مصطفی بادکویه ای
 
وقتي تو مي گويي وطن من خاک بر سر مي کنم

گويي شکست شير را از موش باور ميکنم


وقتي تو ميگويي وطن بر خويش مي لرزد قلم

من نيز رقص مرگ را با او به دفتر مي کنم

وقتي تو مي گويي وطن يکباره خشکم مي زند

وان ديده ي مبهوت را با خون دل تَر مي کنم

بي کوروش و بي تهمتن با ما چه گويي از  وطن

با تخت جمشيد کهن من عمر را سر مي کنم

 وقتي تومي گويي وطن بوي فلسطين مي دهد

من کي نژاد عشق ، با تازي برابر مي کنم

وقتي تو مي گويي وطن از چفيه ات خون مي چکد

من ياد قتل نفس با الله و اکبر ميکنم

وقتي تو ميگويي وطن شهنامه پرپر مي شود

من گريه بر فردوسي آن پير دلاور  ميکنم

بي نام زرتشت مَهين ايران و ايراني مبين

من جان فداي آن هما،  يکتا پيمبر مي کنم

خون اوستا در رگ فرهنگ ايران مي دود

من آيه هاي عشق را مستانه از بر مي کنم

 وقتي تو مي گويي وطن خون است و خشم وخودکشي

من يادي از حمام خون در تَلِ زَعتَر(اردوگاهي در فلسطين) ميکنم

ايران تو يعني لباس تيره عباسيان

من رخت روشن بر تن گلگون کشور مي کنم

ايران تو با ياد دين، زن را به زندان مي کشد

من تاج را تقديم آن بانوي برتر مي کنم

ايران تو شهر قصاص و سنگسار و دارهاست

من کيش مهر و عفو را تقديم داور ميکنم

تاريخ ايران تو را شمشير تازي مي ستود

من با عدالتخواهيم يادي ز حيدر ميکنم

ايران تو مي ترسد از بانگ نوايِ ناي و ني

من با سرود عاشقي آن را معطر ميکنم

وقتي تو ميگويي وطن يعني ديار يار و غم

من کي گل"اميد"را نشکفته پر پر ميکنم

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه سوم مرداد 1388 و ساعت 20:23 |

دیروز در یک اهنگ گوش می کردم به این مضمون :

 

 می گوییم از خاطراتم

 

 از روزهایی که گذشته

 

در تنهاییم

 

 تو مرا ویران کردی

 

 با خاطراتم که هیچ وقت از بین نمی رود

 

 روی صندلی ام می نشینم

 

 در اندوه و نومیدی

 

 اینچنین ندیده ام مثل خودم

 

 این قدر اندوهگین

 

 در تاریکی فرو رفته نشسته با نگاهی خیره

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت 1:8 |

تا چون ساحل اغوش بر تو گشودم

 

خواستم که دلدار تو باشم

 

اما وای بر من که ندانستم از اول

 

که روزی اید که دل ازار تو باشم

 

پس از این از تو دگر هیچ نخواهم

 

نه درودی،نه پیامی و نه نشانی

 

ره خود خود گیرم و ره بر تو گشایم

 

ز انکه دیگر تو نه انی

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در سه شنبه سی ام تیر 1388 و ساعت 23:27 |

سهم من از تو

 

نیمه دیگر سیب بود

 

که وقتی له شد

 

زیر پای باد

 

تو خندیدی

 

و من در حسرت سهمم

 

تمام سیب ها را

 

روی درخت له خواهم کرد

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در سه شنبه سی ام تیر 1388 و ساعت 16:42 |

لبخند می شود تمامی اندوه

 

ارام می شکوفد بر لب

 

تا با غرور پر از هیچ

 

شعر شکست را نسراید

 

لبخند ای دروغ

 

نا خوانده میهمان

 

ای مرده ریگ شش ساله فریب

 

ای از تمامی کابوس های من

 

