تبليغاتX
اینده از ان ماست وقتی خدا خوابه(MARINE)

ای ناشناسان !

 

بیهوده می گوئید:

 

با تو اشنائیم.

 

من با شما؟

 

فرسنگها از هم جدائیم

 

با این همه درهای باز اشنائی.

 

ای ناشناسان!

 

هر نوشخند مهرتان نیشی بر جانم می فشاند

 

هر کلمه گفتارتان زهری به خونم می چکاند

 

باور کنید

 

باورکنید:

 

از من جدائید.

 

ای ناشناسان!

 

من رنجهای ناشناسی می شناسم

 

کان با شما بیگانه باشد جودانه

 

من اسمان را با نگاه دیگری کردم نظاره

 

ای ناشناسان!

 

من با همه تان اشنایم

 

هرگز بغیر از ان نئید

 

که می نائید.

 

پیوسته غیر از ان منم

 

که می نمایم.

 

ای ناشناسان!

 

بیهوده می گوئید. هرگز باورم نیست

 

هرگز شما با من نخواهید اشنا شد.

 

یا شور  و شوق اشنائی در سرم نیست.

 

ای نا شناسان

 

من با شما؟....

 

فرسنگها از هم جدائیم

 

با اینهمه درهای باز اشنائی

 

پ ن۱:یازده شهریور هشتاد هشت جواب سخن هشت شهریور هشتاد هفتم را گرفتم خدایا ازت

 

پ ن۲:بانوان و سروران گرامی در این ماه بنده حقیر را از دعاهای خودتان محروم نگردانید

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 21:38 |
بیچاره من به هر چه رسیدم سراب بود

                                                   افسوس هرچه نقشه کشیدم بر آب بود

عمری به انتظار نشستم ولی چه سود

                                                  وقتی که آمدی دل من غرق خواب بود

دل هر چه داشت بر طبق بی ریایی اش

                                                     نذر سلامتی گل افتاب بود

سرما ربود غنچه ی عشق دل مرا  

                                            وقتی که افتاب رخت در حجاب بود

چشمم به در سفید شد اما نیامدی

                                              امروز هم سوال دلم بی جواب بود

 

 

خون وقتی میاد بیرون میسوزه اما اشک اول میسوزه بعد بیرون میاد

.خون مال زخم جسمه ولی اشک مال زخم روحه

.جای زخم خون خوب میشه ولی مال اشک خوب نمیشه

.خون همیشه مال درد و غمه ولی اشک بعضی وقتا مال خوشحالیه

.جلوی خون و میشه گرفت ولی اشک رو نه

.از جاری شدن خون، کسی خجالت نمیکشه

اما بعضیا از اینکه اشک بریزن خجالت میکشن و دستاشونو میزارن رو صورتشون 

 با خون میشه به یکی زندگی بخشید ولی با اشك نه

 

 

 

 

چه كسي ميگويد كه گراني اينجاست؟؟؟

                                         دوره ي ارزانيست

                                         چه شرافت ارزان

                                         تن عريان ارزان

                                         آبرو قيمت يك تكه نان

                  و چه تخفيف بزرگي خورده است .... قيمت هر انسان

                 "انسان ها فقط در يك چيز با هم مشتركند :‌ متفاوت بودن"

 

 

 

خداحــــافظ عاشقـــــــی  ســــــــلام  آزادی

 

میخوام خود خود خودم باشم

+ نوشته شده توسط اخرین مبارز در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 و ساعت 19:41 |

می رفتم

 

هدف رسیدن بود.

 

شب بود وبیمناک جنگل بود

 

تنها بودم

 

می رفتم

 

شاید ز بیم ماندن بود

 

می رفتم

 

شاید ز ترس مردن بود

 

تنها بودم

 

می رفتم

 

شاید مقصود رفتن بود

 

هر چیز بود در من.الا . الا

 

شوق و هوای راه گشودن بود

 

بیهوده بود. هیچ بود. یاوه- میدانم

 

یک چیز بود در ان شاید

 

برگردان بیم شبان جنگل بود

 

هستم

 

تنها هستم

 

هدف رسیدن نیست

 

شب هست و بیمناک جنگل هست

 

هستم

 

تنها هستم

 

در من دیگه بیم مردن نیست

پ ن:طاقت بيار رفيق


طوفان رو پشت سر بذار


اون سمت ما آباديه


اين زمزمه تو گوشمه


فردا پر از آزاديه...

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 10:36 |
می نویسم با چشمان خیسم

 

 

ز بی مهری چه کردی تو با دل

به جان امد ز تکرار دعا دل

دلت کی لرزد  ز سیلاب اشکم

ندانستم دلت چه سنگ است

زبان گوید ز صبر طاقت اما

تو دانی کجا صبر کجا دل

..................................................................................................................

