تبليغاتX
اینده از ان ماست وقتی خدا خوابه(MARINE)
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 و ساعت 16:33 |
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 10:28 |

ترس از به خواب رفتن در شب

 

ترس از به خواب نرفتن

 

ترس از رستاخیز گذشته

 

ترس از اکنونی که بال و پر می گیرد

 

ترس از زنگ تلفن که سکوت شب را می خراشد

 

ترس از توفان های الکتریکی

 

ترس از سگ های که شنیدم گاز نمی گیرند

 

ترس از  اضطراب

 

ترس از شناسایی  کردن جسد یک دوست

 

ترس از  بی پولی

 

ترس از زیادی داشتن

 

ترس از پرونده های روانی

 

ترس از دیر رسیدن

 

ترس از پیش از دیگران رسیدن

 

ترس از دست خط بچه هایم روی پاکت نامه ها

 

 

ترس از اینکه پیش ار من بمیرند و احساس گناه کنم

 

ترس از اینکه مجبور شوم دوران سالخوردگی ام را با مادر پیرم سر کنم

 

ترس از سر درگمی

 

ترس از اینکه این روز با پیام ناخوشایندی پایان یابد

 

ترس از بیدار شدن و فهمیدن اینکه تو رفته ای

 

ترس از دوست نداشتن

 

ترس از زیاد دوست داشتن

 

ترس از اینکه چیزی هایی که دوست دارم برای انهایی که دوستشان دارم مرگبار  است

 

ترس از مرگ

 

ترس از زیاد زندگی کردن

 

زندگی یعنی ترس بی پایان

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 11:11 |

درخت غریب نفس عجیبی کشید. احساس می کرد بهتر از هر روز دیگر نفس می کشد و

ضربان قلبش منظم تر شده است از گلدانش خبری نبود سرش را کمی به سمت راست متمایل

کرد و گل قرمز زیبایی را در کنار خود دید گل تازه از خواب بیدار شده بود و داشت گلبرگ

هایش را تمیز می کرد درخت نگاهش کرد و پرسید :اینجا کجاست؟گل زبان درخت غریب را

نمی فهمید نگاه محبت امیزی کرد و لبخند زد و عطرش را در هوا پراکنده شد درخت از عطر

 گل احساس انرژی بیشتری کرد و شاخ برگ هایش رشد کردند گل هر روز به عطر افشانی

خود افتخار می کرد از اینکه جانی تازه به همسایه جدیدش می بخشد احساس قدرت  می کرد

درخت بزرگ و بزرگ تر شد و سایه خود را روی گل انداخت. گل بالای سرش را نگاه کرد

دیگر افتاب را نمی دید احساس می کرد بدنش درد می کند و گل برگ هایش  دیگر رنگ و

عطری ندارند و به خواب رفت خوابی عمیق و ابدی. خورشید از ان بالا شاهد تمام اتفاقات بود و

 با خودش فکر کرد : (محبت اگر حد و مرزی نداشته و کنترل شده نباشد جان تمام زیبایی های

زندگی را می گیرد)

پ ن:آزادی ؟! چه واژه ی غمگینی ست این روزها

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 10:53 |
13 ابان روز پیروزی ماست

 

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 8:13 |

بغض نشسته در گلویم سکوت چشم هایم را خواهد شکست

 

و لبان ارام و خموشم به شکوه باز خواهند شد

 

و حرف های مدفون شده در قلبم چون اتش فشانی سوزان فوران خواهد کرد

 

و تو از صداقت و گرمی گفتارم ذوب خواهی شد اگر................

پ ن: اهنگ شاهین نجفی با عنوان وقتی خدا خوابه:

سه نفر، سه مرد از جنس مرگ                   یه تن شکسته شده از جنس تگرگ

سه اراده، شش بیضه، سه آلت                     یه ترانه، یه بهانه و یه فرصت

سه مغز پر از آیه و خشم و شهوت                یه اتاق، یه کبوتر، یه حرمت

تو رگهاشون که جاریه آب منی                    تو تو لحظه‌ای که تو حسرت مردنی

وحشت از تو چشماش فوران می‌زد               دستاش بسته بود فقط فریاد می‌کرد

اوین صداشو خفه می‌کرد  تو‌‌ دیوار               درد دخول و چندش از این تکرار

زخم رعشه خندهاشون رو تن                      ترانه گریه کن چشماتو ببند

تو بکن برادرخدا خوابه                              بکن مثل تاریخ کردنی کردنی

بدن مجروح و پاره شو بسوزن                    روی نعش این کبوترآیه بخوون

زمین وارثتو ببین خون گریه کن                   زمین  منفجر شو، بپاش حیا کن

شب ازهم بدر طرح آسمونو                        فلک به زیر بکش زمین و زمانو

زمین تف کن تو صورتم اگه ساکتم                اگه واسه ترانه صدتا ترانه نگم

ترانه نعره بکش به حالم بخند                      ترانه گریه کن چشاتو ببند

ترانه ببین چه طور غرقم تو لجن                  ترانه تو بیا این بار منو خط بزن

یه سر روی سنگ فرش و خواب فشنگ        یه بدن یه سرباز و اشک تفنگ

یه بسیجی عاشق رنگ سبز                        یه پلیس یه پولس مسیح و نفی جنگ

یه آخوند رها توی قلب مردم                                    بی عمامه بسر توی دست کژدم

یه مهسا، ژیلا، شیوا، محمد                         عیسا، عدنان، کاوه، جلوه، احمد

یه وکیل بی وکیل و درد قفس                       سیلی و فحش و سلول و حبس نفس

یه بغض بلوری تو گلوی قناری                    یه صدا، یه گلوله، یه زخم کاری

یه محمود اما از جنس زغال                        یه حقارت، توهم، حس کمال

یه دولت که از معده‌ی ملت قی شده                گله‌ای که سی  ساله وله، پی شده

خط بد و زشت و سیاه یه مداد                      دکترمریض  ومجرم بی سواد

مثل هاله‌ای نور دور سرمیخ                        کاریکاتوریه دیکتاتور بوق و بیغ

یه ولی فقیه وقیح شنیع                               یه معاویه گم تو لباس علی

ترانه ببین این کشتی رو تو لجن                   ترانه اسمشو از این دفتر خط بزن

ترانه نعره بکش به حالم بخند                      ترانه گریه کن چشاتو ببند

ترانه ببین چه طور غرقم تو لجن                  ترانه تو بیا این بار منو خط بزن

 

این اهنگ را می توانید ازاینجادانلود کنید

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 6:48 |
پاسکال میگویید : انسان هیج گاه به اندازه ای  با مفاهیم دینی توجیه شده باشند  شرارت را با کمال

 و لذت  انجام نمی دهند  شما هیچ گاه فیلم سر بردیدن انسانی را  توسط اسلام گیران را دیده اید

 اگر ندیده اید فلیم سربریدن  دو فرد ترکیه ای را در عراق به شما توصیه میکنم  معمولا انسان

از دیدن این فیلم هایی هولناک  نخستین پرسشی که از خودش میپرسید این است که ایا این

جانواران چرا این گونه  بیرحمانه سر انسان ها را از تنشان در حالی که  الله اکبر میگوییند جدا

میکنند؟ در  برخی از این فیلم ها وقتی سر کسی را از تنش جدا میکنند  ایاتی از قران را نیز

تلاوت میکنند  ایا اگر سر بریدن یک روش اسلامی باشد  و این افراد به دلیل اسلام گرا بودنشان

و اینکه از اسلام پیروی میکنند این گونه جانوار خویانه  سر انسان را از بدنشان جدا میکنند  شما

 حاظرید دین اسلام را  به عنوان دینتان قبول کنید ؟ لحظه ای درنگ کنید  و به این مسله به  طور

 جدی فکر کنید ایا شما میتوانید هوا داری دینی باشید که در ان   سر انسان ها را میتوان  در

 شرایطی  برید امیدوارم  پاسخ منفی باشد و اسلام انسانیت  شما را انقدر از بین نبرده باشد که به

 این پرسش پاسخ مثبت بدهید بیشتر  مسلمانانی که این تصاویر وحشتناک را میبینند  شگفته زده