تنها تر و عبوس تر و خوفناک تر

 

دیریست ما دو تن

 

بیگانه با همیم

 

دیگر نه خوابگاه لبم جایگاه توست

 

لب یاد من

 

ائینه ای زلال

 

ای واژه . وزن و قایفه شعرهای من

 

دیریست. دیر . دیر

 

کز چشمه های صداقت من دور مانده ای

 

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 22:12 |

در خالی غروب

 

رگهای پای من

 

در خون ابتذال

 

فریاد می کشید:

 

ای عابران مجسمه ای بیش نیستید

 

این کوچه ها تمامی این کوچه ها تهی است!

 

در خالی غروب

 

در کوچه تهی

 

بر پله ای نشستم

 

با خویش بی غرور

 

ان گونه که هستم تنها

 

توی اتاق خویش

 

لیکن نه انچنان که مرا بینی

 

در جمع گوشتین مجسمه های پوک

 

در خالی غروب

 

در کوچه تهی

 

دیدم سالهاست

 

بیهوده در نبردی خاموش باختم

 

هر فرصت بزرگ--- غیر از یکی دو بار

 

در طول زندگانی من رونکرده بود

 

در خالی غروب

 

در کوچه تهی

 

در جنگ واقعیت موجود

 

دیدم غرور من

 

یکسر شکست خورد

 

دیدم که پته های نقاب من

 

بر اب افتاد

 

 

در خالی غروب

 

در کوچه تهی

 

دیدم اگر تحمل ادمیان را

 

در قلب یک نفر بتوانند جمع کرد

 

درد بزرگ زندیگیم را

 

یک لحظه هم تحمل نتواند

 

قلبم به حال دلم سوخت

 

در خالی غروب

 

در کوچه تهی

 

دیدم که اشتیاق منجمدم را

 

خورشید تیر ماه

 

از پنج متر فاصله حتی

 

 ذوب نتوان کرد

 

در خالی سپیده دم سرد

 

در کوچه تهی

 

رگ های پای من

 

در خون ابتذال

 

فریاد می کشند:

 

این شهر و اینهمه مجسمه های گوشتینه اش

 

خالی تر و سبک تر:از ابر و فضا ست

 

پ ن۱: تقدیم به تمام کشته شدگان راه وطن

گيرم هزار همچو تو را ناپديد کرد


دستان خونفشان پليدان نابکار


گيرم هزارها چو تو بر دار برکشيد


انديشه تو نيز تواند کشد به دار؟

 

پ ن۲:چه راه درازی است


تا شکوفه شدن


و چه کوتاه


تا به خاک افتادن.


بهار، امّا،


در اين شکفتن و افتادن


جاودانه است.

 

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 21:59 |

 

ای دروغ  ای قوانین گنگ طبیعت

 

می توانستم ای کاش

 

با تو جنگید

 

هرگز مرا با شما اشتی نیست

 

ای همه اعتقادهای ملعون

 

ای با طبیعت من دشمن

 

کفر گناه و جنایت موهوم.

 

من عاصیم

 

عصیان من سکوت و گریز است

 

قلب من این سکوت خویش به زنجیر

 

خیره به دیوارهای بلند

 

منتظر هیچ و هیچگاه هرگز

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در جمعه بیست و ششم تیر 1388 و ساعت 22:6 |
دل ما ز بی وفایی معشوق شکسته است

این کشتی از تلاطم دریایی غم شکسته است

تنها ننالم از غم ایام و جور یار

باشد مرا دلی که صد جا شکسته است

این حسرتم کشد که ز مرغان این چمن

بال من فلک زده تنها شکسته است

یک دل به سینه دارم یک شهر دلستان

بازار ما ز گرمی سودا شکسته است

ما دل شکسته از می مهر محبتیم

مینا ما ز نشئه صبها شکسته است

هر چیز بشکند ز بها افتاد ولی

دل را بها  و قدر بود تا شکسته است

کجا روم ز سر کوی او که من

پای جهان دویده ام اینجا شکسته است

 