ازت کین دارم ای دل

چون مسبب همه اشک هایمی ای دل

ارزومندم ازت خلاص شوم ای دل

چو معشوقم سنگی گذارم جای دل

پ ن۱:دلگیرم از این شهر سرد

پ ن۲:از کلیه سروانی که برای این اپ خبرشان نکردم عذر میخواهم

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 و ساعت 16:10 |
 

 

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

 

که تا ناگه ز هم دیگر نمانیم

 

کریمان جان فدای دوست کردند

 

سگی بگذار، ما هم مردمانیم

 

غرض ها تیره دارد دوستی ها

 

غرض ها را چرا از دل نرانیم

 

کنون مردم،پندار،اشتی کن

 

که در تسلیم ما چون مردگانیم

 

چو برخاکم بخواهی بوسه دادن

 

رخم را بوسه کن اکنون همانیم

 

 

دوستت داشتم  دارم و خواهم داشت

پ ن 1:ای غایب از نظر به خدا می سپارمت جانم بسوختی اما به دل دارمت دوست

 

پ ن 2:دیر گاهی است در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است بانگی از دور مرا

میخواند لیک پاهام  در قیر شب است

 

پ ن 3: از من ازرده نشو میروم از خانه تو قبل از رفتن بدان عاشق و بی تقصیرم  تو اگر

خسته ای از دست دلم حرفی نیست امر کن بمیرم به خدا میمیرم

 

پ ن 4: پا نوشت ها هیچ ربطی به هم ندارم دم اخری یک مقداری قاطی کردم 29 فروردین از

 شرم راحت می شوید

پ ن ۵:خوشحالم دارم از جای میروم که حتی مردمش فرهنگ نت را هم ندارن

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه دهم فروردین 1388 و ساعت 15:19 |
در گذرگاهی چنين باريک

در شبی اين گونه دل افسرده و تاريک

کز هزاران غنچه لب بسته اميد

جز گل يخ ، هيچ گل در برف و در سرما نمی رويد

من چه گويم تا پذيرای کسان گردد

من چه آرم تا پسند بلبلان گردد


من در اين سرمای يخبندان چه گويم با دل سردت

من چه گويم ای زمستان با نگاه قهر پروردت

با قيام سبزه ها از خاک

با طلوع چشمه ها از سنگ

با سلام دلپذير صبح

با گريز ابر خشم آهنگ

سينه ام را باز خواهم کرد

همره بال پرستوها

عطر پنهان مانده انديشه هايم را

باز در پرواز خواهم کرد

گر بهار آيد

گر بهار آرزو روزی به بار آيد

اين زمينهای سراسر لوت
 
باغ خواهد شد

سينه اين تپه های سنگ

از لهيب لاله ها پرداغ خواهد شد.

آه.... اکنون دست من خالی ست

بر فراز سينه ام جز بوته هايی از گل يخ نيست

گر نشانی از گل افشان بهاران باز می خواهيد

دور از لبخند گرم چشمه خورشيد

من به اين نازک نهال زرد گونه بسته ام اميد.

هست گل هايی در اين گلشن که از سرما نمی ميرد

وندرين تاريک شب تا صبح

عطر صحرا گسترش را از مشام ما نمی گيرد.
 
 
 
 
 
هرگز !!!
 
 

 

 


 
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در یکشنبه نهم فروردین 1388 و ساعت 11:37 |

زمانی خداوند عشق آفرید

شعور و درکشم آفرید

 

  اما چه فایده بعضی قدرت عشق دسته کم میگیرن

عشقی که خونخوار ترین انسان رو رام میکنه

و بر عکس پاک و معصوم ترین انسان رو هم ، بی رحم و سنگ دل ترین مخلوق میکنه

در دنیای امروز عشق پاک و ابدی آرزوی دست نیافتنی  است ،  اینو با جرات میگم .

 

 

یکی من +یکی تو = نه ماه بعد میشیم ، سه تا

 

 

 

+ نوشته شده توسط اخرین مبارز در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 و ساعت 18:26 |
هیچ کس اشکی برای ما نریخت

 هر که با ما بود از ما می گریخت

 چند روزی هست حالم دیدنیست

حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم

 گاه بر حافظ تفاءل می زنم

  حافظ فالم را گرفت

 یک غزل آمد که حالم را گرفت

  ما ز یاران چشم یاری داشتیم

 خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 و ساعت 15:46 |

 

دلم از خیلی روزا با کسی نیست...

تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست...

شدم اون هرزه گیاهی که گلاش،

پرپره دستای خار و خسی نیست...

                                                      

                                                    دیگه دل با کسی نیست...

دیگه فریادرسی نیست...

 آسمون ابری شده....

دیگه خار و خسی نیست...

بارون از ابرا سبک تر می پره،

 هر کسی سر به سوی خودش داره...

مثه لاک پشت تو خودم قایم شدم...