از خود میپرسند  ایا ممکن است اسلام چنین چیزی را قبول داشته باشه خوشبختانه بیشتر انسان

 ها  وقتی با این پرسش روبه رو میشوند  میگوییند اگر اسلام  چنین چیزی را تایید کرده باشه من

 هرگز خودم را مسلمان نمیدانم  و این از خوی انسانی است و از هر انسانی میتوان انتظار

داشت  حال پرسش اصلی این است ایا اسلام این کار را تایید کرده  است ؟ اگر شما نیز به دنبال

 پاسخ مناسبی به دنبال این پرسش مهم هستید ؟ شاید برای مسلمانانی که قران نخوانده باشند یا  به

 مرور زندگی پیامبر اسلام و اطرفیانش نپرداخته باشند بسیار برایشان سخت و ناگوار است که

چنین چیز وحشتناکی در دینشان وجود داشته باشد  من در این نوشتار به اوردن مستندات به شما

 ثابت میکنم که سر بریدن یک کار صد در صد اسلامی است قران کتابی است که در ان  ایات

فروانی مربوط به جنگ ، قتل، و سربریدن وجود داره  برای  هیچ انسان، انسان گرایی قابل قبول

 نیست  که خدا (در صورتی که وجود داشته باشد) این قدر بخواهد انسان ها را به جون هم

و به یک عده ای از ان ها دستور بدهد که عده  دیگری را بکشند   اگر تا حالا  ایات قتل و کشتار

 قران را که ما ان ها را ایات جنایی می نامیم  نخوانده اید وقت ان است با این ایات اشنا شوید 

در این جا وقت  ایاتی که مروبط به سر بریدن است اشاره میکنیم  به ایه زیر توجه کنید سوره

محمد ایه 4چون با کافران  رو به رو شدید گردنشان را بزنید  و چون ان ها را سخت  فرو

فکندید ان ها را اسیر کنید  و سخت ببندید  انگاه یا به منت  ازاد کنید  یا به تزویر تا انگاه که

جنگ به  پایان  رسد و این است حکم خدا  چون خدا اگر میخواست می توانست از ان ها انتقام

بگیرد   ولی خواست شما را به یکدیگر بیازمایید و ان ها که د رراه خدا کشته شدند اعمالشان را

باطل نمیکنم . ( ایا شما چنین خدایی را قبول دارید) شاید بپرسید  معنی کافر چیست  معنی کافر

 یعنی کسی است که به الله ایمان  ندارند و به خدایی دیگری اعتقاد داره حال ان خدا بت باشد یا

اهورامزدا باشه و یا........ کافر در اسلام به تشخیص خود مسلمان بستگی دارد ممکن است بازم

 بگویید این ایه دارد در مورد جنگ صحبت میکند درست است  اما در اسلام دو نوع جنگ

وجود دارد که به یکی جهاد ابتدایی و به دیگری جهاد دفاعی میگوییند در جهاد ابتدایی  به سایر

 کشورها حمله میکنند مانند حمله ان ها به ایران اگر همان ایه اولیه  کافی نیست تا شما باور کنید

سر بریدن کاملا یک روش اسلامی است  به ایه دیگری نگاه میکنیم سوره انفال ایه 12 و انگاه 

که پرودگارت به فرشتگان وحی کرد من با شمایم شما مومنان  را ترغیب به ایستادگی کنید من در

 دل هایی کفار بیم خواهم افکند بر گردنهایشان بزنید و انگشت هایشان را  قطع کنید  شاید الان

وقت مناسبی برای شوخی نباشد ولی   پرسشی که اینجا مطرح است حال اینکه اول گردن

کافران را باید زد بعد انگشت هایشان را یا برعکس  یک بار به ایه 13 سوره انفال نگاه کنید در

 ان گفته شده چون کافران خدا و رسولش را قبول ندارند باید کشته شوند ایا دینی از دین اسلام

فاشیست تر وجود دارد  ایا در شان شماست  چنین دینی را قبول کنید ؟

پ ن: اگر ایران  و هویت ایرانی برایت ارزش داره به اینجا  حتما یک سر بزن

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 13:31 |
گنجشک های خانه مان گریه می کنند

اصلا پرنده های جهان گریه می کنند

گنجشک های کوچک ایوان که دیدنت

هر روز بود عادتشان گریه می کنند

سنگین تر از همیشه بین خاطر اتمان

بر دوش سرد یک چمدان گریه می کنند

بی تو همیشه نازترین الهه ها

پشت ترانه های بنان گریه می کنند



+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 19:38 |

رقص لحظه درون من ساخت مردی نا آشنا با رسم زندگی

با رنگ روز به غریبی شب و تنهایی بافت واژه ی من ومن

 

دوباره سوز درونم این صدای کهنه      صدای عقربه های ساعت که داره حکمه

پتکی که میکوبه رو مخم نداره حسی      منو بالا می یاره  و میخواد نذاره زنده

من... این اتاق این سکوت تشنه      به فریاد من و ناله های جنون بین

بودن و نبودن خیلی وقته انس گرفتیم       این صحنه ها تکراری برام جز یه حسی

حس لب گرفتن یه تیغ از روی رگم      یا هر شکافی که وا میکنم روی تنم

با هر چیز تیزی که کنارمه دستم میاد      خون میپاشه میباره مثل اشکم میاد

دیگه خسته ام  و حتی ندارم نای رفتن     تنها دو قدم برای ریختن چهار شبرنگ

یه سیگار بهمن لای لبم تلخ      مثل یه چیزای بختم مثل تنها بودنم تنها بودنم تنها

چه بیچاره قلبم میزنه و رقص لحظه      با روحو درونم بازی کرده درکش سخته

واسه تو  نکشیدی نفس حرفم      نمیدونی درد چیه و این مرض قلبم

نمیتونی میدونم نداری طاقت گریه ام       نداری باور قصه ام و من آخره ورسم

پرم من خالی نشدم هنوز درد هست بگم      فقط پاکت سیگارم خالی شده اه چه بد

 

باز منو من تنها داغ غمها پیشم

با تیغی رگم رو میزنمو می افتم دیگه از پا

 

عجیبه واست وقتی که میبینی میکنم کز      گوشه ی اتاق و تنهای تنها میخورم حرص

به یاد گذشته و آینده و میتونم حس      کنم لحن بختم که به خنده گفته هرگز

یه تن سبز که بعد این همه سال       پرازعقده است عقده ی یه نفس و خواب

بدون درد و ضعف بدون حس مرگ      خیلی راحت و زود همه چیش رفت به باد

میزنم مشت به دیوار یا که پک به سیگار      تا یه کم ساکت شه خشم رو تنه عقده ایم باز

آره تف به این راه که توش قفل شدیم ما      تو ایستگاه درد رنج و رنگ کهنگی ها

تو که از ده ژانویه تا پونزده جولای      میری و دلت میخواد سنگ بندازی سر پولات

ماهام این ور آب هر روز پی زدن طاق      بین رنگ دندونامون با رنگ موها

میشه سد نفس یا که سلب هوس      غرض نحس بسته شدن این در قفس

وقتی تو اوج تنهاییم میکنم هوس پرواز      نگام خیره میشه به جلو و در که بستست

مثل حس استرس قصه های نیمه کاره        مثل نصف حرص ارث ویلاهای دم ساحل

راحت میتونی لمس کنی حس بین  فرقش       واسه ما نگاه به آسمونو واسه تو حساب بانکه

 

باز منو من تنها داغ غمها پیشم

با تیغی رگم رو میزنمو می افتم دیگه از پا

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 18:23 |
 

در ساعت یک بامداد ۵/۷/۱۳۶۰ با نام عملیات ثامن الائمه (ع) و با رمز «نصر من الله و فتح

 القریب» در سه محور دارخوین، فیاضیه و جاده آبادان - ماهشهر به اجرا درآمد. در این

عملیات ۱۶ گردان از سپاه، ۱۳ گردان از ارتش و یک گردان از ژاندارمری به مصاف حدود

۳۰ گردان دشمن رفتند که تا ساعت ۱۴ ضمن شکستن حصر آبادان، دو جادهٔ مهم آبادان - اهواز

و آبادان - ماهشهر را آزاد کردند.