ک ش۱:نشکن دلی که بدست توست   بر او میگذرد لیکن شکست توست

ک ش۲:فرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررردا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 16:11 |

کودتای پايگاه شاهرخي (کودتای نوژه)

 

قبل از شرح کوتاه از آن وافعه لازم به يادآوريست که اين قيام از آنرو به کودتای نوژه معروف

 شد که جمهوری اسلامي نام پايگاه هوایی شهر همدان را از «پايگاه شاهرخي» به پايگاه نوژه

 تغيير داد بود (سرهنگ نوژه از افسران طرفدار جمهوری اسلامي بود که در جنگهای کردستان

 کشته شد) و چون مرکز عمليات هوایی کودتا قرار بود از اين پايگاه آغاز شود، به اشتباه به

جای کودتای پايگاه شاهرخي، به کودتای نوژه شهرت يافت.

 

در روز 20 تير ماه 1359 برابر با 11 جولای 1980 (دو روز پس از کشف قيام 18 تير)،

 ابوالحسن بني صدر رئيس جمهوری اسلامي به اتفاق سرهنگ جواد فکوری فرمانده نيروی

هوایی و مرتضي رضايي يکي از مسئولان سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در يک برنامه

تلوزيوني شرکت کرد و از کشف يک کودتای نظامي به منظور براندازی رژيم جمهوری اسلامي

پرده برداشت. در اين تاريخ 513 روز از چيره گي اهريمنان بر ايران زمين مي گذشت و کشتار

 بي امان ايرانيان و ويراني ايران به شدت ادامه داشت. ، محمد رضا شاه پهلوی در قاهره و در

 يک بيمارستان نظامي آخرين روزهای زندگي خويش را مي گذراند. 52 تن از ديپلماتهای

 آمريکا همچنان در اسارت گروهي معروف به دانشجويان پيرو خط امام بسر مي بردند و دکتر

 شاهپور بختيار به نام نخست وزير قانوني ايران، در کشور فرانسه (پاريس) دفتری گشوده بود

 که برای براندازی جمهوری اسلامي فعاليت مي کرد.

 

شرکت کندگان در اين قيام با اينکه مي دانستند در صورت دستگيری کمترين مجازات آنان مرگ

  است،  همچنان با دل و جان خطر را پذيرفتند و آنچنان غافلگير شدند که نتوانستند تيری به

دشمن شليک نمايند. در طول اين دستگيريها، تنها زنده ياد ستوان ناصر رکني بود که به هنگام

مراجعة پاسداران به خانه اش برای دستگيری او، فرصت يافت به آنان تيراندازی کند و

پاسداری بنام محمد اسماعيل قرباني را از پای درآورد.

اعدام ها از روز يکشنبه 29 تير ماه 1359 يعني 11 روز پس از کشف اين قيام با حکم شيخ

 ريشهری حاکم شرع بی دادگاههای انقلاب اسلامی ارتش آغاز شد و در اين روز زنده يادان

 سرتيپ خلبان آيت محققي، سرگرد خلبان فرخ زاد جهانگيری، سروان خلبان محمد ملک و

 سروان بيژن ايران نژاد ثابت افسر فني نيروی هوایی اعدام شدند.

 

يکي از شرم آورترين اعمال انجام شده در اين رويداد که در نوع خود در تاريخ کم نظير مي

باشد، تيرباران جوان 18 ساله «شهريار نور» است. سرهنگ «امير هوشنگ نور» که در اين

 قيام شرکت داشت و مقداری سلاح نيز در زيرزمين خانه اش کشف گرديد، برای نجات جانش

به خارج گريخت، ولي ملايان فرزند 18 سالة او را به گرو زنداني کردند و تهديد نمودند که اگر

 «امير هوشنگ نور» خود را تسليم آنان نکند، پسرش شهريار را تيرباران خواهند کرد و با

انجام اين تهديد خود، يعني کشتن پسر بجای پدر، لکة ننگ بزرگ ديگری از خود در تاريخ

برجای گذاشتند.