دیگه هیچ کس دلمو نمی بره...

                                                   دیگه دل با کسی نیست...

دیگه فریادرسی نیست...

آسمون ابری شده...

دیگه خار و خسی نیست...

ماهی از پاشویه بیرون افتاده...

شاپرکها پراشون زخمی شده...

نکنه تو گله ی برره هامون...

گذر گرگ بیابون افتاده...

                                              دیگه دل با کسی نیست...

دیگه فریاد رسی نیست...

آسمون ابری شده.....

دیگه خار و خسی نیست...

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در جمعه بیست و نهم آذر 1387 و ساعت 9:39 |
http://www.dokhtar-nice.blogspot.com/

 

وبلاگ  دختر جون هم به روز شد بهش سر بزنید و بگویید که من نمیتوانم در وبلاگش نظر بدهم

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 و ساعت 22:45 |

برو نبینم چشماتو بی معرفت تنها ماه من بودی  تو رنگ سیاه شب

  از اون روز  اولم بودی در عاشقی سرد

 توی با عث درد، توی ناقص العقل

  منو بازی دادی با کارهایت ای خائن پست

 اصلا توقع نداشتم دیگه دوباره من تنها بمونم برم زیر غبار درد

  بازی دادی منو خب منم فریب خوردم 

بهم گفتم نرو خب منم پیشت موندم

تو بذار زود تر تموم کنیم  بازی رو تا نشم خرد تر

من ازت دور تر میخواهم بشم چو عشقت منم کور کرد

 اره احمق بودم  اخه تو را من چون دوستت داشتم خودت پشین قضاوت کن

گفتی میمونم پیشت عاشق میمونم دیگه اما رفتی  من دارم دیونه میشم

 

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه یازدهم آذر 1387 و ساعت 20:31 |
شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم

 

در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم

 

جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی

 

ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم

 

کشیدم بر زمین از عرش ، دنیادار سابق را

 

سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم

 

خدا را بنده ی خود کرده خود گشتم خدای او

 

خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم

 

میان آب شستم سهر به سهر برنامه ی پیشین

 

هر آنچیزی که از اول بود نابود و فنا کردم

 

نمودم هم بهشت و هم جهنم هر دو را معدوم

 

کشیدم پیش نقد و نسیه ، بازی را رها کردم

 

نماز و روزه را تعطیل کردم ، کعبه را بستم

 

وثاق بندگی را از ریاکاری جدا کردم

 

امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب

 

خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم

 

نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی

 

نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم

 

شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم

 

به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم

 

بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم

 

خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم

 

 

نه آوردم به  دنیا روضه خوان و مرشد و رمال

 

نه کس را مفتخور و هرزه و لات و گدا کردم

 

نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران

 

به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم

 

ندادم فرصت مردم فریبی بر عبا پوشان

 

نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم

 

بجای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر

 

میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم

 

مقدر داشتم خالی ز منت ، رزق مردم را

 

نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم

 

نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد

 

به مشتی بندگان آبرومند اکتفا کردم

 

هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد

 

نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم

 

بجای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک

 

قلوب مردمان را مرکز مهر و وفا کردم

 

سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم

 

دگر قانون استثمار را زیر پا کردم

 

رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم

 

سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم

 

نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت

 

نه جمعی را به درد بینوایی مبتلا کردم

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 و ساعت 23:59 |

ببار ای نم نم باران زمین خشك را تر

سرود زندگی سر كن دلم تنگه ... دلم تنگه


بخواب ، ای دختر نازم بروی سینه ی بازم


كه همچون سینه ی سازم همه ش سنگه... همه ش سنگه


نشسته برف بر مویم شكسته صفحه ی رویم

خدایا ! با چه كس گویم كه سر تا پای این دنیا


همه ش ننگه ... همه ش رنگه

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 22:42 |
خدايا تو بوسيده ای هيچ گاه لب سرخ فام زنی مست را؟

 به وسواس لرزيده دستان تو؟

به پستان کالش زدی دست را؟

خدايا تو احساس اگر داشتی دلت را چو من سخت می باختی

 برای خود ای ايزد بی خدا خدای دگر نيز می ساختی

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه هجدهم آبان 1387 و ساعت 22:46 |

از اول نبايد ميشدم حيرونت

تو ليلي قصه ها منم مجنونت

بهم  كردي خيانت كردي لعنت به تو،

داشتيم كلي حكايت لعنت به تو،

رفتي نديدي دلم شده تنگ تو

هربار پيشم عوض مي كردي رنگه تو

دلم شيشه اي شكست دل سنگ تو

يك روز با يك عشق تازه ميام جنگ تو،،،

تنهام گذاشتي فكر كردي كارم تمومه

ببين اين لحظه ها را كه باهات بودم حرامومه

مي سازم جلو مشكلات مثل سد،

طاقت ديدنو نداري چون كه سخته

ديگه در رابطه را مي كنم تخته ،

تو شكست مي خوري

+ نوشته شده توسط اخرین مبارز در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 14:35 |