پ ن۱:یکی از فرماندهان این عملیات عظیم سرهنگ بیژن کبیری فرمانده نیروهای هوابرد بود که

 بعدها به جرم خیانت!!!! به کشور تیر باران شد!!!!

 

 

پ ن ۲:

 

زندانی ای اوج فریاد


زندانی ای هر دم در یاد


ای که شور و عزم آهنین‌ات


ســرداده آوای آخرین‌ات


در نگه همه‌گان تو همان شیری


گرچه زجور شه هان تو بـه زنجیری


خونین پیکار تو 


فـردا از آن تو


لاله زخون رخ تو سرخی دارد


ژاله ز پاکی روی تو می‌بارد


بــرپــا کــه راه تــو


فــردا از آن تــو

نقش جانبازی‌ات همه جای اوین


نشانه‌ای از رزم بیژن گرد و دلیر


حماسه‌ی تاریخ پر ز فراز و نشیب


برای ما درسی دیگر دارد


نوید پیروزی دربر دارد

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 18:14 |
من تو را خوب میفهمم

من که همدم همیشگی لحظه های تنهایی ات بودم

و حالا در اخرین فصل زندگی یک ژنرال

گوشه خیس پاگانم را می فشارم

و چشم انتظار گام هایی قاتلی می نشینم

که روزی خود راه رفتن را به او اموخته ام

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت 18:6 |

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 و ساعت 22:49 |
این روزها همه حسها برایم تکراری جر یک حسی حس لب گرفتن یک

 تیغ از روی رگم یا هر شکافی که باز کنم روی تنم

 

 

 

پ ن:با من بی کس تنها شده یارا تو بمان

همه رفتند از این خانه نگارا تو بمان

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 و ساعت 18:27 |
 

 

عروسی به پا شده است داماد سیاه پوش به سراغ عروس ژنده پوش می رود تا شب زفاف را در

 گورستان گمنام ها حلوا خیرات کنند شما هم در این مراسم پذیرایی خواهید شد وعده ما

بیست هفتم شهریور روز مستضعفین

پا بر سرزمین فراموش شدگان نهاده ای؟بهشت زهرا را دیده ای؟چه شباهتی با قبرستان بقیع یافته

 است؟چه گم نام زهراهایی مدفون گشته اند و بوی عطرشان را از ما دریغ نموده اند.خدا قهرش

را اغاز نموده است اهای مردمان نوظهور و مدعیان بشر دوست گوش کنید صدای یزیدیان چه

دلنواز گشته است دیگر کسی صدای کیست تا مرا یاری کند را نمی شنود دیگر کسی نیازی به

رستگاری در زندان یوسف را ندارد چرا که همه رستگار گشته اند جهنم شرمنده وار نابود می

شود و تنها بهشت است که برای ما می ماند بهشت شداد .بهشت معصومیت.بهشت حورالعین

وبهشت کرسی نشستگان . ای مردمان پر گوش و پرزبان دشنام دهید بر کر و کورانی که بر

دیوار نم دار دینا تکیه زده اند ای ۲۶ ساله ساکت مانده مولا علی جان(ع)چه زیبا به نتیجه

سکوتت رسیده ای!می بینی!می بینی چطور تشنگان قدرت قدمگاه خویش را فرشی از دستان

ترک خورده ساده اندیشان کرده اند و گاهگاهی برای رسیدن به قدرت انان را قربانی خویش می

کنند و نام اغتشاش گر بر ان می گذارند اه خدواند مهربانی و عطوفت کجا رفته؟جباریت تو کجا

رفته؟!کجا رفته ستاریت تو؟!خدیا تو ستاری در حالی که بندگان رستگارت پرده دری بر یکدیگر

می کنند و بعد چون کلاغی بر مردار قربانیان دایره شعف بر شکم می زنند قیام بر تو را به

سجده می روند و در تشهدشان بر خویش سلام می دهند و اشک زیباتر از تمساح می ریزند خیام

 چه زیبا رباعی سر داده است که:

 

قومی متفکرند اندر ره دین                    قومی به گمان فتاده در راه یقین

می ترسم از ان که بانگ اید روزی          کان بیخبران راه نه انست نه این

 

 

مرگ بر اغتشاش گر

                                                              درود بر عدالت گستر!!!!

 

برنده این بازی کیست؟

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 13:42 |

تفنگت را زمین بگذار

 که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار

 تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن

 من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن

ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو

 تو ای با دوستی دشمن.

 زبان آتش و آهن

 زبان خشم و خونریزی ست

 زبان قهر چنگیزی ست

 بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید

 فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید

 برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار

 تفنگت را زمین بگذار

 تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو

این دیو انسان کش برون آید.

 تو از آیین انسانی چه می دانی؟

 اگر جان را خدا داده ست

چرا باید تو بستانی؟

 چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را

 به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی

 و حق با توست

 ولی حق را -برادر جان-

 به زور این زبان نافهم آتشبار

نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار

 تفنگت را زمین بگذار...

 

تصنیف جدید محمدرضا شجریان در ارتباط با وقایع اخیر ایران  من که با این شعر مخالفم

 شما چطور؟

دانلود : http://homayounshajarian.blogfa.com/

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 21:47 |

ای ناشناسان !

 

بیهوده می گوئید:

 

با تو اشنائیم.

 

من با شما؟

 

فرسنگها از هم جدائیم

 

با این همه درهای باز اشنائی.

 

ای ناشناسان!

 

هر نوشخند مهرتان نیشی بر جانم می فشاند

 

هر کلمه گفتارتان زهری به خونم می چکاند

 

باور کنید

 

باورکنید:

 

از من جدائید.

 

ای ناشناسان!

 

من رنجهای ناشناسی می شناسم

 

کان با شما بیگانه باشد جودانه

 

من اسمان را با نگاه دیگری کردم نظاره

 

ای ناشناسان!

 

من با همه تان اشنایم

 

هرگز بغیر از ان نئید

 

که می نائید.

 

پیوسته غیر از ان منم

 

که می نمایم.

 

ای ناشناسان!

 

بیهوده می گوئید. هرگز باورم نیست

 

هرگز شما با من نخواهید اشنا شد.

 

یا شور  و شوق اشنائی در سرم نیست.

 

ای نا شناسان

 

من با شما؟....

 

فرسنگها از هم جدائیم

 

با اینهمه درهای باز اشنائی

 

پ ن۱:یازده شهریور هشتاد هشت جواب سخن هشت شهریور هشتاد هفتم را گرفتم خدایا ازت

 

پ ن۲:بانوان و سروران گرامی در این ماه بنده حقیر را از دعاهای خودتان محروم نگردانید

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 21:38 |
صبح به خیر

       

   شب به خیر

 

شش کلمه در  روز

 

شاید عشق همین باشد


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 و ساعت 17:53 |
زنده یاد پارسا

سوسن کشاورز

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 16:34 |
چرا یکی برای کسی حاظر جونشو بده ولی اون حتی حاضر نیست

برایش تره خرد کنه ؟همیشه این سوال در ذهنم بدون جواب بوده شما

چه سوال بدون جوابی در ذهن دارید

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه دوم شهریور 1388 و ساعت 17:51 |

گلپونه ها نامهربانی اتشم زد

گلپونه ها بی همزبانی اتشم زد

میخواهم اکنون تا سحرگاهان بخوانم

افسرده ام، دیوانه ام،ازرده جانم ...

گلپونه های وحشی دشت امیدم

وقت سحر شد

خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد

من مانده ام تنهای تنها

من مانده ام تنها میان سیل غم ها

حبیبم سیل غم ها .....

 

سی مرداد روز تولد منه داشتم به عکس هایی تولد ده سال قبلم نگاه میکردم ناخوداگاه اشک در

چشمانم جمع شد نمیدونم ده سال دیگه که به عکس هایی امروزم نگاه کنم چه حسی بهم دست میده

 ایا یاد شب پرستی ها !یاد  گریه های شبانه خنده در جمع با دلی خونین یا دوستان از دست رفته

یاد عشق نا کامم و...  پارسال روز تولدم سه ارزو کردم که به هیج کدوم از ان ها نرسیدم

امروز فقط یک ارزو داشتم ارزوکردم اروز نداشته باشم

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در جمعه سی ام مرداد 1388 و ساعت 20:2 |
صبحت به خیر عزیزم با انکه گفته بودی دیشب....