 

اين کشتارهای وحشيانه تا روز دوشنبه 31 شهريور ماه 1359 که زمان حمله ارتش عراق به

ايران بود همچنان به شدت ادامه يافت. در طول اين 65 روز، رژيم جمهوری اسلامي 115 نفر

 از بهترین خلبانان، چتربازان، توپچيان و افراد نيروی ويژه ايران را به جرم شرکت یا همراهی

 در اين کودتا تيرباران کرد و گوئي با تيرباران شاهين های بلند پرواز و توپچيان ايران، صدام

 حسين عراقي را برای حمله به ايران دعوت مي کنند. کشف اين قيام سبب گرديد که دولت

عراق با آسودگي از ناتواني نيروی هوايي ايران به سرزمين ما بتازد و يک جنگ ويرانگر 8

 ساله را به ايران و ايرانيان تحميل کند و تهديد آقای جيمي کاتر  رئيس جمهور آمريکا را به

خميني عملي سازد. و خميني تکرار مي کرد جنگ نعمت است!

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 و ساعت 17:49 |
زمين می توانست يك توپ بازی باشد در دستهای كودكی كه قهقهه‌هاش جهان را پر كرده‌است.


مگو نهراس،اخبار نخوان!


كودكان سرزمين من عطر نارنج‌هايي بودند پراكنده در خيابانهاي بهار


كه در دود نارنجك محو مي شدند


خيابان نعره می كشيد و شليك می كرد


پنجره ها را نفله می خواست


و روی آدمها لگد می كوبيد


ماشينها چماق حمل می كردند و گردنها را به دور كرواتها گره می‌زدند


ما به جای خواب روی پشت بام و شمردن درخشش ستاره‌ها


زير سقف اتاق، تاريكی سوراخ گلوله ها را شماره می زديم.


تيمارستان قدرت گرفته بود و زندانها مردهايی می شدند كه گور می زاييدند.


نام همه‌ی خيابانهاي جهان فلسطين بود


و سرهای زنان، لياقت بستن چفيه های مردان عرب را هم نداشت


ساعت عقربه‌هاش را عصا كرده بود و به آن تكيه مي‌زد


و صفحه‌ی چوبيش در ستيز با آتش


زغال مي‌زاييد


كسی ناله‌هاش را سوزانده بود


و خانه در تجاوز دود


شبها تا صبح سرفه می كرد و روز تا شب،از درد مچاله دراز می‌كشيد.


كوچه‌های بالا شهر نعره‌ی خانه هاش را به شوش نسبت می‌داد و دشنامهاش را چون فاضلابهای

متعفن جايی بيرون فضای زمين و زمان می‌خواست


شايد انباشته حتی نه، در سياهچالهای آسمان.


همه همديگر را بی صدا تف می كردند


و همه می خواستند ثابت كنند ما متعلق به جويباريم و تفهای جهان با ما هيچ نسبتی ندارد.


می خواهيد اعتراف كنم؟


در هر تكه آب دهانهاتان سهمی از من زار می زند


ديگر هيچ احساس شرمی ندارم كه بگويم:


ـ‌ من بزرگترين هزار تكه ی تف جهانم!


پس چرا هيچگاه اينقدر زلال نبوده ام كه اكنون.