 

کی گرگ شود به بره یاور ای مرد

                                             کی دزد شود امین و یاور ای مرد

نامرد به پند مرد گیرد؟ هیهات

                                            این پنبه ز گوش خود در اور ای مرد

کی دختر شود وفادار و عاشق

                                        این فکر را ز خود دور ریز ای مرد

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 و ساعت 15:41 |
روز تولد تو میلاد عشق پاکه
برای شکر این روز پیشانیم به خاکه

شب تولد توإ ، میلاد هر چی خاطره
شبی که غیر ممکنه هیچ جوری از یادم بره

شب تولد توست
ستاره هارو تک تک
به عشق تو شمردم
تولدت مبارک

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در یکشنبه پنجم آبان 1387 و ساعت 1:13 |

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه سی ام شهریور 1387 و ساعت 10:18 |

به خـاطـر خوب داری ، تو قـلبـم غم داری چیزی رو کـم داری

چشمام چرا باز بارونـیـه

شـب همـیشه به همـین آرامـیه

ببین مـنو که باز اینجا تنهـا

بشین نرو بی تو غرق غم هام

سخت برام که پر از کینه شم ،

وقتی تو طبیب خوابمی، پس بیا پیشم

وقتی پیشمی چشمایی من برق داره

 با تو بودن واسم خیلی فرق داره

انگـار بازم دل من بازهوای شب داره

 حتما می خواهی عـاشـق بشی یک باره

بیا پیش من موهات افشـون باشـه

 شایـد خواب من خیال افسـون باشه

زمستون من با تو بـهـار وقتی نیستی دل هوای گریـــــه داره . . .

 صـــــدا  ، صـــــدای تـو

آروم نمی گیرم

آهسته تنـها غرق تو میمیرم

رفتی دل بریدی سـاده ، از منو ، اون همـه بی تـابی

انـگار نه انـگار گفتی با من ، می مونی تا ظـهر مهـتابی

بهـت میگم فقط مال من باش واسه پرواز دو تا بـال من باش

اشـتباه از من یک بار بخـشـش از تـو

دل بستـم به تو تا آخر خط هستم ، دلبنـدم از دنیا دل کنـدم، دلتـنگم 

هنوزم با تو یک رنگـم ، می جنگـم  تو رو بیارم به چنگـم 

می ترسم از اینکه بری دیگه نیایی

گفته بودی با من تا آخرش می یایی

کـاشکـی می دونستی که دیگه طاقـت ندارم

به چه زبونی بهت بگم دوســـتت دارم

رفتی دل بردی سـاده از منو اون همـه بی تـابی

انـگار نه انـگار گفتی با من ، می مونی تا ظـهر مهـتابی

مـهـتـابــــــــی . . .

 

 

+ نوشته شده توسط اخرین مبارز در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 و ساعت 19:37 |

 

گـل بود  و سبـزه بود  و سرود پـرنده بـود

در  آفتاب ،  گـرمی   شــادی  دهنده  بـود

بـر آب  و خـاک ،  با بهشتی  وزنده  بـود

در باغ  بود ، کاجی  پر  شاخ  و سهمگین

دستی  بیاد گـاری  صد سـال  پیـش از این

بـر آن درخـت ، نام  دو  دلداده   کنده  بـود

 

                   پـروانه و فریدون ، صد سال پیش از این

                   یک  روز  آمدند  در  این  بـاغ   دلنشین

                   گـل  بود  و سبـزه  بود و دم تند  فریدون

                  می گشت  قوی  سیمین بـر  آب  سیمـرنگ

                  بر روی شاخه مرغک خوشرنگ می سرود

                  بنگر چگونه  غنچه ی  نازک  دهان  گشود

 

 امـروز  زیر شـاخه ی این کـاج سهـمناک

پــروانه  و فریـدون   گـردیـده انـد  خـاکـ

رخسار باغ ، زرد و برهنه اسـت شـاخ تاک

خـورشید نیـست ، گرمی شـاد دهـنده نیـست

گـل نیست، سبـزه نیست، سرود پرنده نیـست

از بـاد سخـت ، دامـن دریـاچـه چـاکـــ چـاکـــ

 

                  امــا   هنوز   بر   تنه   کـاج   سـالـدار

                  نـام  دو  یــار  دیرین مانده  به  یـادگـار

                  بــالای  کـاج ، نندر در  ابـــر  اشـکبـار

                  می غرد  از  تـه دل : ای تـیـره آسـمـان!