 

مینا دوستت دارم

23 مرداد

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 و ساعت 5:0 |

وقتی که روح و عاطفه از هم شده جدا

 

دیگر چه چیز مانده در این قلب بی صدا؟

 

جای که اعتماد گرفتار امده

 

حس گمان بد شده دیوار بین ما

 

وقتی وفا به عهد دگر نیست در این زمان

 

بین دو دوست فاصله افتاده ماهها

 

از کوچه گردی دل حسرت نصیب من

 

تنها مانده برایم در این سرا

 

تصویرهای گنگ ردیف کنار هم

 

بر من نمانده هیچ نشانی ز رد  پا

 

در لا به لای بغض گلو گیر له شده ام

 

ای چاره جو درد مرا چاره ای نما

 

ارامشی نمانده برایم ز یاد تو

 

گردیده روز من چون شب از این جفا

 

بیهوده نیست این همه دلواپس تو ام

 

در خواب گاهی مثل اسپند می پرم ز جا

 

رفتی ولی ز یادم نرفته ای

 

ای گل زیبا به رویم دری گشا

 

روحی دگر نمانده است بر جسم مرده ام

 

دیدار تازه تو به من می دهد بقا

 

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 و ساعت 14:24 |

می رفتم

 

هدف رسیدن بود.

 

شب بود وبیمناک جنگل بود

 

تنها بودم

 

می رفتم

 

شاید ز بیم ماندن بود

 

می رفتم

 

شاید ز ترس مردن بود

 

تنها بودم

 

می رفتم

 

شاید مقصود رفتن بود

 

هر چیز بود در من.الا . الا

 

شوق و هوای راه گشودن بود

 

بیهوده بود. هیچ بود. یاوه- میدانم

 

یک چیز بود در ان شاید

 

برگردان بیم شبان جنگل بود

 

هستم

 

تنها هستم

 

هدف رسیدن نیست

 

شب هست و بیمناک جنگل هست

 

هستم

 

تنها هستم

 

در من دیگه بیم مردن نیست

پ ن:طاقت بيار رفيق


طوفان رو پشت سر بذار


اون سمت ما آباديه


اين زمزمه تو گوشمه


فردا پر از آزاديه...

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 10:36 |

یک نگاه خیره و صد علامت سوال

حرفهای یخ زده چشم های گیج و لال

در سکوت سرد شهر روی سیم های برق

دسته ای کلاغ پیر گرم کار قیل و قال

در کنار پنجره روی میز کار می نویسم

از زمان می نویسم از زوال می نویسم

از خود می نویسم از خدا می نویسم

از خیانت می نویسم از دروغ می نویسم

می نویسم اه اه خسته ام

من از خیال خسته ام

خسته ام از زمین

خواب دیدم به من دست های اسمان هدیه می دهد دو بال

تا پر زنم شبی به شهر خواب

شهر حرفهای سبز در زمینه خیال

پ ن:الهی تو انی که انی توانی جهانی نهانی ته استکانی ازت یک خواهش دارم که بهم قدرت

بدی که تمومش کنم چون میدونی پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان است

 

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 و ساعت 18:18 |
من ضدِ انقلابم


من عاشقِ اراذل و اوباشم


من دوستدارِ اشرارم


من جانیان و راهزنان را


بسیار دوست دارم


مُزدور و سر‌سپرده‌ی بیگانه‌ام


من دوستدارِ خائنِ بالفطره، «حیدر»م


وقتی


حیدر عمو اوغلیِ خدا‌نشناس


در گُنبدِ امام رضا برق می‌کشد


من کِیف می‌کنم


وقتی جنابعالی


از انقلاب


معنایِ دیگری داری


من ضدِ انقلابم، آری!

ستار‌خان


این لاتِ کوچه‌گردِ یکه ‌بزن را


بسیار دوست دارم


اما ز شیخِ نوری


این مردِ انقلابی


این چهره‌ی مبارز


بیزارم


من دوستدارِ روزبهِ خائنم


با حرف‌هایِ خائنانه‌ی گُلسرخی


من عشق می‌کنم

آری، انگار این‌جور است!


من آدمِ خطرناکی هستم


رذلم، شَرَف ندارم، پستم


رندم، شرابخوارم، مستم


دیگر به راهِ راست هدایت نمی‌شوم


با شیطان همدستم


گویند این لعین


یک ‌لحظه نیز گوش به فرمان نیست


شیطان اگر جز این باشد


دیگر شیطان نیست!


شیطان


در کارخانه‌ها


ور می‌رود


با چرخ و دنده‌ها


هِی چوب لایِ چرخ گذارد


شیطان


در مزرعه


خوابیده پایِ ساقه‌ی گندم


تا بچه‌هایِ آدم را


بارِ دگر فریب دهد



گویند جن


می‌ترسد از تلاوتِ بسم الله


اما


سَمپات‌هایِ جن می‌گویند


بسم‌الله


از نامِ جن می‌ترسد!


از بچه‌هایِ شیطان هم


خیلی خوشم می‌آید


از بچه‌هایِ بی‌ادب و بی‌هنر


مخصوصاً از جنابِ علی‌ مردان خان


فرزندِ با‌شهامتِ عباس‌ قُلی!


خیلی خوشم می‌آید


من با علی رفیقِ صمیمی هستم


با آن علی که حرفِ مادرِ خود نشنید


و رفت و ناگهان


افتاد تویِ حوض


گویی


با ماهیِ سیاهِ نترسی قرار داشت

بگذار بیش‌تر


خود را معرفی بکنم


من خانه‌ای ندارم، اما


لعنت بر آن‌کسی که بگوید بیکارم


من


شغلم تحصن است


خشمم اضافه‌کار است


مُزدم...


باروت و سُرب!


تا خرخره


در باتلاقِ قرضم


با این حساب


از مُفسدینِ فی‌الارضم


قلبم


در قوریِ شکسته‌ی گُل‌نقشی


دَم کرده خون و ریخته تویِ دو استکان


در چشم‌هایِ من


در سینه‌ام


سازِ شکسته‌ای است


آویخته به دیوار


خاموش و در خیالِ مخالف نواختن...

پ ن۱:متاسفانه شاعر شعر را نمیشناسم

پ ن۲:در ادامه مطلب مکانهای تجمع پنج شنبه 8 مرداد ساعت 6 بعدازظهر به مناسبت چهلیمن

 روز درگذشت هموطنانم

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 و ساعت 20:28 |
ببار ای بارون ببار


با دلُم گریه كن، خون ببار


در شبای تیره چون زلف یار


بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون ببار


بر كوه و دشت و هامون ببار


دلا خون شو خون ببار


بر كوه و دشت و هامون ببار


به سرخی لبای سرخ یار


به یاد عاشقای این دیار


به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار


با دلُم گریه كن، خون ببار


در شبای تیره چون زلف یار


بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

ببار ای ابر بهار


با دلُم به هوای زلف یار


داد و بیداد از این روزگار


ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون

ببار ای بارون ببار


با دلُم گریه كن، خون ببار


در شبای تیره چون زلف یار


بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون


دلا خون شو خون ببار


بر كوه و دشت و هامون ببار


دلا خون شو خون ببار


بر كوه و دشت و هامون ببار


به سرخی لبای سرخ یار


به یاد عاشقای این دیار


به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار


با دلُم گریه كن، خون ببار


در شبای تیره چون زلف یار


بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

با دلُم گریه كن، خون ببار


در شبای تیره چون زلف یار


بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

 پ ن:باز هم ۵ مرداد شد

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 5:55 |
پان

عهد کرده ای که به خون نشانی مرا..........من جهد کرده ام که به عهدت وفا کنی

سـر تا قـدم نـشـانه تــیر تو گشــتــه ام..........تیری خـدا نـاکـرده مــبـادا خــطـا کـنـی