پ ن۱: فاسد نفوذ بیشتری دارد

پ ن۲:همیشه حقیقت را فدای مصلحت کن

پ ن۳:ژنرال فراموشت نمیکنم

ک ش:بحر مرداب است بی امواج عشق شوخی است بی حلاج

 

 

 


 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 و ساعت 19:23 |
مظلومیت شماره شناسنامه ملت ایران است

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه چهارم تیر 1388 و ساعت 19:0 |

چیزهایی هست که نمی توان به زبان اورد چرا که واژه ای برای بیان

ان ها وجود ندارد اگر هم وجود داشته باشد کسی معنای ان ها را درک

 نمی کند.اگر من از تو نان و اب بخواهم تو درخواست مرا درک می

کنی اما هرگز این دست های تیره ای را که قلب مرا در تنهایی گاه می

 سوزاند و گاه منجمد می کند، درک نخواهی کرد

 

 

پ ن:

زمان آدم‌ها را دگرگون مي‌كند اما تصويري را كه از ايشان داريم ثابت نگه مي‌دارد.هيچ چيزي

دردناك‌تراز اين تضاد ميان دگرگوني آدم‌ها و ثبات خاطره نيست

پ ن۲:برای نظرات تایید گذاشتم تا وقتی برگشتم جواب محبت دوستان را بدهم و هر کس هر چه

 دل تنگش میخواهد بگویید

پ ن۳:شعرخاک مرا به باد مده را از خانم سیمین بهبهانی در اخر می اورم که بدانید تا لحظه رفتم به فکر مردم بودم

گر شعله های خشم وطن / زین بیشتر بلند شود
ترسم به روی سنگ لحد / نامت عجین به گند شود

پر گوی و یاوه ساز شدی، / بی حد زبان دراز شدی
ابرام ژاژخایی ی تو / اسباب ریشخند شود

هرجا دروغ یافته ای / درهم چو رشته بافته ای
ترسم که آنچه تافته ای / بر گردنت کمند شود

باد غرور در سر تو، / کور است چشم باور تو
پیلی که اوفتد به زمین / حاشا دگر بلند شود

بر سر کله گشاد منه، / خاک مرا به باد مده
ابر عبوس اوج - طلب / پابوس آبکند شود

بس کن خروش و همهمه را، / در خاک و خون مکش همه را
کاری مکن که خلق خدا / گریان و سوگمند شود


نفرین من مباد تو را / زان رو که در مقام رضا
دشمن چو دردمند شود، / خاطر مرا نژند شود

خواهی گر آتشم بزنی / یا قصد سنگسار کنی
کبریت و سنگ در کف تو / خاموش و بی گزند شود

 

 

 

  


 



 


 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت 9:40 |

بگذارید این وطن دوباره وطن شود

 

بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود

 

بگذارید پشاهنگ دشت شود

 

و در ان جا که ازاد است منزلگاهی بجوید

 

این وطن هرگز برای من وطن نبود

 

بگذارید این وطن رویایی باشد برای رویا پروران در رویای خویش داشته اند

 

بگذارید سرزمین بزرگ و پر توان عشق شود

 

سرزمینی که در ان نه رهبر بتواند بی اعتنایی نشان دهد

 

نه دروغگویان ستمگر اسبابچینی کنند

 

تا هر انسانی را ،که بیشتر از او رای اورد از پا در اورد

 

این وطن هرگز برای من وطن نبود

 

اه بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در ان ازادی را

 

با تاج گل ساختگی وطن پرستی نمی ارایند

 

اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست ،زنده گی ازاد است

 

و برابری هوایی است که استنشاق می کنیم

 

در این سرزمین ازاده گان برای من هرگز

 

نه برابری در کار بوده است نه ازادی

 

لنگستون هیوز

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 9:34 |

ای خفته در چشم تو،از خشم تو،اندوه

 

ای رسته در خون تو،از یاد تو ،افسوس

 

ای با سکوتت سوخته اندیشه باغ

 

ای نام تو،از یاد تو،گلبونه شرم:

 

از من گریزانی بفکر خویشتن باش

 

در یاد خود گر نیستی،در یاد من باش

 ۲

ای جسته در چشم تو،از خشم تو،اذر

 

ای رسته در خون تو ،از یاد تو لبخند

 