                  جـز نـام ،چیـزی دیـگر مـاند دراین جهـان؟

                  یـــا   نـــام   نیـز  مــیرود  از  یـــادگـــار؟

 - آنـقدر مـرده ام

  که هیـچ چیز مرگـــــ مـرا دیگر

  ثابتـــ نمی کند

 

 - ای ستاره ها ، ستاره ها  ستاره ها

  پس دیار عاشـقان جاودان کجاست؟

 

  - مـن از تـو می مردم

  اما تو زنـدگـانی من بودی

 

  - من به نومـیدی خود معتادم

 

 مـی توان چـون آبـــــ  در گودال خـود خوشـکیـد

                                                                                                           گلچین گیلانی .  .  .  .

+ نوشته شده توسط اخرین مبارز در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 و ساعت 16:21 |

برو ای دوست برو!

برو ای دختر پالان محبت بر دوش!

دیده بر دیدهءمن مفکن و نازم مفروش

من دگر سیرم... سیر!

بخدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست!

تف بر آن دامن پستی که ترا پروردست!

. . .

کم بگو،جاه تو کو؟ مال تو کو؟بردهء زر!

کهنه رقاصهء وحشی صفت زنگی خر!

گر طلا نیست مرا ،تخم طلا، . . . مَردم من

زادهء رنجم و پروردهء دامان شرف

آتش سینه صدهاتنِ دلسردم من

دل من چون مأمن صد شور و بسی فریاد است

ضربانش؛ جرس قافلهء زنده دلان

طپش طبل ستم کوب، ستم کوفتگان!

چکش فخر ز دنیای شرف روفتگان

تک تک ساعت پای شب بیدار است

دل من ای زن بد بخت هوس پرور پست

شعلهء آتش شیرین شکن فرهاد است

حیف از این قلب از این قبر طرب پرور درد

که بفرمان تو، تسلیم تو جانی کردم

حیف از آن عمر که با سوز و شراری جانسوز

پایمال هوسی هرزه و آنی کردم

در عوض با من شوریده چه کردی ؟ نامرد

دل بمن دادی؟نیست؟

صحبت از دل مکن این لانه شهوت دل نیست!

دل سپردن اگر این است که این مشکل نیست!

هان بگیر این دلت از سینه فکندیم بدر!

ببرش دور......ببر!

ببرش تحفه ز بهر پدرت،گرگ پدر!!!

 

کارو

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 و ساعت 19:1 |
حالا که کار تو شده پر از نیرنگ و ریا
حالا که دل تو شده فرسنگها دور از خدا
به من نگو دوست دارم که باورم نمی‌شه
نگو فقط تو رو دارم که باورم نمی‌شه

به من نگو دوست دارم که باورم نمی‌شه
نگو فقط تو رو دارم که باورم نمی‌شه

تو با این چرب زبونی هی به من دروغ می‌گی
می‌خواهی گولم بزنی هی به من دروغ می‌گی
به من نگو دوست دارم که باورم نمی‌شه
نگو فقط تو رو دارم که باورم نمی‌شه

حالا که کار تو شده پر از نیرنگ و ریا
حالا که دل تو شده فرسنگها دور از خدا
به من نگو دوست دارم که باورم نمی‌شه
نگو فقط تو رو دارم که باورم نمی‌شه

به من نگو دوست دارم که باورم نمی‌شه
نگو فقط تو رو دارم که باورم نمی‌شه

تو با دل شکسته‌ام انقده جفا نکـــن
تو اگه دوستم نداری اینجوری بد تا نکن
به من نگو دوست دارم که باورم نمی‌شه
نگو فقط تو رو دارم که باورم نمی‌شه

به من نگو دوست دارم که باورم نمی‌شه
نگو فقط تو رو دارم که باورم نمی‌شه

به من نگو دوست دارم که باورم نمی‌شه
نگو فقط تو رو دارم که باورم نمی‌شه
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در یکشنبه سوم شهریور 1387 و ساعت 23:22 |
 

 

+ نوشته شده توسط اخرین مبارز در یکشنبه سوم شهریور 1387 و ساعت 21:48 |

 