تا کـی در انتـظـار قیـامـت توان نـشست..........برخیز تا هـــزار قــیـامـــت بـه پا کــنـی


دانی که چیست حاصـل انـجام عاشقی..........جانانه را ببـینـی و جــان را فـدا کـنـــی

   پ ن:شعری از مصطفی بادکویه ای
 
وقتي تو مي گويي وطن من خاک بر سر مي کنم

گويي شکست شير را از موش باور ميکنم


وقتي تو ميگويي وطن بر خويش مي لرزد قلم

من نيز رقص مرگ را با او به دفتر مي کنم

وقتي تو مي گويي وطن يکباره خشکم مي زند

وان ديده ي مبهوت را با خون دل تَر مي کنم

بي کوروش و بي تهمتن با ما چه گويي از  وطن

با تخت جمشيد کهن من عمر را سر مي کنم

 وقتي تومي گويي وطن بوي فلسطين مي دهد

من کي نژاد عشق ، با تازي برابر مي کنم

وقتي تو مي گويي وطن از چفيه ات خون مي چکد

من ياد قتل نفس با الله و اکبر ميکنم

وقتي تو ميگويي وطن شهنامه پرپر مي شود

من گريه بر فردوسي آن پير دلاور  ميکنم

بي نام زرتشت مَهين ايران و ايراني مبين

من جان فداي آن هما،  يکتا پيمبر مي کنم

خون اوستا در رگ فرهنگ ايران مي دود

من آيه هاي عشق را مستانه از بر مي کنم

 وقتي تو مي گويي وطن خون است و خشم وخودکشي

من يادي از حمام خون در تَلِ زَعتَر(اردوگاهي در فلسطين) ميکنم

ايران تو يعني لباس تيره عباسيان

من رخت روشن بر تن گلگون کشور مي کنم

ايران تو با ياد دين، زن را به زندان مي کشد

من تاج را تقديم آن بانوي برتر مي کنم

ايران تو شهر قصاص و سنگسار و دارهاست

من کيش مهر و عفو را تقديم داور ميکنم

تاريخ ايران تو را شمشير تازي مي ستود

من با عدالتخواهيم يادي ز حيدر ميکنم

ايران تو مي ترسد از بانگ نوايِ ناي و ني

من با سرود عاشقي آن را معطر ميکنم

وقتي تو ميگويي وطن يعني ديار يار و غم

من کي گل"اميد"را نشکفته پر پر ميکنم

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه سوم مرداد 1388 و ساعت 20:23 |

دیروز در یک اهنگ گوش می کردم به این مضمون :

 

 می گوییم از خاطراتم

 

 از روزهایی که گذشته

 

در تنهاییم

 

 تو مرا ویران کردی

 

 با خاطراتم که هیچ وقت از بین نمی رود

 

 روی صندلی ام می نشینم

 

 در اندوه و نومیدی

 

 اینچنین ندیده ام مثل خودم

 

 این قدر اندوهگین

 

 در تاریکی فرو رفته نشسته با نگاهی خیره

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت 1:8 |

تا چون ساحل اغوش بر تو گشودم

 

خواستم که دلدار تو باشم

 

اما وای بر من که ندانستم از اول

 

که روزی اید که دل ازار تو باشم

 

پس از این از تو دگر هیچ نخواهم

 

نه درودی،نه پیامی و نه نشانی

 

ره خود خود گیرم و ره بر تو گشایم

 

ز انکه دیگر تو نه انی

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در سه شنبه سی ام تیر 1388 و ساعت 23:27 |

سهم من از تو

 

نیمه دیگر سیب بود

 

که وقتی له شد

 

زیر پای باد

 

تو خندیدی

 

و من در حسرت سهمم

 

تمام سیب ها را

 

روی درخت له خواهم کرد

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در سه شنبه سی ام تیر 1388 و ساعت 16:42 |

لبخند می شود تمامی اندوه

 

ارام می شکوفد بر لب

 

تا با غرور پر از هیچ

 

شعر شکست را نسراید

 

لبخند ای دروغ

 

نا خوانده میهمان

 

ای مرده ریگ شش ساله فریب

 

ای از تمامی کابوس های من

 

تنها تر و عبوس تر و خوفناک تر

 

دیریست ما دو تن

 

بیگانه با همیم

 

دیگر نه خوابگاه لبم جایگاه توست

 

لب یاد من

 

ائینه ای زلال

 

ای واژه . وزن و قایفه شعرهای من

 

دیریست. دیر . دیر

 

کز چشمه های صداقت من دور مانده ای

 

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 22:12 |

در خالی غروب

 

رگهای پای من

 

در خون ابتذال

 

فریاد می کشید:

 

ای عابران مجسمه ای بیش نیستید

 

این کوچه ها تمامی این کوچه ها تهی است!

 

در خالی غروب

 

در کوچه تهی

 

بر پله ای نشستم

 

با خویش بی غرور

 

ان گونه که هستم تنها

 

توی اتاق خویش

 

لیکن نه انچنان که مرا بینی

 

در جمع گوشتین مجسمه های پوک

 

در خالی غروب

 

در کوچه تهی

 

دیدم سالهاست

 

بیهوده در نبردی خاموش باختم

 

هر فرصت بزرگ--- غیر از یکی دو بار

 

در طول زندگانی من رونکرده بود

 

در خالی غروب

 

در کوچه تهی

 

در جنگ واقعیت موجود

 

دیدم غرور من

 

یکسر شکست خورد

 

دیدم که پته های نقاب من

 

بر اب افتاد

 

 

در خالی غروب

 

در کوچه تهی

 

دیدم اگر تحمل ادمیان را

 

در قلب یک نفر بتوانند جمع کرد

 

درد بزرگ زندیگیم را

 

یک لحظه هم تحمل نتواند

 

قلبم به حال دلم سوخت

 

در خالی غروب

 

در کوچه تهی

 

دیدم که اشتیاق منجمدم را

 

خورشید تیر ماه

 

از پنج متر فاصله حتی

 

 ذوب نتوان کرد

 

در خالی سپیده دم سرد

 

در کوچه تهی

 

رگ های پای من

 

در خون ابتذال

 

فریاد می کشند:

 

این شهر و اینهمه مجسمه های گوشتینه اش

 

خالی تر و سبک تر:از ابر و فضا ست

 

پ ن۱: تقدیم به تمام کشته شدگان راه وطن

گيرم هزار همچو تو را ناپديد کرد


دستان خونفشان پليدان نابکار


گيرم هزارها چو تو بر دار برکشيد


انديشه تو نيز تواند کشد به دار؟

 

پ ن۲:چه راه درازی است


تا شکوفه شدن


و چه کوتاه


تا به خاک افتادن.


بهار، امّا،


در اين شکفتن و افتادن


جاودانه است.

 

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 21:59 |

 

ای دروغ  ای قوانین گنگ طبیعت

 

می توانستم ای کاش

 

با تو جنگید

 

هرگز مرا با شما اشتی نیست

 

ای همه اعتقادهای ملعون

 

ای با طبیعت من دشمن

 

کفر گناه و جنایت موهوم.

 

من عاصیم

 

عصیان من سکوت و گریز است

 

قلب من این سکوت خویش به زنجیر

 

خیره به دیوارهای بلند

 

منتظر هیچ و هیچگاه هرگز

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در جمعه بیست و ششم تیر 1388 و ساعت 22:6 |
دل ما ز بی وفایی معشوق شکسته است

این کشتی از تلاطم دریایی غم شکسته است

تنها ننالم از غم ایام و جور یار

باشد مرا دلی که صد جا شکسته است

این حسرتم کشد که ز مرغان این چمن

بال من فلک زده تنها شکسته است

یک دل به سینه دارم یک شهر دلستان

بازار ما ز گرمی سودا شکسته است

ما دل شکسته از می مهر محبتیم

مینا ما ز نشئه صبها شکسته است

هر چیز بشکند ز بها افتاد ولی

دل را بها  و قدر بود تا شکسته است

کجا روم ز سر کوی او که من

پای جهان دویده ام اینجا شکسته است

 

ک ش۱:نشکن دلی که بدست توست   بر او میگذرد لیکن شکست توست

ک ش۲:فرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررردا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 16:11 |

کودتای پايگاه شاهرخي (کودتای نوژه)

 

قبل از شرح کوتاه از آن وافعه لازم به يادآوريست که اين قيام از آنرو به کودتای نوژه معروف

 شد که جمهوری اسلامي نام پايگاه هوایی شهر همدان را از «پايگاه شاهرخي» به پايگاه نوژه

 تغيير داد بود (سرهنگ نوژه از افسران طرفدار جمهوری اسلامي بود که در جنگهای کردستان

 کشته شد) و چون مرکز عمليات هوایی کودتا قرار بود از اين پايگاه آغاز شود، به اشتباه به

جای کودتای پايگاه شاهرخي، به کودتای نوژه شهرت يافت.

