کیست که درد منو درمان کنه
بود و داشت سنگ های سیاه را پاک می کرد کوه وقتی صدای ابر را
شنید با بی توجهی سری تکان داد.کوه ابر را دوست نداشت چون
احساس می کرد وقتی ابر بالای سرش چنبره میزنه همه جا تاریک شده
و عظمت او زیر سایه سیاهی ابر سفید پنهان می شد در عوض او
همیشه خورشید را دوست داشت چون او و خورشید سالها بود که با هم
همسایه بودند و نور درخشان خورشید اعتماد به نفس به کوه می داد کوه
به ابر گفت از اینجا برو اما ابر با مهربانی لبخندی به کوه زد و به
مناسبت ده میلیون سالگی کوه برف شادی ریخت حالا کوه سیاه سایه
پس از سالها سفید شده بود و تن داغش لطیف تر باد می وزید و
قاصدکی از دیار دور را به بالای کوه رساند و قاصدکی از دیار دور را
به بالای کوه رساند قاصدک به کوه گفت تو واقعا اینقدر بزرگ بودی
تازه وقتی برف می بارد و عظمت کوه و پستی بلندی های او را می
بینی کوه عظیم و بزرگ است اما تا سفیدی برف و پاکی هوا و
درخشندگی خورشید نباشد بزرگی او به شچم نمی اید عظمت وجود
انسان نیز وقتی اشکار می شود که پاکی و نیکی سر اسر وجودش را
بگیرد
پ ن:غم و اندوه به شادی پایان می پذیرد و بی قراری قلبی با نوازش
دست محبتی تسکین خواهد یافت اما تنهایی دردی بی پایان است
پ ن۲:به مناسبت یکم اذر سالگرد تیربارن پسران خاله ام حمید و رضا
اکنون که شمابا مرگ رفتی و من اینجا به این امید دم می زنم که با هر نفس گامی به شما نزدیک
ترشوم این زندگی من است
قسم به بوسه آخر، قسم به تیر خلاص،