تقدیم به کسی که شکستم داد لیک هنوزم دوستش دارم

باز باید عشق را پر پر کنیم

اری . اری ارزو کمتر کنیم

دیدی اخر قفلها را وا نکرد

دیدی اخر خواب را زیبا نکرد

اه ای دل مرثیه خوانش شدی

او رهایت کرد و در دامش شدی

گفته بودی که راه ما با او دو تا ست      

عشق ورزیدن به او کاری خطاست

اه از دست غریبی ات ای دلم

از وفاداری بی حدت  دلم

دیدی ای دل او دعایت کرد و رفت

زخم خوردی  او رهایت کرد رفت

دیدی اخر بال پروازت شکست

اسمان در مجلس ختمت شکست

ای دل بیچاره معشوقت کجاست

مرده ای با من بگو قبرت کجاست

اه پایم مانده در  دام تو عشق

بی پناهم ،اشنایم با تو ای عشق

باز یادم امد ان سوز گداز

ان عطش ان وادی ان راز نیاز            

کاش میشد لحظه ای باور کند

عشق را تنها ساغر کند

اه عشقم را شرابی بیش نیست

مزد عشقم التهابی بیش نیست

کاش میشد کمتر ارزو کنیم

تا نشاید عشق را پر پر کنیم

ژنرال هم باشی عشق ماتت میکند

اه عجب کاری به دستم داد دل

هم شکست و هم شکستم داد دل

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 و ساعت 14:9 |

گلپونه ها نامهربانی اتشم زد

گلپونه ها بی همزبانی اتشم زد

میخواهم اکنون تا سحرگاهان بخوانم

افسرده ام، دیوانه ام،ازرده جانم ...

گلپونه های وحشی دشت امیدم

وقت سحر شد

خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد

من مانده ام تنهای تنها

من مانده ام تنها میان سیل غم ها

 

حبیبم سیل غم ها .....

سی مرداد روز تولد من بود داشتم به عکس هایی تولد ده سال قبلم نگاه میکردم ناخوداگاه اشک در چشمانم جمع شد نمیدونم ده سال دیگه که به عکس هایی امروزم نگاه کنم چه حسی بهم دست میده ایا یاد شب پرستی ها ! و میافتم یاد؟ تا صبح با عزیزان گپ زدن به فکر عزیزان بودن نمیدونم. پارسال روز تولدم سه ارزو کردم که به هیج کدوم از ان ها نرسیدم امروز فقط یک ارزو داشتم ارزوکردم اروز نداشته باشم

 

 

 

پ ن نظرات این پست هرگز نمایش داده نخواهند شد

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 4:24 |

خدایا

باد های نا آرامت را بر من فرو فرست

برگهای پاییزت روحم را فروپوشانده اند

خداوندا

بارانهایت را بر من فرو فرست

گرد های پاییزت روحم را فروپوشانده اند

ای خدای شادی

که روزهای آرام آفتابیت را دوست داشتم

که روزهای آرام آفتابیت را دوست دارم

خدایا

      خداوندا . . .

 

 

 

كيه كه آخر دیونگیه

  واسه چشات کیه جز من که می میره

واسه لحن خندهات

کیه برات قصه می گه شبا که خوابت نمیره

کیه پا به پا می آد وقتی که بارون می گیره

کیه وقتی تشنه تو ابرها بلوا میکنه

اگه یک جرعه بخوای کویر و دریا میکنه

یک شب  موی تو رو به صدتا مهتاب نمی ده

خودش میسوزه ولی تن به سایه وآب نمیده

                 اون منم

            که عاشقونه

       شعر چشمات میگفتم

 

می خوام تموم کنم این قصه تلخو با تو

میدونی چقدر فاصله قلبم تا تو

منوتو بازم شدیم دچار درد

نگاه سرد و به رنگ پاییز زرد اگه بهت گفتم برو چون که بریدم

زره زره آب شدم به آخر رسیدم  آتیشم زدی منو کشتی صد باربسه دیگه

 برو دست از سرم بردار و  چند تا سوال عین خوره روحمو میخوره

بعد از من کی میاد دلم از دلهره پره

 داد زدم رو به آسمون که بی جواب بود و فهمیدم که دیگه کمک خواستن نداره سود اما خواستم بمونم دلم واسه جونم و من از جونم گذشتم تا تو باشی تو خونم دیگه چیزی نداشتم بگم از دست دادم

 بازم گفتم خدایا تو برس به فریادم

چشمامو می بندم ولی چیزی نیست به یادم

 به یادم میارم که چه ساده دادی به بادم

 ببین چه شادم که گفتی تا تهش با هاتم فقط  آمدی دچارم کنی به درد  ماتم

برات می ساختم از جهنم زشتم بهشت و دستات تو دستام بود بیخیال سرنوشت به یاد اون روزها که بودیم خوش خرم  که تو رو با خودم تا اوج ابرها می بردم

پس خاطرات تونبر بزار برام یادگاری بهونه اشکام باشه تو شبهای

   بی قراری   بی قراری

 

ناناز خانم من شما رو خیلی دوست دارم اما شما نمی دونم ؟؟؟

امیدوارم نظرتون در مورد من عوض بشه

 

 

 

+ نوشته شده توسط اخرین مبارز در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 و ساعت 13:29 |

نمیخواهی یادت بیاری مال هم بودیم با چه حالی

حالا میخواهی تنهام بگذاری میگی سرنوشت از سر نوشت

من نه دیگه نمیتونم بعد از تو نمیدونم واسطه چی زنده  بمونم وقتی نیستم توی دلت

تنها نذاری وای اگر تو بری از پیشم من دیونه میشم واسطه همیشه

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 و ساعت 0:0 |

کاش معشوق ز عاشق طلب جان میکرد  تا هر بی سرپای نام خود را عاشق ننهد

عشق چیست ؟ عاشق کیست؟ باور کنید عشق پیچیده نیست اگر چنین باشد عشق نیست.