 

در روز 20 تير ماه 1359 برابر با 11 جولای 1980 (دو روز پس از کشف قيام 18 تير)،

 ابوالحسن بني صدر رئيس جمهوری اسلامي به اتفاق سرهنگ جواد فکوری فرمانده نيروی

هوایی و مرتضي رضايي يکي از مسئولان سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در يک برنامه

تلوزيوني شرکت کرد و از کشف يک کودتای نظامي به منظور براندازی رژيم جمهوری اسلامي

پرده برداشت. در اين تاريخ 513 روز از چيره گي اهريمنان بر ايران زمين مي گذشت و کشتار

 بي امان ايرانيان و ويراني ايران به شدت ادامه داشت. ، محمد رضا شاه پهلوی در قاهره و در

 يک بيمارستان نظامي آخرين روزهای زندگي خويش را مي گذراند. 52 تن از ديپلماتهای

 آمريکا همچنان در اسارت گروهي معروف به دانشجويان پيرو خط امام بسر مي بردند و دکتر

 شاهپور بختيار به نام نخست وزير قانوني ايران، در کشور فرانسه (پاريس) دفتری گشوده بود

 که برای براندازی جمهوری اسلامي فعاليت مي کرد.

 

شرکت کندگان در اين قيام با اينکه مي دانستند در صورت دستگيری کمترين مجازات آنان مرگ

  است،  همچنان با دل و جان خطر را پذيرفتند و آنچنان غافلگير شدند که نتوانستند تيری به

دشمن شليک نمايند. در طول اين دستگيريها، تنها زنده ياد ستوان ناصر رکني بود که به هنگام

مراجعة پاسداران به خانه اش برای دستگيری او، فرصت يافت به آنان تيراندازی کند و

پاسداری بنام محمد اسماعيل قرباني را از پای درآورد.

اعدام ها از روز يکشنبه 29 تير ماه 1359 يعني 11 روز پس از کشف اين قيام با حکم شيخ

 ريشهری حاکم شرع بی دادگاههای انقلاب اسلامی ارتش آغاز شد و در اين روز زنده يادان

 سرتيپ خلبان آيت محققي، سرگرد خلبان فرخ زاد جهانگيری، سروان خلبان محمد ملک و

 سروان بيژن ايران نژاد ثابت افسر فني نيروی هوایی اعدام شدند.

 

يکي از شرم آورترين اعمال انجام شده در اين رويداد که در نوع خود در تاريخ کم نظير مي

باشد، تيرباران جوان 18 ساله «شهريار نور» است. سرهنگ «امير هوشنگ نور» که در اين

 قيام شرکت داشت و مقداری سلاح نيز در زيرزمين خانه اش کشف گرديد، برای نجات جانش

به خارج گريخت، ولي ملايان فرزند 18 سالة او را به گرو زنداني کردند و تهديد نمودند که اگر

 «امير هوشنگ نور» خود را تسليم آنان نکند، پسرش شهريار را تيرباران خواهند کرد و با

انجام اين تهديد خود، يعني کشتن پسر بجای پدر، لکة ننگ بزرگ ديگری از خود در تاريخ

برجای گذاشتند.

 

اين کشتارهای وحشيانه تا روز دوشنبه 31 شهريور ماه 1359 که زمان حمله ارتش عراق به

ايران بود همچنان به شدت ادامه يافت. در طول اين 65 روز، رژيم جمهوری اسلامي 115 نفر

 از بهترین خلبانان، چتربازان، توپچيان و افراد نيروی ويژه ايران را به جرم شرکت یا همراهی

 در اين کودتا تيرباران کرد و گوئي با تيرباران شاهين های بلند پرواز و توپچيان ايران، صدام

 حسين عراقي را برای حمله به ايران دعوت مي کنند. کشف اين قيام سبب گرديد که دولت

عراق با آسودگي از ناتواني نيروی هوايي ايران به سرزمين ما بتازد و يک جنگ ويرانگر 8

 ساله را به ايران و ايرانيان تحميل کند و تهديد آقای جيمي کاتر  رئيس جمهور آمريکا را به

خميني عملي سازد. و خميني تکرار مي کرد جنگ نعمت است!

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 و ساعت 17:49 |
زمين می توانست يك توپ بازی باشد در دستهای كودكی كه قهقهه‌هاش جهان را پر كرده‌است.


مگو نهراس،اخبار نخوان!


كودكان سرزمين من عطر نارنج‌هايي بودند پراكنده در خيابانهاي بهار


كه در دود نارنجك محو مي شدند


خيابان نعره می كشيد و شليك می كرد


پنجره ها را نفله می خواست


و روی آدمها لگد می كوبيد


ماشينها چماق حمل می كردند و گردنها را به دور كرواتها گره می‌زدند


ما به جای خواب روی پشت بام و شمردن درخشش ستاره‌ها


زير سقف اتاق، تاريكی سوراخ گلوله ها را شماره می زديم.


تيمارستان قدرت گرفته بود و زندانها مردهايی می شدند كه گور می زاييدند.


نام همه‌ی خيابانهاي جهان فلسطين بود


و سرهای زنان، لياقت بستن چفيه های مردان عرب را هم نداشت


ساعت عقربه‌هاش را عصا كرده بود و به آن تكيه مي‌زد


و صفحه‌ی چوبيش در ستيز با آتش


زغال مي‌زاييد


كسی ناله‌هاش را سوزانده بود


و خانه در تجاوز دود


شبها تا صبح سرفه می كرد و روز تا شب،از درد مچاله دراز می‌كشيد.


كوچه‌های بالا شهر نعره‌ی خانه هاش را به شوش نسبت می‌داد و دشنامهاش را چون فاضلابهای

متعفن جايی بيرون فضای زمين و زمان می‌خواست


شايد انباشته حتی نه، در سياهچالهای آسمان.


همه همديگر را بی صدا تف می كردند


و همه می خواستند ثابت كنند ما متعلق به جويباريم و تفهای جهان با ما هيچ نسبتی ندارد.


می خواهيد اعتراف كنم؟


در هر تكه آب دهانهاتان سهمی از من زار می زند


ديگر هيچ احساس شرمی ندارم كه بگويم:


ـ‌ من بزرگترين هزار تكه ی تف جهانم!


پس چرا هيچگاه اينقدر زلال نبوده ام كه اكنون.