ای با خروشت سوخته پندار مرداب

 

ای یاد تو،از نام تو شیرین ترین یاد:

 

ای انکه پنهان منی.پیدای من باش

 

ای انکه مرداب توام،دریای من باش

 ۳

ای در بهارن. بیغم از پائیز خون ریز

 

ای باد و برف و سوز وسرمای زمستان

 

خون تو، از ننگ تو لبریز

 

یاد تو ، از یاد تو بیزار:

 

در اسمانها بوده ای، یکدم زمین باش

 

از من نه!از پندار شومت شرمگین باش

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 9:52 |
گامی به پیش می نهم

 

گامی به پس رانده می شوم

 

به راهپیمایان می پیوندم

 

و سپس ارام بیرون می خزم

 

نگه می کنم به پوسترهای روی دیوار چپ

 

و به جماعتی که در برابر ان گرد امده اند

 

انگاه به پوسترهای دیوار راست

 

و به مردمی که در برابر انها ایستاده اند

 

به سربازانی ماننده اند که در دو جبهه به سی یک دیگر شلیک می کنند

 

و گلوله هایی از فراز سر من در پروازند

 

اه سقراط خیابان ها کجایی؟

 

در کتاب ها خوانده ام که تو قادری حقیقت را به جوانان بنمایی

 

پس چگونه از یاد برده ای سرزمین مرا

 

بی پناه تر از همه جهان

 

و سرگشته تر از همه دوران ها

 

این جا مرز بین اری و نه پیدا نیست

 

اینجا حقیقت عروسک خیمه شب بازی است

 

در نقشی دوگانه

 

 یکی می گوید : هر انچه من اندیشم می باید حقیقت نام گیرد

 

دیگری میگویید : هر گاه هر انچه تو ، هر ان چه من گردد ، حقیقت نام خواهد گرفت

 

حقیقت طعمه لذیذی می شود

 

برای به دام انداختن ماهی اویخته از قلاب

 

با چشمان گرد نزدیک بینشان

 

ناتوانند از دیدن دام های گسترده در برابرشان

 

 

 

 تخریب اموال مردم

 

 خائن

پ ن۱:سرباز وظیفه چرا مردم را میزنی ؟ می دانم تو وظیفه ای اما شدت آوردن باتومت که

وظیفه نیست

پ ن۲:لباس شخصی های عزیز لحظه ای  سرنوشت صادق قطب زاده ِایت الله لاهوتی ِسعید

امامی و....... را به یاد بیار سرنوشت شما بهتر از انها نمیشود رژیم فقط به بقا خودش فکر

می کند به چه قیمتی خودتان و وطنتان را فروخته اید؟

 

پ ن۳: باور نمیشه این قدر ارزشهایی انسانی سقوط کرده باشند اخه پست فطرتی هم حدی دارد

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 18:9 |
اخرین راه

 

در عظیم خلوت من

 

لحظه ها سرود دلتنگی ست

 

لحظه ها را سرود بیزاری ست

 

لحظه ها را سکوت بیداری ست

 

در عظیم خلوت من

 

لحظه ها را گریه بی رنگی ست

 

لحظه ها را گریه بد نامی ست

 

لحظه ها را عقده ناکامی ست

 

در عظیم خلوت من

 

لحظه ها را هوای تنهائی ست

 

لحظه ها را در هوای خاموشی است

 

لحظه ها را  وقت فراموشی ست

 

در عظیم خلوت من

 

هیچ غیر از خلوت نیست

 

هیچ غیر از سکوت خلوت نیست

 

هیچ غیر از شکوه خلوت نیست

 

در عظیم خلوت من

 

لحظه نیست

 

هست نیست

 

خلوت نیست

 

در عظیم خلوت من

 

فقط......هست

 

اخرین.....

پ ن: چی برام مونده به جز اشک ندامت

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 و ساعت 16:50 |