من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوس مسکن دارد و دلش را به یک نی لبک چوبین  می نوازد

آرام . آرام  پری کوچک غمگین که شب از یک بوسه می میرد و سحر گاه با یک بوسه به دنیا  خواهد آمد. . .

تا زمانی که برای قربانی شدن آماده نیستی   به زبان آوردن فدایت شوم افزودن دروغی به باقی دروغ های دنیاست.

قربانی شدن را از ابراهیم بیاموز و اسماعیل که در راه عشق به فرزند و جان خود را از یاد برده اند.

+ نوشته شده توسط اخرین مبارز در چهارشنبه نهم مرداد 1387 و ساعت 14:55 |

جان دادم و فارغ شدم از محنت هجران

یعنی که  ز  شبهای دگر بهترم امشب

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت 22:22 |

افسوس! این دنیا برای دوست داشتن خیلی کوچک است خیلی کوچک خیلی!

 

یک روشن فکر ایرانی تماشاچی جامعه خودش است . جامعه ای که تقریبا به او پشت کرده است.

 

مردن را می شود تحمل کرد. ولی توی تابوت خوابیدن غیر قابل تحمل است .

 

این دلم می خواهد این لفظ " باید " از زندگی دور شود .کدام دیوانه ای بشر را به این زندگی تلخ و پر از رنج محکوم کرده؟؟

 

زندگی! چه چیز گندم و در عین حال معرکه ای !

 

آدم اگر آرزویی نداشته باشد می میرد و این واقعا وحشتناک است .

 

وصال نه پایان بلکه می تواند آغاز همه چیز باشد .

 

اگر عشق باشد زمانه حرف احمقا نه ای ست.

 

              گزین گویه های فروغ فرخزاد

 

                  

+ نوشته شده توسط اخرین مبارز در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 12:11 |
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 23:48 |
+ نوشته شده توسط اخرین مبارز در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 و ساعت 20:31 |

منم چند خاطره از جنس یک گناه

منم و چند سطر پریشانی سیاه

پیوند میخورد تمام دقیقه هایم

با گریه های  در به دری ،اه پشت اه

ان قصه ماه  ها ست  به پایان رسیده

ولی ما را رها نمیکند این بغض گاه گاه

من ماهاست پیش خودم فکر میکنم

چیزی نبود عشق جز چند اشتباه

ما  را، به این امید که راهی نمانده است

تنها گذاشتند رفیقان نیمه راه

ایمان اوردم به اغاز فصل سرد زندیگم

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 و ساعت 0:13 |

با یاد تو،جان کندن من با تن تبدار قشنگ است

 

بر شانه ام ان لحظه که غم می شود اوار قشنگ است

 

یخ بسته از اندوه تو ،دست و دل این خسته ، وگرنه

 

بر حال دل بی کس من گریه این تار قشنگ است

 

حالا که رد پای تو در وادی بیداری من نیست

 

خو کردن با خواب چو دیوانه  به ناچار قشنگ است

 

ان لحظه که فریاد نگاه تو پر از شور و تمناست

 

بر سرخی لبهای تظاهر گرت افکار قشنگ است

 

کفر است اگر بشکنم از بهر لبت روزه خود را

 

با قند لبان تو اگر وا کنم افطار قشنگ است

 

 در اتش هجران تو جان دادن این مرد چه زیباست

 

مثل جسد بی کس من که بر دار ..... قشنگ است
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در جمعه چهاردهم تیر 1387 و ساعت 23:49 |

 

با خود گناه نیست اگر گفتگو کنم

 

پروزا را برای خودم ارزو کنم

 

گاهی دم غروب دلم تنگ می شود

 

لک می زند که با تو کمی گفتگو کنم

 

عمری نشستم و به سراغم نیامدی

 

باید به درد بی کسی خویش خو کنم

 

هر جا که فکر می کنم امروز رفته ام

 

دیگر کجا نگاه تو را جستجو کنم؟

 

خود را به هر دری که زدم حاصلی نداشت

 

سوی کدام در که نبسته است رو کنم؟
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 و ساعت 1:2 |

از من بریده ای و صدایم نمی کنی

 

چون درد، در منی و رهایم نمی کنی

 

گم گشته ام میان تماشای چشم تو

 

از این جنون تلخ جدایم نمی کنی

 

هر شب چو باد می وزم از داغ یاد تو

 

اخر چرا؟ چه شد که دعایم نمی کنی

 

من اخرین پرنده گم کرده لانه ام

 

در اسمان خویش هوایم نمی کنی

 

امشب میان کوچه تو را جار میزنم

 

اما تو باز رو به صدایم نمی کنی

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 11:47 |

فروتنانه میشکنم

 

در مقابل گرد باد اندوهت

 

و شوکران حیات را

 

قطره قطره می نوشم

 

چه سهمناک عقوبتی  است

 

تاوان گناهی که نکرده ام .........