پ ن۱: فاسد نفوذ بیشتری دارد

پ ن۲:همیشه حقیقت را فدای مصلحت کن

پ ن۳:ژنرال فراموشت نمیکنم

ک ش:بحر مرداب است بی امواج عشق شوخی است بی حلاج

 

 

 


 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 و ساعت 19:23 |
مظلومیت شماره شناسنامه ملت ایران است

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه چهارم تیر 1388 و ساعت 19:0 |

چیزهایی هست که نمی توان به زبان اورد چرا که واژه ای برای بیان

ان ها وجود ندارد اگر هم وجود داشته باشد کسی معنای ان ها را درک

 نمی کند.اگر من از تو نان و اب بخواهم تو درخواست مرا درک می

کنی اما هرگز این دست های تیره ای را که قلب مرا در تنهایی گاه می

 سوزاند و گاه منجمد می کند، درک نخواهی کرد

 

 

پ ن:

زمان آدم‌ها را دگرگون مي‌كند اما تصويري را كه از ايشان داريم ثابت نگه مي‌دارد.هيچ چيزي

دردناك‌تراز اين تضاد ميان دگرگوني آدم‌ها و ثبات خاطره نيست

پ ن۲:برای نظرات تایید گذاشتم تا وقتی برگشتم جواب محبت دوستان را بدهم و هر کس هر چه

 دل تنگش میخواهد بگویید

پ ن۳:شعرخاک مرا به باد مده را از خانم سیمین بهبهانی در اخر می اورم که بدانید تا لحظه رفتم به فکر مردم بودم

گر شعله های خشم وطن / زین بیشتر بلند شود
ترسم به روی سنگ لحد / نامت عجین به گند شود

پر گوی و یاوه ساز شدی، / بی حد زبان دراز شدی
ابرام ژاژخایی ی تو / اسباب ریشخند شود

هرجا دروغ یافته ای / درهم چو رشته بافته ای
ترسم که آنچه تافته ای / بر گردنت کمند شود

باد غرور در سر تو، / کور است چشم باور تو
پیلی که اوفتد به زمین / حاشا دگر بلند شود

بر سر کله گشاد منه، / خاک مرا به باد مده
ابر عبوس اوج - طلب / پابوس آبکند شود

بس کن خروش و همهمه را، / در خاک و خون مکش همه را
کاری مکن که خلق خدا / گریان و سوگمند شود


نفرین من مباد تو را / زان رو که در مقام رضا
دشمن چو دردمند شود، / خاطر مرا نژند شود

خواهی گر آتشم بزنی / یا قصد سنگسار کنی
کبریت و سنگ در کف تو / خاموش و بی گزند شود

 

 

 

  


 



 


 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت 9:40 |

بگذارید این وطن دوباره وطن شود

 

بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود

 

بگذارید پشاهنگ دشت شود

 

و در ان جا که ازاد است منزلگاهی بجوید

 

این وطن هرگز برای من وطن نبود

 

بگذارید این وطن رویایی باشد برای رویا پروران در رویای خویش داشته اند

 

بگذارید سرزمین بزرگ و پر توان عشق شود

 

سرزمینی که در ان نه رهبر بتواند بی اعتنایی نشان دهد

 

نه دروغگویان ستمگر اسبابچینی کنند

 

تا هر انسانی را ،که بیشتر از او رای اورد از پا در اورد

 

این وطن هرگز برای من وطن نبود

 

اه بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در ان ازادی را

 

با تاج گل ساختگی وطن پرستی نمی ارایند

 

اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست ،زنده گی ازاد است

 

و برابری هوایی است که استنشاق می کنیم

 

در این سرزمین ازاده گان برای من هرگز

 

نه برابری در کار بوده است نه ازادی

 

لنگستون هیوز

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 9:34 |

ای خفته در چشم تو،از خشم تو،اندوه

 

ای رسته در خون تو،از یاد تو ،افسوس

 

ای با سکوتت سوخته اندیشه باغ

 

ای نام تو،از یاد تو،گلبونه شرم:

 

از من گریزانی بفکر خویشتن باش

 

در یاد خود گر نیستی،در یاد من باش

 ۲

ای جسته در چشم تو،از خشم تو،اذر

 

ای رسته در خون تو ،از یاد تو لبخند

 

ای با خروشت سوخته پندار مرداب

 

ای یاد تو،از نام تو شیرین ترین یاد:

 

ای انکه پنهان منی.پیدای من باش

 

ای انکه مرداب توام،دریای من باش

 ۳

ای در بهارن. بیغم از پائیز خون ریز

 

ای باد و برف و سوز وسرمای زمستان

 

خون تو، از ننگ تو لبریز

 

یاد تو ، از یاد تو بیزار:

 

در اسمانها بوده ای، یکدم زمین باش

 

از من نه!از پندار شومت شرمگین باش

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت 9:52 |
گامی به پیش می نهم

 

گامی به پس رانده می شوم

 

به راهپیمایان می پیوندم

 

و سپس ارام بیرون می خزم

 

نگه می کنم به پوسترهای روی دیوار چپ

 

و به جماعتی که در برابر ان گرد امده اند

 

انگاه به پوسترهای دیوار راست

 

و به مردمی که در برابر انها ایستاده اند

 

به سربازانی ماننده اند که در دو جبهه به سی یک دیگر شلیک می کنند

 

و گلوله هایی از فراز سر من در پروازند

 

اه سقراط خیابان ها کجایی؟

 

در کتاب ها خوانده ام که تو قادری حقیقت را به جوانان بنمایی

 

پس چگونه از یاد برده ای سرزمین مرا

 

بی پناه تر از همه جهان

 

و سرگشته تر از همه دوران ها

 

این جا مرز بین اری و نه پیدا نیست

 

اینجا حقیقت عروسک خیمه شب بازی است

 

در نقشی دوگانه

 

 یکی می گوید : هر انچه من اندیشم می باید حقیقت نام گیرد

 

دیگری میگویید : هر گاه هر انچه تو ، هر ان چه من گردد ، حقیقت نام خواهد گرفت

 

حقیقت طعمه لذیذی می شود

 

برای به دام انداختن ماهی اویخته از قلاب

 

با چشمان گرد نزدیک بینشان

 

ناتوانند از دیدن دام های گسترده در برابرشان

 

 

 

 تخریب اموال مردم

 

 خائن

پ ن۱:سرباز وظیفه چرا مردم را میزنی ؟ می دانم تو وظیفه ای اما شدت آوردن باتومت که

وظیفه نیست

پ ن۲:لباس شخصی های عزیز لحظه ای  سرنوشت صادق قطب زاده ِایت الله لاهوتی ِسعید

امامی و....... را به یاد بیار سرنوشت شما بهتر از انها نمیشود رژیم فقط به بقا خودش فکر

می کند به چه قیمتی خودتان و وطنتان را فروخته اید؟

 

پ ن۳: باور نمیشه این قدر ارزشهایی انسانی سقوط کرده باشند اخه پست فطرتی هم حدی دارد

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 18:9 |
اخرین راه

 

در عظیم خلوت من

 

لحظه ها سرود دلتنگی ست

 

لحظه ها را سرود بیزاری ست

 

لحظه ها را سکوت بیداری ست

 

در عظیم خلوت من

 

لحظه ها را گریه بی رنگی ست

 

لحظه ها را گریه بد نامی ست

 

لحظه ها را عقده ناکامی ست

 

در عظیم خلوت من

 

لحظه ها را هوای تنهائی ست

 

لحظه ها را در هوای خاموشی است

 

لحظه ها را  وقت فراموشی ست

 

در عظیم خلوت من

 

هیچ غیر از خلوت نیست

 

هیچ غیر از سکوت خلوت نیست

 

هیچ غیر از شکوه خلوت نیست

 

در عظیم خلوت من

 

لحظه نیست

 

هست نیست

 

خلوت نیست

 

در عظیم خلوت من

 

فقط......هست

 

اخرین.....

پ ن: چی برام مونده به جز اشک ندامت

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 و ساعت 16:50 |
هوای ابری است دلم بی قرار اوست

او کجاست

ایا می داند دلم زخم خورده اوست

شاید او را در کوچه پس کوچه هایی شیدای هنگام نبرد با دیوی که

دشمن اوست

جا گذاشته ام

و او اکنون.........

ای خستگان وادی تردید بیاید تا به قاب قله هایی یقین پرواز کنیم و

لحظه هایی دلتنگی را خط بزنیم

خدایا .......من کجاست

 

 

پ ن ۱: بی تو با خاطراتم چه کنم

پ ن ۲:دلم میخواست بهانه ای باشی برای فراموش کردن همه چیز  اما حالا دلم میخواهد بهانه ای باشد برای

فراموش کردن تو متاسفانه غریبت و انتخابات هم این بهانه ها نبودن

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت 19:35 |
می نویسم با چشمان خیسم

 

 

ز بی مهری چه کردی تو با دل

به جان امد ز تکرار دعا دل

دلت کی لرزد  ز سیلاب اشکم

ندانستم دلت چه سنگ است

زبان گوید ز صبر طاقت اما

تو دانی کجا صبر کجا دل

..................................................................................................................

