ک ش 7
درخت غریب نفس عجیبی کشید. احساس می کرد بهتر از هر روز دیگر نفس می کشد و
ضربان قلبش منظم تر شده است از گلدانش خبری نبود سرش را کمی به سمت راست متمایل
کرد و گل قرمز زیبایی را در کنار خود دید گل تازه از خواب بیدار شده بود و داشت گلبرگ
هایش را تمیز می کرد درخت نگاهش کرد و پرسید :اینجا کجاست؟گل زبان درخت غریب را
نمی فهمید نگاه محبت امیزی کرد و لبخند زد و عطرش را در هوا پراکنده شد درخت از عطر
گل احساس انرژی بیشتری کرد و شاخ برگ هایش رشد کردند گل هر روز به عطر افشانی
خود افتخار می کرد از اینکه جانی تازه به همسایه جدیدش می بخشد احساس قدرت می کرد
درخت بزرگ و بزرگ تر شد و سایه خود را روی گل انداخت. گل بالای سرش را نگاه کرد
دیگر افتاب را نمی دید احساس می کرد بدنش درد می کند و گل برگ هایش دیگر رنگ و
عطری ندارند و به خواب رفت خوابی عمیق و ابدی. خورشید از ان بالا شاهد تمام اتفاقات بود و
با خودش فکر کرد : (محبت اگر حد و مرزی نداشته و کنترل شده نباشد جان تمام زیبایی های
زندگی را می گیرد)

پ ن:آزادی ؟! چه واژه ی غمگینی ست این روزها 
قسم به بوسه آخر، قسم به تیر خلاص،