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه ششم تیر 1387 و ساعت 0:27 |

 

 

 

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 0:55 |
آنجا.. بر پلکان عریض

بر پلکان اشکها

در کوره راه گود افتاده ی مرگ

در قلمرو زاری ها

یهودیان و مبارزان قدم بر می دارند

یهودیان و مبارزان بر خاک می افتند.

آنان هر یک تخته سنگی بر دوش دارند

تخته سنگی که صلیب مرگ است.

هم در آن دم است که آندونیس صدایی می شنود

صدایی که می گوید:

"آه ... رفیق! آه... رفیق!

مرا به به بالا رفتن از پلکان مدد کن!"



لیکن آنجا بر پلکان عریض

بر پلکان اشکها

هرگونه یاری در حکم گناهی است

هر گونه شفقتی شایسته ی عقوبتی



یهودی بر پله فرو می افتد

و پله به سرخی می گراید.

"و تو .. فرزند... بدین سو بیا

و این سنگ را نیز بردار!"



سنگی گران بر دوش دارم و

سنگ دیگری نیز بر می دارم

نام من آندونیس است

و تو نیز اگر انسانی

به کارگاه سنگ کوبی قدم بگذار!


  منبعhttp://www.customize.blogfa.com/

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در یکشنبه دوم تیر 1387 و ساعت 0:11 |

کاش میتوانستم بگویم چقدر دلتنگ لحظاتی هستم که ساده از ان گذشتم
زندگی در حالی سپری میشود که نمیدانم فردایی هست یا نه؟ و من به این
امید زنده ام که یک روز به او برسم و سرود زندگی را شادتر  زمزمه
کنم

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه هجدهم خرداد 1387 و ساعت 0:11 |

نام من هر چند از دل تو پاک شد/ نام تو با هر تپش  در لبم تکرار شد /

 

نام من بی معنی  و دیگر برایت هیچ نیست /نام تو حک شد بر قلبم تا

 

زمانی که تنم در خاک شود

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت 0:8 |

قلم بتراشم از هر استخوانم/مرکب گیرم از خون رگانم/بگیرم کاغذی از پرده

 

دل/ نویسم بر یار مهربانم/یاران به خدا که بی وفایی نکنید/با عاشقان دلخسته

 

جدایی نکنید/یا این که وفا کنید تا اخر عمر یا اینکه از اول اشنایی نکنید
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:7 |
بگذار که در حسرت ديدار بميرم در حسرت ديدار تو بگذار

 بميرم دشوار بود مردن و روي تو نديدن بگذار بدلخواه تو

دشوار بميرم بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب در

بستر اشک افتم و ناچار بميرم تا بو ده ام اي دوست

وفادار تو بودم بگذار که اي دوست وفادار بميرم

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:17 |
عشق را درزندگی را فریاد می زنیم اما افسوس که در هیایوی بی رنگ

عاطفه ها گاهی قلب را در گرو اندکی محبت میگذاریم  و اینگونه قلب را

بدون دریافت  چیزی  از دست می دهیم و ما هم میشویم یک بی عاطفه

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:1 |
می نویسم  از دلتنگی هایم از زخم کهنه چند ساله  از ارزوهایی که داشتم

 از انسانیتی که بر باد رفته کاش نبودی دلم غمگین نمیشد نمیدونم شاید

 نقش  تقدیرم چنین بود.

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:13 |
ای اشک گرم ارام ببار بر گونه بیمار من ای غم تو هم لذت ببر از  این همه  ازار من
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 1:13 |
زندگی مثل سرسره است میکنی دل از خاک پله پله میروی  تا اوج تا پرواز  بعد از ان بالا

میخوری سر ارام ذره ذره تا خاک

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 1:16 |
روزی که دلت پیش دلم بود گرو دستم را محکم فشردی که نرو روزی که دلت به دیگری  مایل شد کفش هایم ر ا جفت کردی گفتی برو
+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 0:27 |

من پذیرفتم شکست خویش را پند های عقل دور اندیش را من پذریفتم که

 

عشق افسانه است میروم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم ازاد باش

 

گرچه تو تنها تر از من میروی ارزو دارم تو هم عاشق شوی ارزو دارم

 

بفهمی درد را سختی برخوردهای سرد را

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 0:50 |

ازم پرسیدی اندوه تو از چیست؟سبب ساز سکوت مبهمت از کیست؟صادقانه میگم برای انکه باید باشد و نیست.

+ نوشته شده توسط ژنرال شکست خورده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 و ساعت 1:35 |