ازت کین دارم ای دل

چون مسبب همه اشک هایمی ای دل

ارزومندم ازت خلاص شوم ای دل

چو معشوقم سنگی گذارم جای دل

پ ن۱:دلگیرم از این شهر سرد

پ ن۲:از کلیه سروانی که برای این اپ خبرشان نکردم عذر میخواهم

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 و ساعت 16:10 |
حذف شد
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:46 |
 

 

تف به زندگی

 

لعنت به من

 

بای

پ ن۱:

هر كه اندر راه ما خاري فكند از دشمني........هر گلي كز باغ وصلش بشكفد بي خار باد

پ ن۲:

 گمان نبر که به آخر رسید کار مغان .... هزار باده ناخورده در رگ تاک است

پ ن۳:

از کلیه دوستان ، بانوان، سروران که در این مدت منو تنها نگذاشتن کمال تشکر را دارم چند

 روز قبل از رفتن این مطلب را گذاشتم تا..........در صورت بازگشت فقط به دوستانی سر می

زنم که نظرشان در این مطلب به ثبت رسیده باشد

پ ن۴:

سخت است می نوش کسی دیگر بود/شمع شب خاموش کسی دیگر بود /  با یاد کسی که دوستش می داری /   یک عمر در آغوش کسی دیگر بود

پ ن۵:

همیشه ۵ برای من عدد خاصی بوده  برای همین پا نوشت هایی اخرین مطلبم را ۵ تایی میکنم


 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 و ساعت 18:19 |

هر شب كه مي افتم درون بستر خويش

 

خواهم نبينم افتاب را

 

هر كس به دل مي پروراند ارزوئي

 

من؛ مي کشانم لاشه هاي اروز را

 

هر كس كه بر مي خيزد سحر از بستر خويش

 

شوقي ؛اميدي،يا خيالي در سر اوست

 

يا با سرابي مي فريبد خويشتن را

 

يا خون سرخ زندگي در رگ اوست

 

من با كدامين كوشش و نيرنگ و پندار

 

از خواب بر خيزم و بگذارنم زندگي را؟

 

گيرم فريب تازه اي در خون من رست

 

اخر به چه سازم غم درماندگي را

 

اندوه من تنها ز مرگ عشق نيست:

 

بال و پر مرغ فريب من شكسته

 

شوق زندگي در من مرده

 

خون من اكنون تيره چون قير مذاب است

 

شوق و اميد و ارزو ..... ديري ست  ديري ست

 

كوچيده اند از نيمه ويران خانه دل

 

دانم كه رفتنشان را امدن نيست

 

از انچه كه با من بوده اكنون فقط مانده بر جا

 

شعر و كتاب و نفرت و غمهاي انبوه

 

روزي اگر مينا غمگسار  هستيم بود

 

امروز در خونم چكاند زهر اندوه

 

اكنون منم بيزار از هر كس و زهر چيز

 

بيزارم از ان كس كه از راه رفته برگشته

 

يا از پس كوچه هاي تيره بگريخت

 

بيزارم از ان كس چو شكار را قرباني يافت

 

بال پرستوي قشنگش را شكسته

 

طاوس خود را بال بگشوده است  و هر روز

 

چون غنچه اي بر بستر شاخه يك شاخه رسته

 

بيزارم از ان كس  كه بر مرداب دل بست

 

بي اعتنا بر اب پاك چشمه مانده

 

دست نياز و چشم او بر اسمان ست

 

هر سو كه بادش مي برد، ز ان سوست رانده

 

بيزارم از مرغي كه ترك اشيان گفت

 

بيزاري از بومي كه بر ويرانه دل بست

 

بيرازم از بلبل كه پيمان بست با باغ

 

تا باغ را خالي ديد هر پيوند  بگسست

 

بيزارم از طاوس رنگين

 

از كبك سر در برف برده

 

از بلبل پيمان شكسته

 

بيزارم از اميد ، از ياس

 

از ارزو،از عشق،از شرم

 

از انكه مي لولد ميان خارو خاشاك

 

و ز انكه ميخوابد درون بستر نرم

 

از بوته خشم

 

 از ابر نفرين

 

از چشمه مهر

 

از كوه تحسين

 

بيزارم ز بيزاري

پ ن: با همه بلاهایی که سرم اوردی و مسبب بیزاری ام تو هستی بازم

 نمی توانم بیزار ازت باشم

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 و ساعت 23:10 |

در برگ ريز شوم خزان

 

به ترانه سبز بهار مي انديشم

 

در سوگ سرد باد

 

به سرود شاد شاليزار مي انديشم

 

در انجماد سكوت

 

انعقاد نطفه خروش را مي نگرم

 

در زير خاكستر  ياس

 

اتش سوزانده اميد را مي نگرم

 

در زمزمه شوم قاري  پير

 

سمفوني شاد مولود را مي شنوم

 

 گرچه ذره ذره مرده ام

 

و با پا خويش لحظه به لحظه بسوي مرگ شتافته ام

 

اما هرگز خبر دروغين مرگ تو را باور نكرده ام

 

زيرا به زنده بودن تو

 

زيرا به ماندن انديشه تو

 

اعتقاد داشتم

 

براي تو شعر گفتم

 

به اميد تو زيسته ام

 

به تو  و انديشه ات  مي انديشم

 

تو را مي نگرم

 

صدايت را مي شنوم

 

اي زنده جاويد

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 و ساعت 0:35 |
امروز سوگوار مردی هستیم که   میتوان  ان فرد را ابر مرد تاریخ معاصر ایران دانست کسی

که یک تنه با هزار چهارصد سال خرافت مبارزه میکرد رضا برای من رهبر بود افتخار میکنم

 مریدش بودم حس میکنم بی پشت و پناه شدم

به اینجاو اینجا بروید

ان قدر خوب عزیزی که به هنگام وداع حیف اید تو را دست خدا بسپارم رضا جان بهت تا عمر

 دارم مدیونم

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 21:51 |
لیک . هرگز نپسندید که باد

 

بر سر خشم بیاید و بکوبد ما را

 

بر در و دیوار

 

اعتمادی به چه کس؟

 

اعتقادی به چه چیز؟

 

چون همه تنهائیم

 

خنجر باد شکافد تن تنهامان را

 

ما بمانیم در این وحشت و بیم

 

چاره ای نیست جز این:

 

که بمانیم و بمیریم در این تیره اتاق

 

ما بمانیم در اینجای که شاید روزی

 

مژده  ارند: بهار امده است

 

لیک اما ،اما...

 

تا نبینیم گل و سبزه به باغ

 

تا نگیریم زهر دشت سراغ

 

تا نخواند بلبل

 

باورمان نشود اینکه:بهار امده است

 

گر بغرد  ز خشم:

 

ای سرما زدگان

 

ترستان  از سرما بیهوده است

 

گر بیائید همه تان بیرون

 

از بخار نفس گرم شما

 

برف و یخ اب شود

 

سنگ ها نرم شود

 

بادها انگاه می شود نسیم سحری

 

نمی یابید ز سرما اثری

 

انچه ببنید نسیم است نه باد

 

انچه یابید امید است نه بیم

 

باد دیگر نمی لرزاند

 

اشک در چشم نمی گرداند

 

انچه خواهید بگوئید که:

 

میخواهیمش

 

انچه که دلخواتان نیست

 

بسرائید

 

نمیخواهیمش

 

ای سرما زدگان!

 

ترستان از سرما بیهوده است

 

انچه باد به گوشتان خوانده است

 

قصه ای سخت دروغ است. دروغ

 

ما که دیدیم و چشیدیم چنین پنداریم:

 

باد افسانه بی فرجامی است

 

غرشش نعره یک طبل تهی است

 

باد و سرماست امروز تمام

 

گر نشینید در این گوشه مدام

 

شب همه شب سرماست

 

پ ن۱: برای درک بهتر شعر افسانه باد ۱ و ۲ را مطالعه کنید

پ ن ۲:تا خم نشی کسی سوارت نمیشه

پ ن ۳: از ماست که برماست

 

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 و ساعت 0:21 |